کدام غروب را ميتوانی بدون به ياد آوردن بگذرانی .
شبهای بی تمام شدن بيمعناست اما هيچ شبی نيست که تمام شود.
هر چند که نميدانم چه مينويسم .




وقتی که از شکنجه ی من حرف ميزنم
انگار از درون کفن حرف ميزنم
ای رفتنت مقارن اين آخرين غزل
با من بمان و حرف بزن . حرف ميزنم

: تو گريه ميکنی مثلا گوش ميکنی
: من گريه ميکنم مثلا حرف ميزنم


حالا تو مرده ای ومن انگار مرده ام
از ترس بیتو لال شدن حرف میزنم





هر چند که نمیخواستم غزل بنویسم اما شد .