[ من با خودم ]

درباره‌ی سیمای یک فرهنگ مدار - گفت و گو با محمدعلی اسلامی ندوشن

دو هفته‌ای از روزی گذشته بود که تصویر خبر انتشارش را بریده بودم، چسبانده بودم گوشه میز کارم که یادم نرود بگیرم و بخوانمش. زیر تیتر کتاب کفایت می‌کرد که با ولع تمام سراغ «سیمای یک فرهنگ مدار» را بگیرم و ببینم و بی فوت وقت پس عباراتش بگردم در کتاب.

وقتی کتاب را در دستهای فروشنده دیدم شکم برد که چرا اینقدر کوچک است؟ چطور پرتره‌ای از شخصیتی فرهنگی به نام «محمد علی اسلامی ندوشن» در کتاب آمده با 90 سال سن در تنها 94 صفحه؟ نه آنکه وسوسه‌ی بلند نویسی داشته باشم و وقعی بنهم هرچه بلندتر نوشتن را که لابد به‌تر نویسی است! نه. همه حکایتم آن بود که مردی چون ندوشن مردی به قدمت تاریخ تجدد ایران است – کم و بیش – و مردی تأثیر گذار در جریان مطالعه‌ی چند نسل، فهرست خدمات او بیش از این می‌نماید در نظرم! با تعجب و از سر همین سوالات کتاب را گذاشتم به پنجشنبه-جمعه‌ای که سر حال ازخواب برخیزم و تا شبش ورقی بزنم و از پس هر صفحه تأملی شاید! خاصه اینکه پشت جلد کتاب از متن دو پاراگرافی آورده بود که مرا چنین ترغیب می‌کرد.

خواندم. و دریافتن این امر که این مجموعه مصاحبه‌هایی با ندوشن است که در جراید پیش از این منتشر شده، چندان به تعجبم نیانداخت!

خواندم. به ازای هر مصاحبه دوبار هر صفحه را ورق زدم و از سر گرفتم. که بر دوره‌های تاریخ کهن محمدعلی اسلامی ندوشنِ میانه‌ی دهه‌ی هشتاد در شهرکتاب بخارست خوب یادم بود صدای سرفه داری که از پیکری لاغر بیرون می‌آمد و می‌گفت «اساس مطالعه بر تفکر است».

خواندم و گذشتم!

به 94مین صحفه که رسیدم به سرعت کتاب را کنار گذاشتم. و نتایجی را برای خودم نوشتم برکاغذ. حالا 6-7 ساعت از نوشتن آن نتایج می‌گذرد. بازگشت من به مطالعه‌ی آن نتایج تغییری در نتایج به همراه ندارد. نتایج از این قرار است:

1-    کتاب پیگیر ارضای آنی است. نه معاشقه‌ای از سر فرصت با مردی «فرهنگ مدار»

2-    مصاحبه کننده ابداً اشرافی به جریان مطالعاتی محمدعلی اسلامی ندوشن ندارد و می‌خواهد فریاد کند که روزی در کنار او – مرد فرهنگ مدار – بوده است

3-    رسانه‌هایی چون «مهرنامه»، «شهروند»، «شرق»، «آیین»، و «اعتماد» که آبشخوری مشترک دارند برچه اساسی و به چه اندیشه‌ای این اذکار رفته بین دو نفر را  - و نه مصاحبه – را منتشر کرده‌اند؟

4-    آیا این نمایندگانِ یک جریان فرهنگی – که افکار کم پیرو ندارد – به درستی می‌دانند بر چه کرسی تکیه زده‌اند؟

5-    به راستی نسل ندوشن، نسلی است که با این دو-سه‌تای باقی مانده شان،(موحد، کدکنی و ...) تمام می‌شود.

6-    اگر عمری باشد، از ترم بعد که به کلاس می‌روم، حتماً دوره خوانی کتاب «روزها» را اجباری می‌کنم.

نویسنده : سعید کیائی : ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نخواستم برویم سر اصل مطلب

مروری بر چند دیدار و نصفی گفت و گو در نمایشگاه کتاب

نخواستم برویم سر اصل مطلب

سعید کیائی

خاطره نویسی جزء جدایی ناپذیر زندگیم شده است. نمایشگاه کتاب جزئی که من از آن فراریم. اما همیشه به دام دومی می‌افتم و ناگزیر بهانه میابم چند خطی به اولی اضافه کنم. وقتی حمید نورشمسی گفت بیا و بخشی از این خاطره‌های نمایشگاه کتابی را به من بده؛ جدای از اینکه نمی‌توانستم بگویم نه به دلیل محبت سرشار حمید، نمی‌توانستم جلوی بغضم را هم بگیرم برای سیل خاطراتی که با پیرمردهایی داشتم که حالا دیگر نیستند. سید جلال فهیم هاشمی، محمود گلابدره‌ای، عزیزی که درمیان سالی رخت بست و تنهایمان گذاشت : قیصر امین پور، محمد زهرایی، احسان نراقی و دیگران. و ذهنم رفت سمت تمرینی که به بچه‌های کلاس دادم برای نوشتن، یادداشت روزانه نویسی. و روزی که یکی‌شان تعریف خاطره‌ای را نوشته بود از چندقدمی که با هم در نمایشگاه کتاب برداشته بودیم! حالا من هم جایی لای دفترچه‌ی کسی باز کرده بودم. پس از همینجا آغاز کردم و آنچه می‌آید را آوردم با حسرت از آن قدم‌هایی که با کسانی چون سیمین دانشور، ابراهیم باستانی پاریزی، عبدالرحیم جعفری، نجف دریابندری، شفیعی کدکنی و دیگرانی از این دست می‌شد برداشت و یا برنداشتم، یا کم برداشتم!


  1. 1.                  عهد کرده‌ام پایم را نمایشگاه کتاب نگذارم

صفحه‌ها را بالا و پایین می‌کردم که ببینم تا کجا درس داده‌ام؛ یکی از دانشجوها گفت «ببخشید، همه‌ی این کتاب‌ها را باید بخوانیم برای دو واحد درس؟». رسیده بودم به 4 صفحه اسلایدی که از کتاب‌های مرجع‌ام برای درس دو واحدی «نقد عکس خبری و مستند» جدا و استفاده کرده بودم. سرم را آرام بالا آوردم تا زیر چشمی از بالای عینک ببینم کدام یکی‌شان بود. چهره‌هایی که نشسته بودند اکثراً قبلاً هم با من درس داشتند، جز چندتایی که از ابتدای ترم آمده بودند و حالا دیگر یکدست شده بودند با ترم قبلی‌ها، می‌ماند دو نفر که شک داشتم قبلاً سر کلاس بوده باشند؛ پس گفتم «شما نیازی نداری بخوانی، چون فرقی ندارد.» واقعاً هم نیازی نبود بخواند. اما قدیمی‌ترها فهمیده بودند که پسِ منظور من این است که «اتفاقاً هرکسی نیاز نداشته باشد، تو یکی باید بخوانی!» وقتی داشتم این فکرها را می‌کردم به صفحه‌ی مد نظرم هم رسیده بودم. بچه‌ها هم کمی با هم حرف می‌زدند و کلاس شلوغ شده بود. پسر تازه وارد و مزه‌پران هم انگار از خنده‌ و شوخی هم‌کلاسی‌هایش بعد حرف من تُرش شده بود.

می‌خواستم جریان «استدلال در نقد» را بگویم. ادامه دادم «عادت ندارم دسته بندی کنم، مخصوصاً آدم‌ها را، اما اینجا اینکار را انجام می‌دهم. از نظر من آدم‌ها این دو دسته‌اند : 1 – آدم‌هایی که مطالعه دارند 2 – آدم‌هایی که مطالعه دارند» انگار تند رفته بودم چون در توضیح گفته بودم «مطالعه شرط آدمیت است». چند نفر سرخ شده بودند. گفتم «درس امروز هم همین است. والسلام. هرکسی فهمید، برود. هرکسی نه، بنشیند که بحث کنیم». می‌خواستم چیزی بگویم که یکی که تیتر درس را روی پرده دیده بود و از قدیمی‌ها هم بود گفت «جریان استدلال از منطق می‌آید، شما بر چه منطقی این دسته بندی را دارید؟»  گفتم «بر اساس سوالی که تو الآن پرسیدی» یکی دیگرشان گفت «استاد باز از این روش وارد نشوید که ما وقتی میخواهیم برویم بیرون ده تا علامت سوال و تعجب داشته باشیم روی سرمان!» بحث را اینطور ادامه دادم که «ویژگی‌های یک نفر مُرده چیست؟ جان و اثری ندارد. کسی که زنده است، جان دارد و اثر. به طول و عمق و ارتفاع اثرش کاری نداریم. اما او، خودش، کار دارد. پس تلاش برای بهبود وضعیت می‌کند، و می‌شود موثر. او بر لحظه‌ی بودنش چیزی می‌افزاید. از منبعی که آن آگاهی است، او مُحرکِ خود را تحریک  می‌کند. و به حرکت می‌افتد. این فرایند بخشی از جریان مطالعه است. فارغ از کتاب، اینترنت، یا...» و ادامه دادم درباره‌ی صلاحیت مرجع؛ پسر خجالت کشیده بود. عملاً گفته بودم «اگر مطالعه نکنی مُرده‌ای».

شنیده بودم پسر لجبازی است. دوست داشتم لجبازیش را قلقلک بدهم که کارکند سر کلاس و بیشتر بیاید. موفق هم شدم. هفته‌ی بعد برای اثبات وجودش 2 جلد از کتاب‌ها را خوانده بود می‌خواست مچ من را بگیرد! و هفته‌ی بعدش... همینطور ادامه داشت. تا اینکه سر یکی از کلاس‌های بچه‌های ورودی جدید آمد و نشست و پیشنهاد داد «استاد امکان دارد جلسه‌ی بعد این کلاس بچه‌ها را ببریم نمایشگاه کتاب؟» موافقت کردم؛ اگرچه عهد کرده بودم دیگر پایم را به نمایشگاهِ مصلی نگذارم.

  1. 2.                  شنا در استخر اسید

از آخرین باری که رفته بودم نمایشگاه یک‌سال می‌گذشت. خاطرم هست سال قبلش هم همین پیمان، طور دیگری شکسته شده بود. با خودم در همه‌ی مسیر فکر می‌کردم «اصلاً چرا چنین پیمانی می‌بندم که بشکند؟» و زمزمه می‌کردم «عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی». و خب حواسم نبود در نمایشگاه کتاب تهران نه فقط عَهدَت را، که باید همه جا را بپایی! نپاییدم و پایم رفت روی بساط سمبوسه‌هایی که کسی آورده بود بفروشد. درشتی کرد و عذری خواستم و گذشت. با بچه‌های کلاس قرار گذاشتیم «از این جهت که احتمال نزدیک به یقین همه‌مان می‌گوید موبایل‌ها آنتن نمی‌دهند، سه ساعت بعد همانجا جلوی پله‌های ورودی شبستان حوالی وی.آی.پی همدیگر را ببینیم.» چند قدمی دور نشده بودم از بچه‌ها و هنوز آن‌ها بین جمعیت سرگردان گم و پخش نشده بودند که خسروخان معتضد را دیدم. خنده‌ی تلخی به لبم آمد، یاد حکایت مادر بزرگم افتادم که نقل می‌کرد از پدربزرگ مرحومم این حکایت را که «صبح آفتاب نزده از خانه بزنی بیرون مرد خدا را می‌بینی، روزت برکت می‌گیرد!» و خیلی اعتقاد داشت به سحرخیزی و تأثیر آن اولین نفری که می‌دیدی و روزت آغاز می‌شد. حالا صبح علی الطلوعِ نمایشگاه گردی ما باید با معتضد آغاز می‌شد؟ نبود بهتر؟

خسرو خان معتضد را که می‎‌بینم ذهنم اوراق مجله‌ی تماشای سال 54 را می‌جورَد و آن مجموعه‌ی دو سه قسمتی که درباره‌ی تأثیرات مثبت رضاخان و پسرش بر زندگی مردم ایران داشته‌اند! و تلویزیون ملی ایران آن دوره آن را پخش کرده بود. حالا من مسئله‌ام این نیست که آن دوتا شاه، تأثیری داشته یا نداشته‌اند، مسئله‌ام دور زدن همه‌ی آن اعتقادات است بعد از انقلاب اسلامی 57 ایران! و پاک کردن آنچه بوده؛ و خوب میدانم که این تفاوتی بزرگ دارد با فهم اشتباه!

می‌خواهم یادداشت کنم که حتماً در این باره با بچه‌های کلاس بحثی راه بیاندازم که یکی از روزنامه نگارهای نزدیک به ایشان دستم را می‌گیرد و می‌گوید فلانی ایشان هستند استاد! استاد از بالای سبیل‌های پر پشت نگاهی می‌اندازد به من و انگار که نمی‌دانم چی دیده، ولی می‌دانم حتماً می‌خواهد چیزی بگوید؛ یکی از خاصان و سینه چاکان سویی می‌کشاندش و من که مانده بودم حالا حتماً من همان پوستی هستم که به دباغ‌خانه افتاده گذرم از پس یادداشت‌های این‌طرف و آن‌طرفم درباره‌ی این ماجرا، از کشتارگاه احتمالی فرار می‌کنم. و با خودم یادداشت‌هایی که نوشته‌ام را مرور می‌کنم و به خودم سه چراغ روشن می‌دهم که «خب مگر باستانی پاریزی نگفت صداقت داشته باشیم در باز نوشتن تاریخ» این را که من از زبان خودش شنیدم. و مگر نادر ابراهیمی نگفته بود در مقدمه‌ی برجاده‌های آبی سرخ که «تاریخ را باید از نو نگاشت» و به این مضمون ادامه داده بود که «صادقانه و آگاهانه»! استاد و آن نگاه از پشت سبیلش را می‌گذارم به حوالی خودش باشد و سینه چاکان که هیاهوی آن‌ها همان حکایت شعبان جعفری است در کودتای 28 مرداد! که حمایت کورکورانه از صادقانه‌ترین تفکرات اسید سوزانی است بر صورت همان تفکر، چه رسد که بر این مقام مجازیِ استادان اینچُنینی قصه‌ از ابتدا در استخر اسید شنا کردن است.

این‌ها دوساعتی از ذهنم را گرفته بود حالا دیگر و بعضی سلام و علیک‌ها را نفهمیده بودم چطور گذرانده‌ام! که رسیدم به تقاطع خروجی و نسیم آرامی که داشت می‌زد به صورتِ در هم‌ام. آخ که درست دم همین در بود آخرین دیدار و بوسه و آغوشی که با قیصرِ جان داشتم. و تکیه دادم به همان در که وقتی ایستادیم حرف بزنیم آن سال آخر به آن تکیه داده بود. انگار از دل جهنم بیرونم آورده باشند گفتم «استاد، اجازه هست فقط نگاهتان کنم؟» و قیصر با همان حکایت همیشگی صبوری و مهرش دستم را گرفته بود. گفته بود «چه می‌کنی این روزها؟» گفته بودم «مشغول ترجمه‌ام» و در جواب اینکه چه چیزی ترجمه می‌کنم گفته بودم «سنت و نو آوری در شعر مدرن را برای صفحه‌ی ادبیات دوهفته نامه‌ی آینده سازان، برای بچه‌های محصلی که دوست دارند شعر بگویند و برایم می‌فرستند». آن روزها مسئول آن صفحه بودم. گفته بود «چه کارها! چرا موسیقی شعر یا صور خیال را دست نگرفته‌ای؟» جواب دادم «این بیشتر نیاز است... کمکم می‌کنید؟» دستم را فشرده بود که بفهمم استخوان شدن انگشتان کشیده‌اش را حتماً، اما من نفهمیدم، فقط شنیدم گفت «زمان به من هم نرسید برو سراغ دکتر شفیعی[1]». هنوز کاغذهای سیاه شده‌ی آن کار همانطور است. و دیگر دستم به نوشتن نرفت از آبان آن سال! حتی با آن‌همه بحثی که با دکتر شفیعی درگرفت.

گفت «بفرمایید» و یک بطری آب دستش بود. گفت «استاد حالتان خوب است؟ دیر کردید با بچه‌ها دنبالتان بودیم.» گفتم «بریم». همه چیز در سکوت گذشت.

  1. 3.                  کلافگی جوجه جلال

شب پیام داد که «استاد حالتان بهتر شده؟» راستش دوست نداشتم جواب بدهم. گفتم «ممنونم». گفت «این جواب من نشد!» مانده بودم این را به حساب صمیمیتی بگذارم که خودم سرش را باز کرده‌ام یا گستاخی! یاد داستان «دعوت به شراب کهنه‌«ی نادر ابراهیمی افتادم که دانش آموزِ دیلاق معلمش را به شراب دعوت می‌کند! وقتی به جلال خان فهیم هاشمی[2] قول طراحی جلدش را دادم – با افتخار البته – و خواستم کتاب را بدهد بخوانم شنیده بودم این داستان و داستان اول را خوب و با دقت بخوانم. نوشتم گوشه‌ای برایش این کتاب را ببرم بدهم بخواند.

یادداشت که کردم جواب دادم «یادم بنداز یک کتاب بدم بخوانی» گفت «این هم نشد جواب من» داشت کلافه‌ام می‌کرد که «کلافه» از لهجه‌ی گلابدره‌ای محمودخان زنگی زد توی سرم و گفتم «ای دل غافل! دیدی چی شد؟» ندیده بودم چی شد! سال قبل‌ترش که نه دو سه سال قبل‌تَرَکَش قول داده بودم به محمودخان که آن عکس‌ها را برایش ببرم! نبرده بودم! حالا نویسنده‌ی «آق جلال» کجا و منِ «بچه جوجه» کجا!

روز چهارم نمایشگاه کتاب بود که گوشه‌ی ستون سوم از کنار گذرِ رمپی که رو به روی ورودی خیابان خرمشهر است، نشسته بود و لباس سیاه و کلاه همیشگی را سرش کرده بود و ویلون و احتمالاً گشنه و تشنه یله کرده بود زیر سایه‌ی نصفه‌ای که جا بود و تکیه گاه.

دوربین دستم بود. شده بودم عکاس یکی از نهادهای مربوط به کتاب و از خروس‌خوان تا وقتی سگ‌های عباس آباد بوق بزنند باید می‌استادم که یک دفعه اتفاقی نیفتد و چیزی از دستم در نرود. دیدمش. خیلی قبل‌تر در مراسم شبهای شهریور دیده بودمش، که جست بالا پریدنش روی صحنه‌ی اختتامیه کلی خبر شده بود و عکسش کلی این‌طرف و آن‌طرف دیده. بعدتر دیده بودمش که با یکی داشت راجع به آق جلال حرف می‌زد. دل قرص کردم و گفتم «سلام» گفتم «خوبید استاد؟» دستش را آورد جلو گمانم می‌خواست دست بدهد، گرفتمش جخ ایستاده جلو چشم دیدمش با آن انحنای روی گرده. دروغ نگفته باشم – البت هنوز که ندیده‌ام شیر نر را از نزدیک بعدِ شکار - چندان نباید تبِ ضربان عضله‌هایش فرقی داشته باشد با آن چیزی که من حس کردم وقت به آغوش کشیدنش! یلی بود! گفت «واسه کجا عکس می‌گیری؟» گفتم... گفت «بیا این پول بگیر برو از فلان انتشاراتی 5 تا «دال» را بگیر. من را ببیند نمی‌دهند، می‌بینی روزگار را؟» گفتم «یعنی چی؟» شکایت داشت از ناشر کتاب‌هایش. گفتم «خواهش می‌کنم با من یک‌جا بیایید» راستش همان روز دیده بودم و اصلاً آنجا عکسش را هم داشتم که مدیر ما کلی بنِ کتاب داده بود به «فرهاد جعفری» که فقط «کافه پیانو» را نوشته! و مطمئن بودم برای نویسنده‌ی «بچه‌های انقلاب» و نور چشمی جلال آل احمد حتماً خیری پیش می‌آید! دیده بودم و اصلا عکسش را هم داشتم که وزیر دادگستری کتاب فرهاد جعفری را گرفته بود ببرد بدهد به رئیس جمهور. فرهاد خان هم برایش امضای ویژه کرده بود... حالا یعنی نویسنده‌ای که کلی به قول خودش «کل‌کل» کرده بود با امام خمینی بی مهری می‌بیند؟

آمد. بردمش! بحث کرد و حرف زد و دست خالی رفت. عکسش را دارم. وقتی می‌رفت دوباره جوجه‌ای شدم توی بغلش  و پرسیدم «آقا این حکایت جوجه جلال چیه؟» گفت یعنی «آق جلال خروسه» مانده بودم چه‌کار کنم! وسط همین درماندگی بودم که رفته بود! مرد کلافه‌ی آن روزِ اردیبهشت. دست خالی. اصلاً حتما همینطور بود! من لای کلاف اون گیر کردم و یادم رفت جوابش را بدهم که «ما که دست خالی رفتیم؛ این چارتا عکس امروز رو برسون به ما! جامو بلدی؟» جایش را بلد بودم، قول داده بودم برسانم. نرسانده بودم.

کلافه شدم!

 

  1. 4.                  تا «اصل» چه به نظر بیاید

جواب دانشجو را ندادم. حالا مسئله جز دلتنگی قیصر ادای دِین به محمودخان هم بود. و مثلث همیشگی تصویر جلال خان آل احمد. مثلثی که همیشه از جایی شروع می‌شود؛ مثلا اینبار از محمود خان، رسیده بود به «آقا جلال»ی که «خروس» جوجه‌هاست و از آنجا لینک شده بود به قاب عکس روی دیواری که نمی‌دانم دیوار کجا بود و زیرش مبلی که نادرخان ابراهیمی روی آن نشسته است. هربار این مثلث از جایی شروع می‌شد. اما خط فرضی‌اش جلال آل احمد بود.

فردای آن روز با همین پسری که کلافه شده بودم میان تشخیص گستاخی یا صمیمیت بی مقدمه‌اش، کلاس  داشتم. نرسیده به کلاس آمد و گفت «می‌خواهد یک‌سری از بچه‌ها را ببرم نمایشگاه» گفتم «نخواه بیایم». نمی‌خواست بروم. رفت. رفتند.

 نیم ساعت ابتدایی کلاس دلم دوام نیاورد. گفتم «درس تا همینجا بس است. کاری پیش آمده که باید بروم. برای همه حاضر زدم. خداحافظ» و از کلاس زدم بیرون. خدا خدا می‌کردم کسی کاری نداشته باشد با من و بتوانم راحت یک خط ماشین سوار شوم و برسم جلوی در مصلی. کسی کاری نداشت و سوار شدم و رسیدم جلوی در مصلی.

از ورودی بهشتی قدم اول به دوم نرسیده بود که پیرمرد را دیدم. آرام، و آهسته، با ریش‌هایی که ابدا نمی‌توانستی سیاهی در آن بیابی. دستش را پشت گرفته بود و سرش را پایین. عینک ته استکانی داشت و انگار به ازای هر حرکت پا برای برداشتن قدمی فکری دارد، می‌رفت. کار سختی بود به آن شیوه‌ی قدم زدن رسیدن کنارش. رسیدم. گفتم استاد وقتتان را نمیگیرم؟ گفت «نه، مگر اینکه بخواهی اذیت کنی». حق داشت. خاصه در سال‌های اخیر خیلی‌ها مزاحمش شده بودند.

گفت «خبرنگار که نیستی؟» گفتم «به معنی خبرنگارِ کلمه نه! اما گاهی که راهی بدهند چیزی می‌نویسم برای رسانه‌ای و عکس می‌گیرم.» گفت «چه می‌خوانی؟» گفتم «مطالعات آزاد دارم.» و توضیح دادم که درس دانشگاهی را در چند رشته رفته‌ام و رها کردم. راستش ترسیدم بگویم درس هم می‌دهم با این وضعیت. قبل از اینکه بپرسد اما شیطنتی کردم و گفتم «می‌خواهم راجع به فراماسونری اما بخوانم. مثلاً رایین را...»

گفت : «بخوان»

گفتم : «حتماً اینکار را می‌کنم، اما بخت یارم بوده حالا دارم کنار یکی از آگاهان این حوزه راه می‌روم»

سرش چرخید سمتم و گفت «مطمئنی؟»

گفتم : «اینطور به نظر نمی‌آید؟»

گفت : «نظر اهمیت ندارد.»

گفتم : «نسبیت هم ابتدا نظر انیشتین در فیزیک بود؛ غیر از این است؟»

گفت : «تفاوت این دو که گفتی را می‌دانی؟»

گفتم : «به نظر نمی‌آید؟»

گفت : «آنچه به نظرت می‌آید را مشاهده کن»

یک نفر دیگر هم او را شناخته بود و من برای دومین بار آن روز خداخدا می‌کردم سومی نیاید و همین هم که آمده لطفاً به بحث نیاید.

گفتم : «یک خاطره از تحلیلی می‌گوید افغانستان در دوره‌ی قاجار از ایران جدا شد که همواره در  این منطقه – یعنی خاور میانه – جایی برای جنگ باشد و بماند. چرا که تمامیت ارضی ایران معلوم بود که دست یافتنی نیست!»

گفت : «این چه ربطی به ماسونری دارد؟»

گفتم : «ربطش این است که نخواستم از آنجا یک‌ضرب شروع کنم! تا جوابم را بدهید.»

گفت : «این که می‌گویی اندازه یک رساله بحث است.»

گفتم : «و یعنی وقتش نشده اندازه‌ی یک رساله حرف بزنیم؟»

خداخدا کردنم اینبار چندان جواب نداده بود و رسیده بودیم جلوی در ورودی و آدم‌هایی که احسان نراقی را شناخته بودند زیاد شده بودند.

گفت : «قرار بگذاریم حرف بزنیم.»

گفتم : «به شرطی که یک‌راست برویم سر اصل مطلب»

گفت : «تا «اصل» چه به نظر بیاید!»

و رفت.

حالا گمانم من استاد را به «شراب کهنه» دعوت کرده بودم. دعوتی که موعدش مقرر نشد!



[1]  . دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی استاد راهنمای دکتر قیصر امین‌پور در دوره‌ی دکترا

[2]  . مدیر فقید انتشارات روزبهان

 

منتشر شده در شماره ی 236 هفته نامه ی پنجره، شنبه 19اردیبهشت ماه 1394

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

هنر انقلاب در آرامش

هنر انقلاب در آرامش

(از 1376 تا 1392)

 

 

از سال 76 با روی کار آمدن دولتی که رویکردی فرهنگی تر نسبت به قبل داشت شکل فعالیت رسانه ای هنرمندان تغییر کرد. اگرچه تعاریفی که حاکمیت و از همه مهمتر شخص نخست حکومت – حضرت آیت الله خامنه ای – ارائه دادند تفاوت چندانی با آنچه از اامام خمینی به یاد است نداشت و ندارد.

چنانکه میتوان بخشی از اهم این تعاریف را در بیانات رهبری در دیدار جمعى از شعراى آئینى، در تاریخ 25/03/1390، بیانات رهبری در جلسه پرسش و پاسخ با جوانان در دومین روز از دهه فجر (روز انقلاب اسلامى و جوانان)، در تاریخ 13/11/1377 ، بیانات رهبری در دیدار هنرمندان و دست‌اندرکاران صداوسیما، در تاریخ 12/04/1389، و بیانات رهبری در دیدار جمعى از کارگردانان سینما و تلویزیون، در تاریخ 23/03/1385،  مشاهده کرد و به تعریف نشست.

در تمامی این مسائل عدم پرداخت هنرمند به آنچه هنر منحط خوانده میشود دیده میشود. تاجایی که در جلسه پرسش و پاسخ با جوانان در دومین روز از دهه فجر سال 77 درباره ی موسیقی اصیل ایرانی اینطور عنوان میشود که « من نمى‌توانم به‌طور مطلق بگویم که موسیقى اصیل ایرانى، موسیقى حلال است؛ نه، این طور نیست. بعضى خیال مى‌کنند که مرز موسیقى حلال و حرام، موسیقى سنّتى ایرانى و موسیقى غیرسنّتى است؛ نه، این‌طورى نیست. آن موسیقى‌اى که منادیان دین و شرع همیشه در دوره‌هاى گذشته با آن مقابله مى‌کردند و مى‌گفتند حرام است، همان موسیقى سنّتى ایرانى خودمان است که به شکل حرامى در دربارهاى سلاطین، در نزد افراد بى‌بندوبار، در نزد افرادى که به شهوات تمایل داشتند و خوض در شهوات مى‌کردند، اجرا مى‌شده است. این همان موسیقى حرام است.» و با این مقدمه اینطور ادامه میدهند که « مرز موسیقى حرام و حلال، عبارت از ایرانى بودن، سنّتى بودن، قدیمى بودن، کلاسیک بودن، غربى بودن یا شرقى بودن نیست؛ مرز آن چیزى است که من عرض کردم. این ملاک را مى‌شود به‌دست شما بدهیم، اما این‌که آیا این نوار جزو کدامهاست، این را من نمى‌توانم مشخّص کنم.»

میتوان بعد از این سالها دوره ی ثبات هنر انقلاب اسلامی را در مولفه هایی چون پایبندی به اصول و قواعد ابتدایی هنر، پرداخت به فرمایشات دوره ای و سالانه ی رهبری، نگاه به آنچه که روزی در زیرزمینها ساخته میشد برای ساخت آنچه امروز ارجحیت  دارد، و در نهایت آنچه از آن بازآفرینی گذشته یاد میشود دانست. چرا که مقام معظم رهبری بعد از اتفاقات منقلب کننده ی سال 88 در سال 90 در جمع شاعران آئینی اشاره ی مستقیم دارند که « به برخى از موضوعات در شعرهاى آئینى کم پرداخته می‌شود؛ از جمله موضوعات مربوط به مسائل انقلاب، مسائل جنگ و دفاع مقدس. البته در یک دوره‌اى خیلى خوب بود.  ... الان جاى این اشعار خالى است. هشت سال دفاع مقدس از لحاظ زمانى هشت سال بود، اما از لحاظ استمرار معنوى و فکرى و فرهنگى ممکن است قرنها ادامه داشته باشد.»، و در دیدار جمعى از کارگردانان سینما و تلویزیون، در تاریخ 23/03/1385 اشاره ی مستقیم داشتند که « من یک‌بار دیگر دو، سه سال پیش در یک جلسه‌ى مجموعه‌اى از دوستان هنرمند - سینماگر و نقاش و مجسمه‌ساز و ... - این را گفتم، شما به عنوان یک هنرمند، دنبال زیبایی‌ها و ظرافت‌هاى عالم وجود مى‌گردید تا این‌ها را بشناسید، بیرون بکشید، برجسته کنید و نشان بدهید؛ کار هنرمند این است؛ یعنى ظرافت‌ها، زیبایی‌ها، ریزه‌کاریها، دقایق و حقایق غیر قابل دید با چشم غیرمسلحِ به هنر را با سلاح هنر و نگاه هنرمندانه، بیرون مى‌کِشد و نشان مى‌دهد. این‌که مى‌گویم زیبایى، معنایش این نیست که زشتی‌ها را نمى‌تواند بیرون بکشد و نشان دهد؛ چرا، آن هم جزو ظرافت‌هاست. به آن جمع گفتم، شما به عنوان کسى که دنبال زیبایی‌ها مى‌گردید، چطور مى‌توانید زیبایی‌هاى دفاع هشت ساله‌ى یک ملتِ دست خالى را از میهن خودش، از کشور خودش، از ملت خودش و از نظام خودش، در آن میدان دشوار نادیده بگیرد.»

اگرچه از سویی نگاه هایی میگوید این جنس از نگاه به مرور و طی سالیان گذشته بر آن شده است که عده ای از جریان موسوم به روشنفکر با هر جنس نگاهی به جریان انقلاب، دفاع مقدس، و مسائل اجتماعی پیرامون از دایره ی جریان هنر انقلاب دور شوند و مرزی میان این دو طیف گذاشته شود. درحالی که همین دو طیف در سالیانی دورتر بر یک کرسی نشسته و با معیارهای مشترک و مولفه های مشترک از یک جریان بهره برده اند. عده ای نیز معتقدند جریان فکری و اجتماعی ایران پس از سال 76 با هر شکلی از بیان موضع و موضوع پایبند به جریانی است که از وحدت صحبت میکند چنانکه رهبری معتقد است «این نشان می‌دهد که ما به عنوان یک ملت زنده، به عنوان یک مجموعه‌اى که در دنیا حرفى براى گفتن داریم و هدفى داریم».

پیگیری هدف از سوی هنرمند البته امری نیست که از سال 1357 مدنظر قرار گرفته باشد. این مسئله از همان زمان که هوگو مقدمه ی شرقیات را نوشت مدنظر بوده و مورد بحث قرار گرفته است. ویکتور هوگو با اینکه قبلاً به مسائل اجتماعی توجه داشت و بعدها نیز (در سال ۱۸۴۰) برای هنرمند وظیفه اجتماعی قائل شد در سال ۱۸۲۹ در یکی از آثار خویش که «شرقیات» (Les orientales) نام داشت توجه زیادی به قالب شعر و وزن و قافیه نشان داد و ضمن مقدمه غرورآمیزی به «پیروان سن سیمون» جواب داد و آزادی در شعر را اعلام داشت و ادعا کرد که شاعر همیشه حق دارد «اثر بیهوده ای را منتشر سازد که شعر محض باشد». هوگو در ضمن همین مقدمه اظهار داشت: «اگر با نظری بلند بنگریم در شعر موضوع خوب و بد وجود ندارد شاعران خوب و بد هستند. از طرف دیگر همه چیز موضوع شعر است همه چیز مایه هنر است هر امری به کشور شعر حق ورود دارد. پس نباید پرسید که چه علتی شاعر را به اختیار موضوعی نشاط آور یا غم انگیز وحشتناک یا دلاویز واضح یا مبهم واداشته است. باید دید چگونه کار کرده نه آنکه در چه باب و چرا کار کرده است.»

عبارت هنر برای هنر نیز در همان سال از طرف هوگو اعلام شد و همو در اثنای مباحثات ادبی گفت: «صدبار می گویم: هنر برای هنر!»

او اگرچه با بیان این مسائل قصد آن داشت که دخالت در کار هنری را جلوگیری کند اما بحثش به جایی دیگر برده شد.

در ادامه ی همین بحث هوگو و میراث دارانش مباحثی چون آنچه در سی و پنج سال گذشته ی ایران آمده است مورد توجه بسیاری قرار گرفته و بیش از آنکه درباره ی چیسیتی اثر هنری که میخواهد انقلابی و اسلامی نیز باشد بحث کنند به آنچیزی پرداخته اند که هنرمند را واجد شرایط مولفه هایی میکند یا نه!

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

هنر انقلاب در التهاب

هنر انقلاب در التهاب

(از 1360 تا 1376)

 

بی شک بلاتکلیفترین زمان برای فعالیت هنری در تمامی اعصار ایران دوران پس از انقلاب و به منصه ظهور رسیدن تفکرات نودینی-حکومتی است. دورانی که از پس انقلاب فرهنگی، نگاه به هنر، علم، و دیگر مسائل درحال لقاح بستنی است میان آنچه در تمامی دوران در حوزه های علمیه و در طرف مقابل آکادمی – به معنی دانشی که در ایران و شرق غربی خوانده میشود – وجود داشته است.

در این دوره که کمتر دیده میشود درباره ی انواع هنر گفته ای از سوی سران مملکت به گوش برسد، معماری ابداً هنر نیست، و زمین و طراحی و ... به دست شهرداری و در اصل زمینخواران دوره ای خود افتاده است. خوشنویسی ابداً پایه و انجمنی ندارد. نقاشان کوله بار رنگ و مواد خود را به دوش کشیده یا راهی جنگ میشوند برای تهییج بیشتر، و انجام وظیفه یا از جریان روشنفکر خوانده میشوند و در کنجی گوشه میگیرند. و عده ای که هیچ کدام را نمیپسندند جایی مشغول کار خود میشوند. گرافیست ها، و عکاسان که تا آن زمان – پیش از انقلاب 57 – به تاخت تنه به همتایان غربی میزدند، از این پس نیم تنه ای فقط به نقاشان داخلی دیگر میزنند. بساط رقص با روی کار آمدن ایران اسلامی به کلی برچیده شده است. داستان چند تکه میشود. نخست کسانی که پیش از این مینوشتند و پس از آن مسیر خود را ادامه میدهند. کسانی که تازه پا به عرصه میگذارند. کسانی که از قبل از انقلاب مینوشتند و پس از آن دست میشویند و به دیاری جز وطن میروند. و جلوتر کسانی که پس از انقلاب آغازیدند و بعد جلای وطن کردند. 

از این بین میماند سینما و تئاتر، و موسیقی. در این حوصله تنها میشود اشاره ای کوتاه کرد که آنچه از سوی امام امت درباره ی هنر به میان می آید جنبه هایی فقهی و زیباشناسانه دارد تا تعاریفی از انتظاراتی که از هنر میتوان داشت. در برخی موارد تحلیل های تنه به محتوا زده معتقد میکند که راه‌بری جامعه خود تصوری از آنچه باید متصور باشد ندارد و در اگر بحثی به میان می آید لزوماً نگاهی مدیریتی دارد درباره ی شخص مسئولیت گرفته، و نه لزوماً تعریفی مطمئن از آنچه باید ماهیت آن هنر د اشته باشد و آنچه «اسلام» از آن انتظار دارد.

امام میگوید «امروز ، همه از تصـویر ایـن صحنه هاى معنـوى ـ انسانى عاجزند و اینجانب که به نویسندگان و گـویندگان و تحلیل گران و هنرمندان و نقاشان و همه و همه پیشنهاد مـى کنـم تا همیشه و بخصـوص در ایـن هفته آنچه در تـوان دارنـد ، در طبق اخلاص گذاشته و تقـدیـم ایـن سلحشـوران عظمتآفریـن و ملت ایران و اسلام بزرگ نمایند ، براى آن است که به گـوشه اى از وظیفه اسلامـى ، انسانى ، ملـى ، میهنى هرچند کـوچک خـود عمل نمـایـد ، و الا خـداونـد شکـور است که نـام ایـن عظمت آفـرینان را در جهان ، بلنـد و مقامشان را در ملکـوت اعلا به نمایش مى گذارد.»

و پس از آن تحلیلگران میگویند : همه انتقادهایى که امام امت به شدت متـوجه رادیو و تلـویزیون و فیلمها و سینمـاها و تئاتـرهـاى پیـش از انقلاب داشت ، به لحـاظ محتـواى فاسـد و اغراض آلـوده و آثار زیان بـار اخلاقـى و اجتماعى آنان بـود.

 آنچه معیارهای هنر سالم خوانده میشود در همه شئون آن آنچیزی است که از  «ابتذال» به «تعهد» و از «غفلت آفرینـى» به «بیـدارگرى» تحـول یابـد و مکرر در مصاحبه هاى پیـش از انقلاب ، وقتـى دیـدگاه او را در باره سینما و هنر و ... مـى پـرسیدنـد ، تآکیـد داشت که ما با هنـر و سینما مخالف نیستیم ، بلکه با فساد مخالفیم. ایـن دقیقا تـرسیـم کننـده خط تعهد در هنـرى است که امام از آن دم مـى زد. با همه ی برداشتهایی که میتوان از آن داشت.

اما از میان اقسام هنر در کلام بنیانگذار حکومت نوپا میتوان به این نکته توجه داشت که شعر مسیر خود را جدا کرد، از انجا که امام شایعه سازان را با اهل هنر برابری میدهد و می فرماید : «بـدانیـد که بـى انگیزه نبـوده است که رژیـم سابق از شاعران و نـویسنـدگان و سخنگـویان و شایعه سـازان و روزنامه نگاران وابسته بـراى تفـرقه بیـن ایـن دو گـروه (روحـانیـون و دانـش آمـوزان و دانشجـویان) استفاده مى کردند.» و  در جای دیگر ادامه میدهد مى فرماید: «همه شماها که نـویسنـده هستید و خصـوصا شعرا که لسان شعر بالاتریـن لسان است ، بایـد مـردم را آگاه کنیـد ، نسلهاى فعلـى را ، نسلهاى آینـده را ...»

میتوان اینطور برداشت کرد که همان مسیر طی شده از سوی حاکمیت برای همسان سازی افکار عمومی که از مدارس و دانشگاه ها پایه ریزی میشود با همه ی اختلافاتش بنا دار هنری را پایه ریزی کند که همان کارکردها را داشته باشد در راستان خواست حاکمیت، و درست برخلاف آنچه همین جریان فکری از هنر انتظار داشت پیش از رسیدن به حاکمیت.

طبق تحقیقی که در دانشگاه مارکت آمریکا در مورد انقلاب فرهنگی ایران صورت گرفته‌ است، با جمعبندی آرای صاحب نظران نقاط قوت و ضعف و نتایج انقلاب فرهنگی اینطور میگوید که «پس از انقلاب فرهنگی فعالیت‌های حرفه‌ای نظیر کنفرانس‌ها، سمینارهای علمی افزایش یافت و دولت سیاست‌های تشویقی و کمک‌های مالی برای چنین فعالیت‌هایی در نظر گرفت. فعالیت‌های فوق‌برنامه‌ای نظیر اردوهای فرهنگی، گردشگری، زیارتی و کمپ‌های دانشجویی، در دسترس عمومی قرارگرفتن امکانات ورزشی دانشگاه‌ها و تشویق فعالیت‌هایی نظیر شعر، داستان‌نویسی و خوشنویسی در مدارس و دانشگاه‌ها مورد تشویق و حمایت قرار گرفت.» این تحقیق درباره ی رسانه ها نیز معتقد است انقلاب فرهنگی توانست «از رسانه‌های جمعی برای پیشبرد برنامه‌های آموزشی و گسترش کمی دانشگاه‌ها و رشته‌های تحصیلی بخصوص در شهرهای کوچک و دورافتاده استفاده بیشتری ببرد.»

به هر رو، هنر در این دوره ی شانزده ساله در نیمه ی نخست خود ارزنده ترین آثار تاریخ دوره ی خود را با گروه دستان و شیدا در موسیقی به رهبری و آهنگسازی پرویز مشکاتیان «فریاد» میزند. و سینمای ایران نیز توسط کسانی چون مخملباف، مهرجویی، بیضایی، کیارستمی و حاتمی تمام قد و اسلامی به کار خود ادامه میدهد.

در همین دوره است که توسط کسانی چون قیصر امین پور، سید حسن حسینی، محسن مخملباف، وحید امیری و دیگرانی ازاین دست حوزه ی هنری بر پایه ی تفکر و رهنمود اساتیدی چون علامه حکیمی و مهرداد اوستا پایه ریزی میشود، به راه می افتد به اختلاف میرسد و انشعاباتی از آن به وجود می آید.

از همین روست که هنر اسلامی – انقلابی که در شکلی کاملاً برنامه ریزی شده – حتی ناخودآگاه – در دهه ی 50 در بطن حکومت طاغوتی رفتاری آگاه ساز و انقلابی داشت در دوره ای از انقلاب که انتظار میرفت با هیجان بیشتر تفکرات پیشین خود را ادامه دهد در سکوتی بر لبه ی تیغی تیز حرکت خود را آرام کرد.

 

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

مبارزه با امپریالیسم خبری بواسطه‌ی سواد رسانه‌ای

امروز در دانشکده‌ی علوم ارتباطات و خبرِ دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی برای دانشجویان کارشناسی ارشد پژوهش در علوم ارتباطات که درباره‌ی «امپریالیسم خبری» مطالعه دارند از تأثیر سواد رسانه‌ای بر مقابله‌ی با سلطه‌گران رسانه‌ای گفتم. 

از آنجا که مطالعه بر سلطه پذیری جوامع آسیایی بواسطه‌ی رسانه‌داران بزرگ جهانی قدرت را از حاکمیت به طور غیر رسمی گرفته است، درحالی که مبارزه با این جریان را به حاکمان کشورهای سلطه پذیر یا کشورهای کوچکِ فاقد قدرت (اعم از رسانه ای و ...) تحمیل کرده است. 

درواقع امپریالیسم جدیدِ رسانه‌ای بر آن است که از نزاع تن به تن قدیمی به ارائه‌ی پیامِ با قدرت بالا کوچ کند و این صاحبان قدرت - ثروتمندان و بانیان و پشتوانه‌های فکری حاکمیت‌ها - هستند که از سویی با مردمانِ کشورهای پایین دستی رفتار یکسویه دارند.

«سواد رسانه‌ای» از این منظر سلاحی است برای مبارزه با این رفتار. 

تمرینی را نیز که سال گذشته مدرسان دانشگاه ایتاکای نیویورک در تهران ارائه داده بودند درباره‌ی نقشه‌ی جهان از دید مردمان کشورهای مختلف، با دانشجویان درمیان گذاشتم.

پس از ارائه‌ی 25دقیقه‌ای به سوالات دانشجویان پاسخ دادم. 

فایل پاورپوینت را میتوانید با کلیک روی این متن دانلود کنید.

 

 

نویسنده : سعید کیائی : ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد