[ من با خودم ]

 

نشسته بود پسر روي جعبه اش با واکس
غريب بود، کسي را نداشت الّا واکس

نشسته بود و سکوت از نگاه او مي ريخت
و گاه بغض صدا مي شکست: آقا واکس

درست اوّل پاييز هفت سالش بود
و روي جعبه ي مشقش نوشت: بابا واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمي فهميد
و مي زد آن پسرک کفش سرد او را واکس

سياه مشقي از اسم خدا، خدا بر کفش
نماز محضي از اعجاز فرچه ها با واکس

****
براي خنده لگد زد به زير قوطي، بعد ـ
صداي خنده ي مرد و زني که ها...ها...واکس ـ

چقدر روي زمين خنده دار مي چرخد
(چه داستان عجيبي) بله، در اين جا واکس ـ

پريد توي خيابان، پسر به دنبالش
صداي شيهه ي ماشين رسيد امّا واکس ـ

يواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سياهي کشيده شد تا واکس

****
غروب بود، و دنيا هنوز مي چرخيد
و کفش هاي همه خورده بود گويا واکس

و کارخانه به کارش ادامه مي داد و
هنوز طبق زمان و دقيقه صدها واکس...

کسي ميان خيابان سه بار مادر گفت
و هيچ چيز تکان هم نخورد حتّا واکس

صداي باد، خيابان، و جعبه اي کهنه
نشسته بود ولي روي جعبه، تنها واکس.



نویسنده : سعید کیائی : ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم