[ من با خودم ]

 

مطلب قبل بلند ترين مطلب عمرم بود.نميدونم چرا اينطور شد در هر صورت:

خدا نخواست مرا عاقلم نگاه كند

وگرنه تا به ابد در كنارتان بودم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرشو گرفت بالا گفت :بيكاره ولي قراره بره سر كار, كفشداري.

همه بهش خنديدن .

: پزشك.

: مهندس راه و ساختمان.

: آزاد

داشتم به اين فكر ميكردم كه اين " هـ " لغنتي چه ها كه نميكنه گفت: شما؟

نگاش كه كردم 

گفتم: ما آقا؟

 گفت: پدرت چيكارس؟

گفتم : آقا اگه ميشه خصوصي ميگم.

دوباره بچه ها خنديدن.

دوباره ازش پرسيد گفتي كجا ميخواد كار كنه ؟

با همون حالت قبلي گفت : قراره كفشداره بهشت بشه.

هيچكس كه نخنديد هيچ اون روز از كلاسم اخراج شد.

باباي من بهم گفته بود باباى رضا غيراز نه سال اسارتش شيميايي هم هست.

۳/۸/۱۳۷۷

نویسنده : سعید کیائی : ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم