بايد بروم سلام کنم و بگويم اگر چشم هايت را ببندی و خاطره اش را برايم بگذاری قرارمان را به هم زده ای . من قرار نبود با خاطره ی چيزی نفس بکشم. قرار بود... . اين قراری بود ميان من و تو ... . قراری بود برای من که نگاه کنم. قراری بود برای تو که به تماشا بگذاری . می دانی؟ از پنجره چشمم را می اندازم ميان شاخ و برگ های اين کاجی که جلوی پنجره اتاقم نشسته . همان پنجره ای که اولين تصويری که به من هديه داد تصويری بود که بعد ها يک عکس سه در چهار شد و شد پيوست قرار داد ما. يادت می آيد؟ بعد ها که بزرگ تر شديم را چطور؟‌ جنگ که شد تو با پدرت و مادرت و علی از تهران رفتيد دزفول . يادت هست؟ عکس ات مانده بود و من مانده بودم و آن روز ها که قرار گذاشتيم. جنگ که تمام شد برگشتيد. خانه شما همانطور دست نخورده مانده بود. وقتی وسائل ضروريتان را برديد هر از چند گاهی مادر جان به آن جا می رفت و دستی به سر و روی خانه می کشيد. هر از چند گاهی وقتی دلم برايت تنگ می شد و عکست هم کار ساز نمی شد يواشکی کليد خانه تان را بر می داشتم و می رفتم در اتاقت را باز می کردم و نفس می کشيدم. همين شد که آن سال که می خواستم دیپلم ام را بگيرم و بروم دانشگاه بروم برای اينکه راحت درس بخوانم وسائلم را برداشتم و آمدم در اتاق تو. هر چند که اواسط سال دلم راضی نشد و همه را رها کردم و آمدم دزقول و بعد هم اعزام شدم . برای همين بود وقتی شما برگشتيد وسائل من در اتاق تو بود. من آمده بودم درس بخوانم که به قول مادر جان يکهو  زد به کله ام و راهی شدم. شما آمديد. و من حالا با آخرين کاروان اسرای آزاد شده برگشته ام.