[ من با خودم ]

۰۰۰۰۰

رفته بودم ماه عسل هرچی زدم بيشتر بمونم نشد
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دم غروب ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظری حجم وقت را ميديد
وروی ميز هياهوی چند ميوه ی نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود .
وبوی باغچه را باد روی فرش فراغت
نثار حاشيه ی صاف زندگی ميکرد .
و مثل باد بزن ذهن سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
وباد ميزد خود را .



مسافر از اتوبوس
پياده شد :
«چه آسمان تميزي!»
و امتداد خيابان غربت اورا برد .


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داشتم فکر میکردم این هفته دیگه هفته ی هیچی نیس که یه دفعه پلاکارد بزرکی رو دیدم که نوشته: هفته خوابگاه های دانشجویی کرامیباد بایه سری شعار غزن قورتکی
به فکرم رسید که کاش حالا یه هفته ای هم به بزرگداشت بیکاری و بزرگان بیکاری باشه چه خوبه .

نویسنده : سعید کیائی : ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم