... از میان قبر‌ها می‌گذشتم نوربین در دست به زمین و قبرها نگاه می‌کردم، نفسی از اعماق و.جودم بالا آمد، آنطور که می‌توانست نفس آخر باشد، سر بلند کردم که به آسمان بفرستمش، خورشید را پشت برگ‌ها دیدم و شاخه‌های خشک درختی را که دست به سوی خورشید دراز کرده بود. خورشید نفسم را چند ثانیه گرفت، و صدای شاتر نفس را بازگرداند.

 

پ.ن : کیفیت کاملا از بین رفت برای اینکه اینجا بیاید.

پ.ن : بعضی می‌گویند وبلاگ بالا نمی‌آید... نمی‌دانم چرا. اما پیگیر هستم تا دلیلی روشن و قابل بررسی پیدا کنم.

پ.ن : برای آنکه بدانید چرا «دوربین» شما را نوربین می‌گویم به «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» نادر ابراهیمی مراجعه کنید... 

پ.ن :  نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ...