[ من با خودم ]

به من چه.....

ميگه :"با خود چنين گفتم و مصمم گشتم,به دل دريا زنم و بگذرم".
وگذشتم,:
اولش هبوت بودو برهوت,تا خوردم به دو راهي,چشام و بستم,گفتم:"اگه بهم بخوره ميرم راست, اگه بهم نخوره ميرم چپ.
انگشتام روآوردم بالا,چشام و بستم(چه لحظه ي بزرگي بود وقتي بهم نخوردن)
هرچي رفتم ديدم زدن :"جاده در دست احداث است.مراقب باشيد!...."جسد كيا رو كه نديدم.! دوتا!!,سه تا!!!,چارتا!!!!,پنج تا!!!!!چاررارو گذروندم,ديگه خسته شده بودم,فاصله هر چاررا از اون يكي بيشتر ميشد.,
برگشـتم.

رفتم سراغ اون يكي راه ,اونجام پربوداز چارراه ,سه راه,ميدون,
4تا,ميدون,6-7تا سه راه,11تا چاررارو گذروندم,.
خيلي وقتم رو گرفت 24 – 23 تا چهار راه , ميدون ,و سه راه كه سر هر كدوم يه چراغ قرمز . تازه سر هر كدوم يه بار تصميم بگيرم از كدومطرف برم . همه كوچه پس كوچه ها شو رفتم . نشد .
دوباره برگشتم .
چه خبر بود . چراغاي قرمز و آبي رو هوا, آژير گوش زمين و زمانو كر كرده بود . اصلا جلو نرفتم ياد خاطره هاي بابام افتادم ته همش ميگف:" آب كه از آسياب افتاد رفتن ما مونديموهمه مون".
آب كه از آسياب افتاد همه رفتن .
ديدم هوا داره تاريك ميشه . ماشينا ي خط كشي اومدن خيابون رو خط كشي كنن. خطاي خيابون اوليه سبز خطهاي خيابون دوميه سفيد. رنگهاي سبز روي آسفالت كه مي اومد . كدر ميشد مثل اينكه رنگاشون هم كمتر بود . رنگهاي سفيد انقدر سفيد بود كه چشا رو مي زد .

خطا صاف صاف بودن . نه چپ مي رفتن . نه راست . ولي جالب بود! هر دو تا ممتد بود .
نویسنده : سعید کیائی : ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم