نویسنده: سعید . - ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٢
اول :از همه ا ز اين واون و اونوريه ممنون که بعدا ميگم چرا
ديم: من وتو آن دو خطيم آری موازيان بناچاری
که هردو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود
خونهای چشمم از هيجان گر گرفته بود
بارانتمام خستگيش را نوشت بعد
خنديد هرچا در جريان داد ميکشيد
بهارآوردهگلتايارمنگيسوبرآشوبد
جهانرابازبايکگوشهی ابروبرآشوبد
نگاهشرااگريکلحظهبرگلهابتاباند
افقروشنشود دنيا ز رنگ وبوبرآشوبد
زمين مشتاقطوفانحضورش مانده تايارم
بيايددرقدومش سبزهازهرسوبرآشوبد
***
ز رخوتخسته ام ميلجنون دارمنگاهم کن
که صحرای دلمازگردش آهوبرآشوبد
به راهترودجاری شدزچشمانم قدم بگذار
که ازنيزارپلکم دسته های قوبرآشوبد
خرامان تربياامشب که باسحرقدم هايت
جهان ازرنگ وبویروشنشب بو برآشوبد
.
شعراز سيد ضيا قاسمی
هيچوقت

دريــغــا شعـله ای ناگاه يـخ بـسـتـه ، شگفتا تو !
در آن يکشنبه ی سرد اين تو بودی ؟ آه ! آيا تو ؟
نشستم تا بيايی؛ شور مجنون می چکيد از من
دلی آورده بودم نــذر ويــران گشتن ، امـــا تـــو ...
تو گرم صيد خود بودی و من سر تا به پا آتش
نـفهـمـيـدم دريغـا من ! ندانستی دريغـا تو !
تو سرمست از غرور بازی شيرين خود اما
ندانستی شگفتا ! آنکه می بازد منم يا تو
تو را من باختم ؛ فارغدلی بيگانه با غم را
وليکن باختی شيدا ترين مرد جهان را تو !
و شايد حق من بود اينکه بالم قفل شد ناگاه
که می پنداشتم باشد کليد آسمان با تو
**
زمينی بودی و پروازگاهت لاجرم کوتاه
صريح و ساده گفتم حرفهايم را و حالا تو ...
ساعد باقرى
در رفته ها چه بود
که مي گويند :
افسوس.
روزان رفته باز نمی ايند.
غم به صرف چای
به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانيه ای بند نشد
لب تو ميوه ممنوعه! ولی لبهايم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند همه شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد
شاعر : فاضل نظری
و يک غزل ديگر
در راه رسيدن به تو گيرم که بميرم
اصلا به تو برخورد مسيرم که بميرم
يک قطره ی آبم که در انديشه ي دريا
افتادم و بايد بپذيرم که بميرم
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم که بميرم
از زندگی بی تو گريزانم و بيزار
آنقدر که بگذار بميرم که بميرم
***
اين کوزه ترک خورد !
چه جای نگرانی است؟
من ساخته از خاک کويرم که بميرم!
بازم از فاضل
فعلا
ديم: من وتو آن دو خطيم آری موازيان بناچاری
که هردو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود
خونهای چشمم از هيجان گر گرفته بود
بارانتمام خستگيش را نوشت بعد
خنديد هرچا در جريان داد ميکشيد
بهارآوردهگلتايارمنگيسوبرآشوبد
جهانرابازبايکگوشهی ابروبرآشوبد
نگاهشرااگريکلحظهبرگلهابتاباند
افقروشنشود دنيا ز رنگ وبوبرآشوبد
زمين مشتاقطوفانحضورش مانده تايارم
بيايددرقدومش سبزهازهرسوبرآشوبد
***
ز رخوتخسته ام ميلجنون دارمنگاهم کن
که صحرای دلمازگردش آهوبرآشوبد
به راهترودجاری شدزچشمانم قدم بگذار
که ازنيزارپلکم دسته های قوبرآشوبد
خرامان تربياامشب که باسحرقدم هايت
جهان ازرنگ وبویروشنشب بو برآشوبد
.
شعراز سيد ضيا قاسمی
هيچوقت

دريــغــا شعـله ای ناگاه يـخ بـسـتـه ، شگفتا تو !
در آن يکشنبه ی سرد اين تو بودی ؟ آه ! آيا تو ؟
نشستم تا بيايی؛ شور مجنون می چکيد از من
دلی آورده بودم نــذر ويــران گشتن ، امـــا تـــو ...
تو گرم صيد خود بودی و من سر تا به پا آتش
نـفهـمـيـدم دريغـا من ! ندانستی دريغـا تو !
تو سرمست از غرور بازی شيرين خود اما
ندانستی شگفتا ! آنکه می بازد منم يا تو
تو را من باختم ؛ فارغدلی بيگانه با غم را
وليکن باختی شيدا ترين مرد جهان را تو !
و شايد حق من بود اينکه بالم قفل شد ناگاه
که می پنداشتم باشد کليد آسمان با تو
**
زمينی بودی و پروازگاهت لاجرم کوتاه
صريح و ساده گفتم حرفهايم را و حالا تو ...
ساعد باقرى
در رفته ها چه بود
که مي گويند :
افسوس.
روزان رفته باز نمی ايند.
غم به صرف چای
به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانيه ای بند نشد
لب تو ميوه ممنوعه! ولی لبهايم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند همه شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد
شاعر : فاضل نظری
و يک غزل ديگر
در راه رسيدن به تو گيرم که بميرم
اصلا به تو برخورد مسيرم که بميرم
يک قطره ی آبم که در انديشه ي دريا
افتادم و بايد بپذيرم که بميرم
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم که بميرم
از زندگی بی تو گريزانم و بيزار
آنقدر که بگذار بميرم که بميرم
***
اين کوزه ترک خورد !
چه جای نگرانی است؟
من ساخته از خاک کويرم که بميرم!
بازم از فاضل
فعلا