آسمان بغض همان بارانی را داشت که دوست داشتی پا به پایش راه بروی و حرف بزنی. یقین دارم برای تو هم پیش آمده که بغض گلویت را گرفته باشد اما خودت ندانی، بعد از چند وقت فهمیده باشی و حسرت گریه تمام وجودت را گرفته باشد.

باران تمام وجودم را گرفته بود. باران تنها نشانه ای است که بعد از مدت ها از او به خاطرم گذاشته. بغیر از مانتو آبی و مقنعه سورمه ای رنگی که به ذهنم را پر کرده.     چشم هایش را گرد کرد و فهرست عصرانه کافی شاپ را گرفت جلوی صورتم و گفت مهمان من. بعید بود. از او بعید بود. همیشه حساب حساب و کاکا برادر بود. اما ایندفعه ابرها از کدام طرف شروع به باریدن کرده بودند که او اینطور مهربان شده بود؟ نمیدانم. هر چه بود چیزی بود که او می دانست و من نمی دانستم.

دفعه قبل که با هم به آن کافی شاپ سر زده بودیم یکی دیگر از دوستان مشترکمان هم بود. نتوانسته بودم خوب نگاهش کنم. شاید هم آن روز ها هنوز نمی دانستم بغضی گلویم را فشار می دهد و از چشم هایم بالا می رود. هرچند که الآن می دانم آن روز هم نمی دانستم بغضی هست و اشکی و راه های تنهایی که باید باران به باران تنها طی می شد. لعنت به بغض هایی که به موقع خودشان را معرفی نمی کنند.

گفت :« تو اینقدر ساکتی که من فکّم درد می گیره اینقدر حرف می زنم». حرفی نداشتم بزنم. نگاهش کردم. شروع کرد به گفتن. تازه استخدام آموزش و پرورش شده بود. گرافیک درس می داد. در یک هنرستان در ورامین. از بچه های کلاس هایش می گفت. می گفت عکس ات را بده می خواهم به یکی از بچه های کلاسم نشان بدهم. گفته بودم برام دنبال دختر خوب می گردی؟ گفته بود نه عین همدیگه اید مثل هم نگاه می کنید ، مثل هم حرف می زنید، وقتی هم که می خندید دهنتون تا بنا گوش باز می شه. بعد از حرفش خنده ام گرفت. از همان خنده ها که دهانم را تا بناگوش باز می کنم. می گفت نگا نگا مثل همین الآن نگا کن...

هنوز که نمی دانستم بغضی گلویم را گرفته، با دلخوری قبول کرده بودم باهم قدم بزنیم. می خواستم بازی پرسپولیس – استقلال را ببینم. اصلا از شرکت مرخصی گرفته بودم که خانه راحت بنشینم و بازی را نگاه کنم. این هم از همان چیز هایی است که آدم نمی داند و اتفاق می افتد. مثل مرگ، مثل بغضی که بعدا سر و کله اش یک جای دل آدم پیدا می شود، اصلا مثل همین ملاقات، مثل همین قرار پیاده روی، بماند که مهمان کافی شاپ شده بودیم. اول که زنگ زد قرار بود حسابی راه برویم. بارانی که می بارید از آن باران ها بودکه دوست داشتی حسابی راه بروی و با او حرف بزنی. چند جا من پیشنهاد کردم ، مخالف بود. چند جا هم او پیشنهاد کرد که من موافق بودم و باز خودش مخالفت کرده بود. آخر قرار شد همانجا که دفعه قبل همدیگر را دیده بودیم همدیگر را ببینیم.

نهار نخورده بود که باهم بخوریم. به من نگفته بود که می خواهد مهمانم کند! اگر نه من هم نمی خوردم ! نه که پشت سرش بگویم. همان روز به خودش هم گفتم! کلی خندید. نمی دانستم که آخرین بار است که قرار است ببینم اش. برای خودش همبرگر سفارش داد. من نمی دانم کافی شاپ بود، ساندویچ از کجا آورده بود گذاشته بود وسط لیست غذا. من هم بخاطر خنده بستنی توت فرنگی سفارش دادم با یک پارچ آب! غذا را که خورد نتوانستیم دوام بیاوریم. زدیم به خیابان و باران و موزائیک ها و آسفالت ها و بوتیک ها و درخت ها و جوب ها و ایستگاه های اتوبوس و ماشین ها و مردم و شعر ها و کتاب ها و داستان ها و روزنامه ها و کیوسک های روز نامه فروشی و هر چیز دیگری که در خیابان می شد پیدا کرد. از همه چیز گفتیم – البته بیشتر او گفت – و شنیدیم. از حرف هایی که نمی شود به کسی زد، از وصیت نامه پیام. از جنازه پیام. از جنگ . از شعر هایش از همان دفتر چه ای که قرار شد برایم بیاورد. از خودش از من ، از بر خورد اول از اولین پیشنهاد من. از فرهنگ سرا و از خیلی چیز های دیگر.

راه، راه، راه، آه از راه های بی راهه جا مانده در راه و جلوی پای ما. چند ماه بعد در یک فیلم نریتور بودم. قسمتی از متن این بود که باید با بغض می گفتم : « ...گاهی وقت ها یک راه فقط یک را ه نیست ، گاهی وقت ها یک روز فقط یک روز نیست، گاهی تو یک راه هستی برای  عبور دیگران در یک روز خاص که از پیش تعین شده است ... » و اینجای متن را چنان اجرا کردم که همه عوامل جا خورده بودند. آنها نمی دانستند که من از کجا می گویم و آنها از کجا نوشته اند. آنها نوشته بودند که زمان فیلم به حد نصاب برسد، من اجرا می کردم که تمام وجودم را اجرا کرده باشم. گاهی یک راه فقط یک راه نیست، درست مثل نگاهی که وقتی او می رود به دنبالش راه می افتد و از خودت جلو تر کوچه ها و پس کوچه ها را دنبال می کند. درست مثل همان نگاهی که پشت پیکان مدل پنجاه پیرمرد غرغرو جا خوش کرد. درست مثل همان راهی که چشم هایم از من زودتر دنبال اش کرد. درست مثل وقتی که او رفت و من فهمیدم بغضی همه وجودم را گرفته.

□□□

     برای تو هم شاید اتفاق افتاده باشد که هوس کنی به مناسبت سالگرد یک روز یادداشت تسلیتی بنویسی!