[ من با خودم ]

يه هيچی

من تا همين الآن نميدونم چی ميخوام بنويسم .

۱)

 زراه ميرسدو چادری به سر دارد

اگرچه غنچه ولی خار در جگر دارد

هزار غنچه اگر بشکفد ملالی نيست

ولی شکفتن اينبار درد سر دارد

پدر که زندگيش صرف غنچه ها شده است

نميتواند ازين باغ دست بردارد

که غنچه تاول ها پاره ء تن پدرند

وزخم حکم جگر گوشهء پدر دارد

۲)

زراه ميرسد و چادری به سر دارد

اگرچه غنچه ولی خار در جگر دارد

پدر سلام ! دعاگوی روحخسته ء تو

منم کسی که خودش روح  دربدر دارد

دوباره ميبری از بچه های کوچه پدر

تن تو بادکنک های سرخ تر دارد

و سوز می دهد اين شعر مپل يک تاول

پدر چه ميکشی آيا ؟ خدا خبر دارد

تورا برای دل خويش آفريده خدا

که او به آينه ای مثل تو نظر دارد

زمان گذشته و هنگام رفتن آمده است

برای دخترکی که دو چشم بردارد

: پدر دوباره ميآيم .

                         ولی نميداند

پدر برای هميشه سر سفر دارد

۳)

زراه ميرسد و چادری به سر دارد

اگرچه غنچه ولی خار در جگر دارد

به بوی پير هن يوسف آمده اينجا

وکرخه کرخه دو رود از دو چشم تر دارد

که هيچ چيز تسلی نميدهد انگار

به دختری که به دل حسرت پدر دارد

پدر ! تو عشق منی ! . هيچ جس مرا هر گز

نميتواند ازين عشق بر حذر دارد

پدر! بلند شو اين خاک سرد و يخ زده است

برای سينه ات اين سوز ها ضرر دارد

ولی چگونه مزارت درين هوا گرم است ؟

مگر هنوز دلت آه شعله ور دارد

مگر هنوز تنت گرو سوز تاولهاست

دلی که سوخته خاکسترش شرر دارد

هر آنکه دل خوش خاک است مرغ  خانگی است

پرنده نيست که تنها دو بال و پر دارد

پدر! به قاف رسيدی و روح سيمرغی !

پرنده ای که به آنجارسد هنر دارد.*

*********

چی بگم ؟

 

* شعر از کبری موسوی

 

نویسنده : سعید کیائی : ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم