... مثل همان روزهاي كودكي كه فكر نميكردم هيچوقت بزرگ شوم، دو سال قبل، هيچوقت فكر نميكردم آخرين ديدارمان را _ حد اقل تا الآن _ در حال تجربه كردن هستم.
عقربههاي ساعت در گردش، اگر سرشان گيج نرود و به ساعت چهار برسند، دومين سال اولين قرار و آخرين ملاقات دو نفرهمان را جلوي چشمهايم ميآورند.
...
اين متن _به يقين بدان _ از نگاه من شايد آخرين يادداشتي باشد كه با فضاي آن روز مينويسم.
ميبيني؟
حالا هم كه ميخواهم با اقتدار به يادت نيفتم نميشود. آخر به اختيار من نيست. ذهن مشوش و در هم پيچيدهي من هر وقت ميخواهد خودش باشد چهره كسي را ميبيند كه رو به رويش نشسته است و خيره نگاهش ميكند.
تو از ميان انبوه كتابها و كتابخانهها و ساختمانهاي شهر گاه و بيگاه سر و كلهات پيدا ميشود و مرا به ياد ديدار دوسال قبل مياندازي.
به شرح آن روز هيچ نميگويم و نميخنديم كه آن روز يگانه بايد تنها بماند، چرا كه ما را تنها گذاشت و راه رفتن من و تو كنار هم را تمديد نكرد.
عزيزِ جان!
من ديگر آن شوريدگي سالهاي گذشته را ندارم و تو نميدانم كجايي. هر كجا هستي باش، به رسم آشنايي با نامههاي دور عاشق و معشوقهاي خيالي نويسندگانِ زرد نميگويم. به رسم عقل حاكم ميگويم. و منطق حاكم. _ اين ميان، تنها دوست دارم سرنوشت آن دختركي را بدانم كه شاگرد كلاست بود و درست مثل من ميخنديد، وقتي قاه قاه ميخنديد و تو دوست داشتي با او شوخي كني تا مثل بخندد، يادت هست؟ _ . از منطق حاكم ميگفتم و از عقل جاري ميان روابط امروزم.
باري!
اين حرفها به چه كار مخاطباني ميخورد كه نه ميدانند چه شده و نه ميدانند چه پيش خواهد آمد و نه ميدانند من كه هستم و نه ميدانند تو چه كسي ميتوانستي باشي و كه شدهاي.
آنها تنها ميتوانند سكوت كنند يا به ياد خاطرات مشابه خودشان بيفتند. آنها تنها اگر آدمهاي خوبي باشند ميتوانند سكوت كنند. ... و تو بهتر ميداني كه اين روزها آدمهاي خوب خيلي كم هستند. خيلي.
...
مطمئن باش، هيچگاه نخواهم گذاشت، اگر شخصي شدم كه كساني خواستند نامي از من جايي ببرند، مثل شهريار يا نيما يا شاملو يا فروغ يا كسان بسيار ديگر، در رابطهاي شكست خورده بدانندم. حتي اگر نوشتن را كنار بگذارم و فعاليتهاي ديگر را.
مطمئن باش، نخواهم گذاشت نامت را حتي خودم به ياد بياورم كه به ناگاه باز به يادم بيايد يا هر گاه كه كسي را ميبينم كه همنام تو را صدا ميكند دستم يا پايم بلرزد و به اندازه چند ثانيه به ايستادن وادارم كند.
هجدهمين روز مهر ماه سال گذشته وقتي «يادداشت تسليت» را نوشتم، به اميدهايي دست بر صفحه كليد واژگان رايانه بردم، اما الآن كه «يادداشت پايان» را مينويسم به هيچ اميدي دست به صفحه كليد واژگان نميبرم، كه اميد سال گذشته با آرزوي حال تبديل شده است.
سال پيش اميد داشتم باز گردي حتي براي يك ديدار كوتاه ديگر، حال آرزو دارم هر كجا و در هر راهي كه هستي، آرام باشي آرام گام برداري و مطمئن، كودك يا كودكاني را بپروراني كه من روزي راجع به آنها از نويسندهاي بخواهم بنويسد تا بسياري ديگر نيز به آنها افتخار كنند.
...
اين نامه گونه را ادامه نميدهم، چرا كه مدتي است پيش از گذشته قصد دارم كم گويي را به كار گيرم، كه اگر آن روز موعود ما من از ميان انبوه كلماتي كه به زبانم جاري شد، اندك اما به جا و به منطق چند جمله ميگفتم، حال شايد زندگي سراسر تلاطم ما نوع ديگر بود. شايد.
... ّ[چه میکردم اگر این سه نقطهها به دادم نمیرسیدند.]
باري!
اين روزها هر گاه كه ياد آن روز و ساعت ميافتم خودم را كنار مزار پيام ميكشم و ساعتي يا چند دقيقهاي با او به نگاه ميپردازم.
حق مدد دهد
18 – 7 – 1386
تهران