[ من با خودم ]

الآن اولين باريست كه دارم از زبان خودم مينويسم .

انقدر خسته ام كه نميدونم نميدونم نميدونم ازكجاش و از چيش بگم . دستم به نوشتن كه هيچ به نگاه كردن هم نميره .
انقدريادمه كه به آسمان كه رسيدم سكوت بود. خون تو گلوم دلمه شده بود . تا چشم كار ميكرد ابرا قرمز بود . از كجا دلشون گرفته بود نميدونم.
شنيدم وقتي دستاشو اورده بود عمو رو بلند كنه دستاي اونو هم بريده بودن.
شايد براي همين بود كه اشكاشو پاك نميكرد . خدا عالمه .
:…. ديده بد بين بپوشان اي كريم عيب پوش
زين دليريها كه من در كنج خلوت ميكنم….
ديوارها آسماني شده اند يا من اينطور ميبينمشون ؟ نميدونم . از هرچه هست بيخبرم . انقدر خسته ام كه نميدونم نميدونم نميدونم ازكجاش و از چيش بگم . دستم به نوشتن كه هيچ به نگاه كردن هم نميره .
اصلا حوصله نوشتن كه هيچ حوصله
نویسنده : سعید کیائی : ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم