1

معلم شده‌ام. معلم هنر يك مدرسه راهنمايي غير انتفاعي پسرانه.

2

تماس گرفت. خواب بودم. چشمم را به زور باز كردم تا به صفحه‌ي تلفن همراهم نگاه كنم. شماره آشنا نبود. تلفن همراه را خاموش كردم و دوباره خوابيدم.

3

سه ماه گذشت. از خيابان رد مي‌شدم كه يكي از دوستانم را ديدم، دوستي كه سه سال قبل استاد سه تار خواهرم بود و بعد شده بود همكار من در يك مغازه ساز فروشي. گفت : زنگ زدم و تلفن را قطع كردي.

پرسيدم : كِي؟

و تاريخي را گفت كه متوجه شدم آن روز در سفر بودم. گفتم : سفر بودم.

گفت : تماس گرفته بودم كه بگويم  كاري برايت پيدا كرده‌ام. معلمي يك مدرسه راهنمايي غير انتفاعي پسرانه معلمي هنر.

گفتم : حيف كه خواب بودم.

گفت : انشالله سال بعد.

4

تماس گرفت. سريع جواب دادم.

...

گفت : تو به جاي من سر كلاس هنر مي‌روي؟

گفتم : نمي‌دانم. الآن سرم خيلي شلوغ است.

گفت : فكر‌هايت را بكن. جواب بده.

قبول كردم. و دو روز فرصت خواستم تا جواب بدهم.

مشورت كردم و تدريس را قبول.

5

چهارشنبه اولين روز كلاسم بود.

پنجشنبه، دومين روز كلاسم بود.

6

يادداشت‌هاي مدرسه ادامه خواهد داشت.