[ من با خودم ]

يک نيمکت

يك نيمكت، كنار خيابان، دوتا سكوت....

اين زندگي كشيده به اينجاچرا ؟سكوت

من را نگاه كن.به تو هم فكر ميكنم

پس فكر ميكند به خودش بيصدا. سكوت

اين ماجراي تلخ خيابان وعشق هاست

يكروز سرد توي خيابان ، دوتا سكوت...

هريك شبيه آن يكي آبي ، بنفش ، سرخ

ــ هرچند بودمنشا اين حرفها سكوت ــ

در هم قدم زدند و بهم فكر! فكر! فكر!

آخر رقم زدند سر آغاز را:سكوت

يك ماه بعد : هر دو به هم خو گرفته اند

چون كودكي به مادر و چون كوه با سكوت

شش ماه بعد : روي پل عابري بلند

ــ من دوست دارمت ! مثلا تا كجا؟ سكوت

در روزهاي بعد يكي فكر ميكند :

عشق اشتباه بوده وگرنه چرا سكوت؟

يكسال بعد : ما به هم اصلا نميخوريم

يك نيمكت ، كنار خيابان، دوتا سكوت....

 

 

شاعر: احسان برات پور

 

 

 

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ آبان ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم