...
هستم اگر ميروم، گر نروم نيستم.
مدتهاست كه حكايت ما و نوشتنهايمان براي دوستان نزديك دور از دست و براي دوستان دور كمي آرمانگرايانه و براي دشمنان عزيز، بي اهميت و گاهي خصمانه جلوه ميكند. و اين آرزوي هميشگي من بوده است كه در نوشتن عدهاي باشند هم عقيده و عدهاي باشند مخالف تا نبرد مزهاي داشته باشد و خنديدن با دوستان از پس پيروزي خاطرهاشد.
با دوستان _ كه كسي از آنها اطرافم نمانده است از بس تاراندم و تاختم _ گاهي از دور سلامي ميكنيم و گاهي به اجبار كنارم مينشينند.
دشمنان نيز كه تعدادشان كم كم زياد ميشود و نفرت بار دربارهام حرف ميزنند نيز گاهي به اختصار و از سر فروتني دو سويه سلامي ميكنيم كه پشت آن بي شك از دو سو خنجر كشيده، خف كرده، منتظر حملهايم.
مدتي است كه نوشتن و ننوشتن برايم رنگهايي گرفته است و محبتهايم كه ميدانم از وظيفهاي انساني است و ميخواهم از وظيفه باشد نه از كبر و غرور، اتفاقا از خود پسندي جلوه ميكند.
بماند... بغضي ميشود كه هيچ گاه به چشمهايم صعود نميكند. تا در لحظهاي بلغزد پا پس نكشيده از قله پائين بيفتد و از دره را تا زمين خشك گونهها طي كند.
بهار نويسي را دوست دارم. قبل از بهار درباره بهار گذشته تا بهار حال را... بهار نويسي كه در خود يك سال را دارد و آبستن سالي است با شكم آماسيده به آغوش ميكشدم، صورتم را ميبوسد و كنار گوشم ميگويد : نگران نباش و ايمان داشته باش كه سالي خواهد آمد از اين كه گذشت سياه تر و از اين كه بود بدتر خواهد شد اما تو خواهي رسيد، به چشمهايش نگاه ميكنم و ميگويم : رسيدن را نميخواهم مگر آنكه جمعي باشيم بزرگ، از سياهي به سپيدي برويم و سعي كنيم با نفرتها و زنگ باختگيها و ترسوها بجنگيم. با اقتدار با ايمان، چه مسلمان و چه غير مسلمان... ميخندد، آرام، تسكين دهنده، و زير لب ميگويد، خواهد شد، بنويس.
مينويسم، دوباره و چند باره، چادر از حياي كاغد سپيد ميكشم و با سياهيهاآشنايش ميكنم... و صداي بهار نويسيها دوباره در گوشم ميپيچد، كاغذها سياه ميشوند و صدا من را با خود و دستهايم را با بكارت كاغذ آشنا ميكند.
من هيچ نيستم، همانطور كه ديروز براي دوستي نوشتم و دروغ نگفتم و آزارش دادم كه : من هيچم، ذرهام، خاكم،