نویسنده: سعید . - ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
دل من همی داد گویی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یکسو نهی آشنایی
بجرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بی گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدینگونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بیوفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدینگونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی
ـــــــــــــ
فرخی. قرن ۱۱