[ من با خودم ]

 

تا جايي كه ياددارم قرار بود اينجا در ژانروبلاگهاي ادبي ــ شخصي  قرار بگيره . اما به دلا يلي كه گاها خودمم خبر ندارم به اينجا كشيده شد كه نويسنده ى اين وبلاگ عطش نوشتنش رو با عكس پر كنه . واقعا نميدونم چرا اينطور شده .

 

اميد وارم اگر قرار هست كه از نوشتن فاصله بگيرم و عكس جاي نوشته ها رو بگيره اين وبلاگ تعطيل بشه يا مثل بعضي دوستان ِ روشنفكر نما مطالب رو بردارم . !!!!! و فقط لينك ها و بقيه چيز ها باقي باشه .

 

الآن حوصله نوشتن ندارم يه غزل چند قسمتي بود كه بعد ها شد يه غزل كه فكر كنم خيلي از بچه ها شنيده باشند . البته اون كار آخر رو . نه اين كار رو همه اش يادم نيست باجايي كه يادم هست مينويسم . 

 

شب هشتم اين هفته

 

1)

بزرگ بود كسى آنطرف ترازپنهان

وازاهالى آنسوى مرزهاى روان

#

ـ: شبى كه عطرتودرواژه هاى من گل كرد

گذشتم از گل دربنداين همه گلدان

خطوط قهوه اى چشمهات شيرين بود

كنار خاطره هاى قديمى فنجان

#

...

نشسته ام كه كسي در غروب برگردد

نشسته ام كه ببينم ميآيدم  آن ... آن...

2)

بزرگ بودكسى آنطرفترازپنهان

كسى كه آمدورفتش هميشه ازآبان

شروع مى شد وتااتفاقْ,مى افتاد

شروع مى شد و گـُـرميگرفت درباران

كه راه ها همه هى جاده را به راه رود

قدم قدم به شب ازشب به ابر، ابربه آن

نگاه هاى هميشه ، هميشه آبانى

نگاه هاى به جاده سكوت كردهء مان

نگاه ها همه تكرارميشدند پشت سرش

كه زود تر برسد سال بعد هم آبان

3)

خطوط ملتهب ابرهاى درباران

كشيده اند مرا سمت ابر هاي روان

..........

 

 

از اونجايي كه به همه ميگم دوماهه كه شروع كردم اين كار هم براي چند ماه پيشه! دو ماهو چند روز.........!!!!!!

يك غزل از سيد رضا محمدي كه وقتي رفت مارو يا دش رفت.

 

به کوچه آمده ای تا جهان ترا ببرد

نگاه رهگذران جوان ترا ببرد

به کوچه آمده ای باد با تو همسفر  است

ازين دکان به در آن دکان ترا ببرد

تو جنس ماهی اين باد بد به قصد فروش

به محضر نظر اين و آن ترا ببرد

به جای آدمکی از طلات بفروشد

اگر به بازار زرگران ترا ببرد

ژکوند هستی بادت گرفته است بدست

که پولدارترين مردمان ترا ببرد

به کوچه آمده ای ظهر اول وقت است

به سمت مسجد صوت اذان ترا ببرد

مرو مبادا زُهاد عاشقت باشد

مرو که ميترسم روضه خوان ترا ببرد

دم در مسجد پخش نذريی مرگ است

خدا به بازار آسمان ترا ببرد

--------------------------------------

نمرده ای زيرا عاشق تو من هستم

نمانده ام که گذار زمان ترا ببرد

 

اگه نوشتم كه نوشتم اگه ننوشتم خدا حافظ.شايد با يه وبلاگ ديگه سرو كلم پيدا شد.نميدونم. ( حالا كه نرفتم).

 

 

نویسنده : سعید کیائی : ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم