نوشته‌هاي نيمه كاره زياد دارم. از ميان آن زياد‌ها اين سه و نيم بند از يك چهار پاره را انتخاب مي‌كنم:

 

 

 

 

گيسو كمند! آمدنت هر غروب سرد

آتش به جان پنجره‌هاي نگاه بست

آنگونه نيست آنچه تو پنداشتي، عزيز!

آئينه در برابر تو شرح خوبي است

 

پائيز را به وسعت رفتن نگاه نيست

مي‌آيد او كه حس غريبي به پا كند

با خش خش طلائي برگي پر از شكست

شايد صداي خسته‌ي ما را رها كند

 

بگذر از اين طلائي ممتد بهارْ خند!

لب باز كن به رسم رها كردن صدا

شايد كه «شد خزانِ» بهاريت سر زند

همپاي صبح از تن عريان برگ‌ها

 

عريان‌تر از پرنده پر از حس رفتنم

در كوچه باغ‌هاي بهاريِ ناتمام

...

...