. . . قرار بود به ديدارش بروم. سرم را پائين انداخته بودم و فکر می کردم که اولين برخوردما چطور می تواند باشد. شايد ديگر تکرار نمی شد. يک قدم تصميم به رفتن داشتم يک قدم به برگشتن. تلفن زنگ زد. صدايی از پشت گوشی گفت : مرتضی مميز درگذشت.