[ من با خودم ]

 

حال و هوای کوچه ی ما ابريست

انگار آسمان

با چشم هی غرقه به خونش که سالهاست

بايد ازين جهان برود

انگار کوچه مبتلا به زمين است

انگار کوچه باز

در انتظار آمدن مرد ديگريست

اينبار با عصا

اينبار با ...

دارد صدای زنگ ميآيد

انگار آمدست

انگار آمدست که اين ابرهای پير

هرلحظه هی جلوی گريه هام را

باگريه هاش

....

بگذار آسمان....

دارد صدای زنگ ميآيد

          با پای جنگ ميآيد

نویسنده : سعید کیائی : ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ آبان ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم