نويسندهي
اين يادداشت من نيستم.
او نخواست
با نام خودش اين يادداشت را منتشر كند.
من اما
اجازه گرفتم كه اين يادداشت را در وبلاگم منتشر كنم
او در
جواب سوال من كه پرسيدم :«پس نام چه كسي را به عنوان نويسنده بگذارم؟» گفت : «بنويس
: به نام خدا»
سلام بانو …
غريبه نيستم .
ميشود بپرسم از نگاهتان چه خبر ؟
اين روزها همه ي در و ديوار شهر همان نقش بي رنگي را يادم مي آورند كه روز
اول آشناييمان با دستهاي باراني تان هديه ام كرديد . يادتان هست ؟ دختركي كه
پاهايش را به زمين دخيل بسته بود تا شايد باراني كه بر زمين مُرده ميبارد به دلش
رحم كند …
اتفاق دستهاي شما يكي از همان روزهاي باراني افتاد … يكي از همان روزهاي انتظار كه زير رگبارهاي پي در
پي ، عوضِ جان گرفتن تحليل ميرفتم … دستي به گرماي دستهاي خدا دختركِ غمگين خيس از
باران را در آغوش گرفت و از زمين جدا كرد … و جايي
ميان زمين و هوا ، به تار و پود يك « الم » دخيل بست .
همه ي اتفاقهاي بزرگ شبيه افسانه شروع مي شوند … چه كسي باور ميكند ؟ صدايي را كه مثل باران زنده كند ، چشمهايي كه
مثل مهتاب شبهاي تاريك و سوت و كور را روشن كنند و دستهاي پرسخاوتي كه عشقِ به
وسعت آسمان را به تك تكِ زمينيها هديه كند …
حالا مدتهاست ياد گرفته ام دلم براي خدا كه تنگ ميشود با
هوهوي باد وضو بگيرم و همراه گنجشكهاي حياطمان ذكر بگويم .
حالا هر وقت دلم براي دستهايتان تنگ ميشود دعا ميكنم باران
ببارد و گيسوان پريشانم را به قطره هاي با سخاوتش كه سخاوت دستهايتان را يادم مي
آورد مي سپارم . به اميد روزي كه ريشه كنم و سبز شوم . يا اينكه آنقدر جاري شوم تا
به دريا برسم . اصلا چه فرق ميكند شايد از گرماي سخاوت باران بسوزم و خاكستر شوم
تا به بادم دهند .
من راضيم به اين سوختنها و جاري شدن ها …
راضيم به سراب ديدنها و دويدنها كه ملكوتِ هاجر در همان دويدنِ بين دو كوه به اميد آب بود
. ديگر از سراب چه باك … وقتي خودت را بگذاري روي دوشهاي باد كه
تو را و دانه هاي تسليم خاك را با لا اله الا الله باران حركت دهد .
خليل اولين كسي نبود كه آتش گلستانش شد . آخرين هم نيست … شما دعا كنيد بانو… كه بسوزم . ريشه هاي من به خاكستر اين
سوختن نياز دارند . شما دعا كنيد بانو … لا اله الا الله را از شما ياد گرفته
ام . دعا كنيد رستگار بميرم …