اين يادداشت را به دوستي
تقديم ميكنم كه
مدت زيادي از آشنائيمان نميگذرد،
اما
ميدانم كه آشناست، نويسنده
وبلاگ ماندگار.
اين صفحه را هم كه بنويسم، ميشود دويست و شصت و نهمين صفحه
تقويمي كه براي يادداشتهاي روزانهام انتخاب كردهام. يا به عبارت ديگر ميشود دويست
و شصت و نهمين يادداشت روزانهي امسال در اين تقويم.
تصوير تو جلوي چشمهايم است. موهايت را شانه ميكني. من مطلبهايي
را كه براي روزنامه نوشتهام جمع ميكنم. ا و ادبيات برزيل نوشته بودي چاپ شد؟»
ميگويم :«نه. برزيل كه جزء 4 تيم مرحلهي پاياني جام جهاني نشد مطلب سوخت. آن
مطلب را با اين حساب نوشته بودم كه زبان و ادبيات كشورهايي كه جزء 4 تيم ميشوند
را بررسي كنيم. كه نشد.»
زنگ در تصور من را به هم ميريزد.
پدر ميگويد، اشتباه زنگ زده بودند. اما من ميدانم كه هيچ برگي
از درخت بي اذن خدا نميافتد و هيچ كس بي اذن خدا زنگ نميزند تا من را از فكر
بيرون بكشد. ميخندي و اداي من را در ميآوري و ميگويي :«خدا عادت دارد چند كار
را با هم انجام دهد.» با هم ميخنديم.
دوباره صداي زنك در تصورات من را به هم ميريزد.
چند قدم راه ميروم. به آسمان نگاه ميكنم. صداي تو برايم
تداعي ميشود كه ميگويي :«آدمهايي كه آسمان را دوست دارند آدمهاي نوگرايي
هستند، در چارچوب و قواعدي خاص.» در ذهنم سوال ميشود كه :«نو گرايي نوعي چارجوب
شكني در خود مستتر دارد. نو گرايي در چار چوب و قواعد خاص يعني چه؟» و صداي تو
تداعي ميشود كه :«سعدي غزل گفته؛ حافظ هم غزل گفته، خيليهاي ديگر هم غزل سرودهاند.
غزل سرايي قواعد دارد، وزن، قافيه و خيلي چيزهاي ديگر، اما تمامي ندارد. هر كس به
قدر توان خود نو آوري هم كرده.» به فكر ميروم. و صداي تداعي شدهي تو در ذهنم
دوباره ادامه ميدهد :«آنهايي به چهارچوب صدمه ميزنند كه حرفي براي گفتن ندارند.
اين را با آنها كه چارچوب را بزرگ ميكنند اشتباه نكن.» و من فقط فكر ميكنم.
هيچ زنگي به صدا در نميآيد، اما از ذهنم دور ميشوي.
چشمهايم را ميبندم. نوشتن با چشمهاي بسته سخت است، اما مينويسم
:«تو خيال ميكني من براي دوست داشتن تو اين متنها را مينويسم. ديگران فكر ميكنند
من آدم لوسي هستم كه اين متنها را مينويسم، و نقطه اشتراك شما اينجاست كه
هيچكدام نميدانيد من براي چه اين متنها را دوست دارم.»
چشمهايم را باز ميكنم. دستم به خطا رفته است. از آنجاي متن
كه راجع به تو نوشتهآم دستم به خطا رفته است. پدر بزرگ ميگويد :«آدم وقتي عاشق
ميشود دست پاچه ميشود و وقتي مينويسد از آنجا كه دوست داشتن ميرسد دستش كج ميشود
سمت پائين يا سمت بالا. هميشه همينطور است؛ چون آدمهايي كه عاشق ميشوند با چشم
بسته مينويسند.» و هميشه اينجاي حرفش به من نگاه ميكند. من ميخندم و او چشمكي
ميزند و ميگويد :«پس مراقب باشيد كه با چشم بسته نوشتنتان را كسي نبيند.» من سرخ
ميشوم.
ليلا ميپرسد :«داداش! چرا با چشمهاي بسته مينويسي؟»
به خودم ميآيم و چشمهايم را باز ميكنم و ميگويم :«مشق
نداري بنويسي؟» ميگويد :«همهمان مشق داريم. تو هميشه مشقهايت را نصف شب مينويسي
اما به من زور ميگويي و ميگويي بايد زود وقتي از مدرسه ميآيم بنويسم.» ميگويم
:«امان از مشق زندگي...» ميگويد :«مشق زندگي را نصف شبها مينويسي؟» ميخندم. ميگويد
:«تو حرف بزن نيستي. بايد بروم دفتر و كتابهاي فردا را سر جايشان بگذارم.»
تو رو به رويم ايستادهاي، زنگ در به صدا در ميآيد، من
منتظرم كه تفكراتم از بين برود. نميرود. تو رو به رويم ايستادهاي. من در را باز
ميكنم. ليلا است. بزرگ شده است. بر ميگردم كه بگويم :«ليلا را ببين چقدر بزرگ
شده ...» تو نيستي. من روي دويست و شصت و نهمين برگ تقويم كج مينويسم.
صفحات قبل را ورق ميزنم. صفحات تقويم سال بعد را بايد طور
ديگري رو به رويم بگذارم و بنويسم، امسال كه همه صفحهها كج شد. صفحات قبل تداعي
كننده روزهاي خوب و بدند. دكتر شريعتي گفته است :«تقويمها گفتند و ما باور نكرديم».
تقويمهاي سالهاي گذشته را نگاه ميكنم.
صفحه رو به اتمام است. فكر ميكنم سال بعد بايد دو تقويم
بردارم و بنويسم. دو سر رسيد كه روزهاي خوبش زود به زود سر برسند.