[ من با خودم ]

حال و هوا

سرو صدای بارون همه جارو گرفته و حالا دیگه من نیستم که دارم تو خیابون راه میرم. خودمو ازتو چشاش میکشم بیرون که یه دفه فکر نکنه دارم نگاش میکنم.این روزا فقط به خاطر اینکه این روزاس منم اینجام وگرنه تو این اوضا نه دل خوشی از چشاش دارم نه اینکه دلم میآد برا ی حد اقل یه بار م که شده دلمو بزنم به دریا.

نمیدونم.

خدایااز سر تقصیرات من بگذر .

مگه من چیکار کرده بودم که باید جواب همه رو ازتوسیاهیای چشاش دربیارم. خودت تاحالا نگانکردی که ازمن میخوای نگاکنم؟

هـ . نه مث اینکه انقد کارداره حواسش نیست. انگار نه انگار اینهمه کوچه پس کوچه دارن ازم رد میشه که به کجابر ِ؟

#

حالا دم پنجره هم که وایمیستم دیگه سرو صدای بارون نمیگیره که حالادیگه...

 

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم