[ من با خودم ]

 

چند وقتيه ميخوام حال و هوامو عوض كنم . نميدونم چرا نميشه . يعني نميشد . ا لبته نه ا ينكه الآن ميشه ها . نه . اما اصلا بهتر كه نشدم هيچ . چن باريم تا پاي پل هوايي سر خيابون رفتم كه ماما نم تدارك حلوا ببينه .

نميخوام ناله كنم . و زانوي غم بغل كنم ولي اگه بدونين چه خبره.  كاش ميشد داد زد . اما همه خوابن . اگه بيداربودن كه وضع ما اينطوري نبود . به قول امير "همه لختن چه اون كه پولداره چه اون كه نداره" .حالا من اينوسط چيكارم ؟نميدونم . اينجاشو ديگه امير نگفت .

تاحالا هوس كردي نباشي؟ منكه تاحالا يه همچين هوسي نكردم.!

گشته ام در جهان و آخر كار

دلبري برگزيده ام كه مپرس

بيتو در كلبه ي گدايي خويش

رنجهايي كشيده ام كه مپرس

آنچنان در هواي خاك رهش

ميرود آب ديده ام كه مپرس....

 

چه آه نا مه اي شد . مارو باش ميخواستيم حال وهوا عوض كنيم . ولشكن . من معتقد هستم غزل انسان رو به گذشته اش نز ديك ميكنه , چون از گذشته آهنگ و تناسباتش ميمونه و اين در جامعه ى فردي هر شخص به نوعي جا ميگيره .   و در قالب هاي شعري غزل با اين مسئله راحت تر ارتباط  برقرار ميكنه. 

دور از آن كه باز هم به عقيده ى من شعر امروز سالها با عزل فاصله داره.

اما اين عزل خالي از لطف نيست:

 

بيرونمم.

كه از هيجان, جان گرفتمت

ابليس وار, شور خدايان گرفتمت

من پابه پاي تاول شب راه رفته ام

باشور بارش از شب باران گرفتمت

حالا كه نيستي و نگاهت  غريبه نيست

بايد بگويم از شب فنجان گرفتمت

×

"بايد به ايستايي باران پناه برد"

اين را تو گفته اي و, پس ا ز آن گرفتمت

×

پس پاي حرفهاي خودت هم نمانده اي

×

پس از نگاه هاي تو باران گرفتمت....

 

نویسنده : سعید کیائی : ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم