عاشق تصویر و وهم خویشتن

کی بود از عاشقان ذوالمنن

منگر اندر نقش زشت و خوب خویش

بنگر اندر عشق و بر مطلوب خویش

عاشق خویشید و صنعت کرد خویش

دم مار آن را سر مارست کیش

آن که عاشق نیست او درآب در

صورت خود بیند ای صاحب نظر

دور می بینی سراب و می دوی

عاشق آن بینش خود می شوی

عشق صورت ها بسازد در فراق

نا مصور سر کند وقت تلاق

(فکر می کنم از مثنوی حفظ کرده بودم)

این ها که می نویسم نه مطلبی است که به درد وبلاگ بخورد و نه مطلبی است که به درد کسی بخورد. اما خوب می دانم شاید به کسی بر بخورد.

وبلاگ که درد ندارد . این ما هستیم که درد داریم. (بعضی هایمان) این ما هستیم که می بینیم. (بعضی هایمان)این ما هستیم که می فهمیم.(بعضی هایمان) و این ما هستیم که می گوئیم(همه مان).اما چه چیز هایی قابل حس کردن اند که درد داشته باشند؟ چه چیز هایی قابل دیدن و چه چیز هایی قابل برای فهمیدن؟

این ها را نمی نویسم که چیزی را توجیه کرده باشم. این ها را می نویسم که مرور کنم. این ها را می نویسم که .... (اگر واقعیت را بخواهید بدانید باید بگویم که این ها را از زبان خودم نمی نویسم که بدانم برای چه می نویسمشان.) این ها را می نویسم که بخندم. این ها را می نویسم که بخندد. این ها را می نویسم که گریه کند . این ها را می نویسم که بداند اگر او هم دوست داشت می توانست دوستم بدارد. اما.اما. اما.

این چند مطلب آخر که حال و هوای متفاوتی با بقیه ی مطالب داشت. برآمده از یک خنده ی تحقیر آمیز بود. برآمده از یک اتفاق بود که شاید خیلی ها تجربه اش کرده باشند. بر آمده از یک زندگی بود. برآمده از یک نگاه بود . بر آمده از یک مرگ بود. مرگی که من تجربه نکرده بودم. اما خودم را به جای آن ها که تجربه کرده بودند می گذاشتم. من حرفی برای گفتن ندارم. اگر می نویسم بخاطر این است بخندم. و اگر کم می خندم برای این است که چیزی نمی نویسم. من می نویسم که فراموش کنم. اگر فراموش نمی کنم برای این است که چیزی نمی نویسم. من می نویسم برای این که خودکارم تمام شود. چه کار کنم که کلکسیونی از خود کار های خشک شده دارم که حتی یک بار  هم به کاغذ نخورده اند. من می نویسم که ببینم. من می نویسم که بهتر ببینم. چه کنم که روز به روز شماره عینکم بالا می رود. چه کنم که نمی نویسم. من از مهمانی ها می نویسم. مهمانی های دو نفره . تک نفره یا چند هزار نفره. (یعنی میخواهم از مهمانی های چند نفره به بالا هم بنویسم اما چه کنم که کسی آدرس ندارد . تازه اگر هم آدر س داشته باشد که به من سر نمی زند. وقتی دوستانم مثل این دوستانم هستند.مثل همین ها که .... مثل همین ها که شما ئید.)

خلاصه کنم.مطلب این دفعه تنها یک شب بارانی است که مردم روزه ! بودند و من مهمانی. .(یاد محمد کاظم کاظمی می افتم:"ای جماعت ! نه اگر بیش کمی عار کنید/ کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟)یک شب مثل همین2/8/1383 که گذشت.این تنها یک روز نوشت است برای روز های ...

 

 

 (دو روز ، سه روز ، نمیدانم چند روز بود که داشتم فکر می کردم. نمی دانم اصلا فکر می کردم؟ یا نه.می دانستم و می دانم . می خواهم و می خواستم که فکر کنم. مهمانی بودکه من نبودم؟  بله. مهمانی بود. حال و روز بدی بود. مهمانی پولدار های بی سرمایه. مهمانی کسانی که چیز های خوب را ! برای دیگران می خواهند و ثروت را برای خودشان.

من باید سکوت کنم. اما مهمانی بود. مهمانی .... مهمانی. هوس کرده ام راه بروم. به تعداد مویرگهای موجود در بدنم نفس بکشم. چطور ؟ نمیدانم. امشب خوب میدانم که مهمانی بود.مهمانی نمیگذاشت فکر کنم. می خواستم راه بروم . همه نگاهم می کردند. انگار مهمانی دیوار ها بود . دیوار هایی که یک پنجره دارند . پنجره هایی که همیشه یک نفر از آن همه محله را دید می زند. حالا همه این دیوار ها دور هم اند. مهمانی بود. مهمانی. دیوار های متحرک دیوار هایی که روزه! بودند. دیوار هایی که چشم هایشان را نمی شد کنترل کرد.

حرف امام رضا که بود به مهمانی فکر می کردند. فکر می کردند(!؟). شاید. شاید به ضیافت مامون. شاید به مهمانی شام. شاید به مهمانی یزید. شاید به خاطر همین بود که نمی نوشتند. مثل من . من وقتی فکر می کنم نمی نویسم. وقتی می نویسم می خواهم فکر کنم.

امروز از ظهر شروع شد.بلند که شدم دیوار ها بلند بودند. دیوار ها هنوز هستند. کاش می توانستم خاطرات فردا را امروز بنویسم. شاید فردا وقت برای نوشتن نباشد. شاید باید فردا فکر کنم. اگر فکر کنم که نمی توان بنویسم! مطمئنم فردا برای نوشتن دیر است. دیر است. البته فرقی هم نمی کند. من همیشه به همه جا به همه کس به همه چیز دیر می رسم. تا....

دیر رسیدن "گریه" دارد اما "تا" ندارد.دوست دارم به همه ی میهمانی ها دیر برسم. به جز مهمانی هایی که تو هستی.

(هـ ِ . اگر کسی این نوشته را بخواند فکر می کند تو چه کسی هستی. (بماند که من هنوز دوستت دارم. هی! کسی که داری این نوشته را می خوانی ؛ احترام خودت را نگه دار. تو حق نداری اینطور با او بر خورد کنی .یادت باشد تو حق نداری. این که تو حق نداری را چند بار برای خودت تکرار کن تا یادت بماند.) بماند که از آشنائیمان 7-ـ8ـ9 سال می گذرد و من الآن حتی چهره ی تو را یادم نیست. اگر هم ببینمت که  7-ـ8ـ9 سال بزرگ تر شده ای.)

درست یادم هست. یکی از همین شب ها بود. خواب بودم. دیوار ها کوتاه بود. برگ ها زرد . زیبا. صبح شد. تورا که دیدم صبح شد. کنار پنجره. آن موقع پنجره ها مامور آشنایی بودند. نه دالان دیدبانی. بعد تر ها باهم راه رفتیم. بعد تر ها زده بودیم بیرون. خارج از محدوده. دانشجو شده بودیم و .... بقیه را هم تعریف کنم؟

خدا همه دانشگاه ها را لعنت کند. به ادم یاد می دهد بنویسد. بعد به آدم یاد می دهد که فکر کند. آدم هم که باشی نمی توانی هم فکر کنی هم بنویسی. . اَه .

اصلا اگر هم فکری باشد که بخواهی بنویسی مطمئن باش نمی توانی. نمی توانی فکر هایی که ارزش نوشتن دارند را بنویسی . این یک قانون است. قانونی که همه جا هست. و ما نا خود آگاه از آن پیروی می کنیم. مثل تو. تو هم از همان هایی هستی که ارزش نوشتن داری اما .... به قلم نمیآیی. می بینی ؟ اینطور به هم ریخته می شود. همه چیز. همه ی همه چیز. کلمه ها را می بینی؟ هر کدام ساز خودشان را می روند. من و تو راه خودمان را. یعنی بهتر است بگویم . تو را هخودت را من راه ... من راه می روم؟)