خيال ميبافد. من و زحمتي كه ميكشم تا نخوابم را در خيالش ميآورد و فكر ميكند من براي راحتي او بيدار نشستهام. خيال بافتن تمام روز او را پر كرده است.
ميگويم : «برو روي تختت و راحت بخواب. من بايد كارم را تا صبح تمام كنم. اگر نه سر دبير مثل طلبكارهايي كه يك قسط وامي كه با 20 درصد بهره دادهاند، عقب افتاده است تلفن ميزند يا پيامك ميفرستد كه يا به موقع كار كن يا اصلا كار نكن. و اگر من حرفي غير از چشم بزنم در ادامه حرفش و يا در پيامك بعدي ميگويد كه چند بار گفتم همين يكچا، با خودمان كار كن؟ گوش نميدهي كه. كارهاي بيهوده ميكني.»
نگاهم ميكند و نگاه معصوم و خواب آلودهاش را سمت پنجره ميچرخاند و نفسي از ته دل ميكشد، باز دمش روي شيشه تودهاي ايجاد ميكند و زود محو ميشود.
ميگويم :«ميداني؟ سر دبيرها فكر ميكنند با پولي كه ميدهند تمام زمان ما را ميخرند. تمام خلاقيت ما را ميخرند. تمام زندگي ما را ميخرند.»
ميگويد :«تو شدهاي مثل كشوري كه مستعمرهي يك كشور بزرگ شده است. چقدر ميخواهي بنويسي؟»
ميگويم :«نوشتن من؛ همهي نوشتن من براي دبيرها و سر دبيرها و نشريهها كه نيست. نگاه كن به قفسه كتابخانهام. آن صد ميدان خواجه عبدالله انصاري را ميبيني؟ براي آدمها راحت نويسي كردهام. آن تحقيق جامع راجع به نادر ابراهيمي را ببين. آن لوحهاي فشردهي روي ميز را نگاه كن. همه تلاشهاي من براي تحقيقي است با عنوان بررسي بازتاب نشر كتابهاي داستان در مطبوعات دههي پنجاه، ...» وسط حرفم ميپرد و ميگويد :«تو خسته نميشوي؟» ميگويم :«سعي ميكنم با او بجنگم. آن وقت است كه خستگي را به در كردن لذت بخش ميشود.»
زير بغلش را ميگيرم و بلندش ميكنم و سمت تخت خواب ميبرمش.
ميخوابد. اما در خواب هم خيال ميبافد. ديشب با من در بارهي شيخ ابو سعيد ابوالخير حرف زد و به خواب رفت. شب خواب شيخ را ديده بود كه با من در حال بحث بوده. بحث ما در حضور شيخ ابوالحسن خرقاني و حافظ انجام ميشده. من راجع به حرفهاي ملا صدرا حرف ميزدم و شيخ بو سعيد راجع به ظرفيت مردم ميگفته و حرفهاي من و دنبالهي آنها در حرفهاي مولانا. بيدار كه شد، هنوز سپيدهي صبح نزده بود، با من راجع به مردم ايران حرف زد.
بارها گفتهام :«بنويس. مردم ما بلد نيستند با هم حرف بزنند پس دچار مشكل ميشوند.» بارها گفته است :«ما جزئي از مردميم پس چرا با هم مشكلي نداريم.» بارها گفتهام :«داريم. اما ما بلديم خوب گوش بدهيم. مشكلاتمان را، مشكلات همديگر را ميشنويم و راجع به آنها فكر ميكنيم.» و باز بحث را به نوشتنهاي مستمر من ميكشد. و باز من با زبانها و واژههاي مختلف او را متقاعد ميكنم كه راجع به نوشتههاي من اينطور فكر نكند. من ميگويم :«نوشتههاي من را به چند دسته تقسيم كن. از آن ميان فقط يك دسته براي پول گرفتن است. بخشي از آنها نامههايي هستند كه براي ديگران يا تنهاييهاي خودم يا تو مينويسم. بخشي از آنها كتابهايي است كه بالاخره به دست آن كس كه بايد ميرسد و بخشي از آنها يادداشت برداريهايي است كه براي تحقيقهايم انجام ميدهم و بخشي از آنها ...» و همينطور ادامه ميدهم تا جايي كه او حرفم را قطع كند و بگويد :«تو خودت را بخاطر من به زحمت مياندازي. من كه ميگويم منطورم آدميزاد است.» و باز فلسفه ميچينيم. من با او مخالفت ميكنم و او با من.
ملحفهاش را دور خودش ميپيچد و پهلو به پهلو ميشود. گاهي سعي ميكنم صداي انگشتانم روي صفحهي كليد رايانه آرامتر شود. آرام ميپرسد :«تو هنوز بيداري؟» ميگويم :«ما بيداريم تا همه خوابهاي خوب ببينند.» ميگويد :«آخرين پائيز سعد آباد را ميديدم.» ميگويم :«آخ كه چه برگهاي زردي داشت.» ميگويد :«آن تابلوي صورتي را يادت هست؟ خانم قاجار چه محشري در آن تابلو به پا كرده بود. نه؟» ميگويم :«زيبا بود اما تابلوي شمارهي 22 خيلي زيباتر به نظرم آمد.» بلند ميشود و سمت آشپزخانه كوچكمان ميرود و ميگويد :«صبحانه را بايد درست كنم. كاش يك چاي دم ميكردي.» از پنجره بيرون را نگاه ميكنم و بعد از ديدن تاريكي ميگويم :«مگر ساعت چند است؟» ميگويد :«ساعت شش صبح است.» خميازهاي ميكشم و كش و قوسي به خودم ميدهم ميگويم :«خسته شدم.» و چشمهايم را ميبندم. ميگويد: «مغلوب شدي؟ اگر زمان را نميگفتم از كجا ميفهميدي كه خستهاي؟» نميدانم چه جوابش را بدهم. چشمهايم را باز ميكنم و ميگويم :«خستگيام به در شد. تو مرا وادار به كار ميكني و ميگويي چرا اينقدر كار ميكنم؟» ميخندد و وضو ميگيرد و ميگويد :«هوا هنوز روشن نشده. نماز خواندهاي؟» ميگويم :«تابلوي شمارهي 1 آخرين پائيز سعد آباد مرا بيشتر به نماز خواندن وادار كرد. بيشتر از وضو گرفتن تو.»
به نماز ميايستد. به نماز ميايستم. شروع باز خواني متنم ميكنم، به اينترنت متصل ميشوم و متن را ارسال ميكنم. سفره صبحانه را آماده كرده است. ميگويد :«ديشب شام نخورديم؟» ميگويم :«يادم نيست.» ميگويد :«اما الآن ميتوانيم صبحانه بخوريم.» ميخندم. بلند ميشوم و كنار سفره صبحانه مينشينم. چاي ميآورد. ميگويد :«اي شب از روياي تو رنگين شده ... سينه از ...» ميگويم :«قاصدك شجريان را بگذارم گوش بدهيم؟» ميگويد :«جماعتي كه نظر را حرام دانستند ... نظر به خلق بكردند و خون خلق حلال... » قاصدك را ميگذارم. ضيافت چاي و نان شب مانده و پنير و كره به زيبايي نگاههايي كه به سكوت ميانمان گذشت ميگذرد.
مانتو ميپوشد و حاضر ميشود و ميرود سر كار. بايد بخوابم. كمي استراحت لازمهي جنگيدن با خستگي است.