به اینجای متن که می‌رسم بغض گلویم را می‌فشرد و نمی‌توانم صبر را به چشم هایم دعوت کنم. تو اینجای متن ایستاده‌ای و کلمه‌ها نگاهت می‌کنند. تو بی توجه با آن‌ها رد می‌شوی و نمی‌دانم چطور سنگینی نگاهشان را بی توجه می‌گذری!

تاب خوردیم. بالا که می‌رفتیم آسمان منتظر ما بود و باز که می‌گشتیم خاک؛ در هر رفتن عروجی بود و در هر بازگشت هبوطی، پس در هر رفت  و آمد سکوتی نهفته بود، که هنوز دلیل آن را نفهمیده‌ام... چه حرف‌ها می‌زنم، دلیل!

... و تو همیشه می‌روی.

بگذریم باز...