[ من با خودم ]

 

تو گريه ميكني مثلاگوش ميكني

من گريه ميكنم مثلاحرف ميزنم

نگامو كه داشتم مينداختم اونوريهو يكي گفت : اين چه كاريه داري ميكني ؟

نميدونستم چي بايد جوابشو بدم . اينورو اونورمو نگا كردم ديدم هيچكس نيست. فقط من بودمو خودم . پيش خودم گفتم ديگه بهش محل نميذارم .

ديگه اين نيمكتي هم كه جلوم بود كسي و دعوت نميكرد كه نگا كنم ببينم فقط من اينجوريم يا بقيه ام اينجورين. اينجوري كه ميگم كه ميدوني يعني چي ؟

نگامو از رو نگاش برداشتمو انداختم رو نگاهايي كه داشت منو نگا ميكرد . از هر كدوم كه رد ميشدم ميديدم يكي ديگم هست . از يكيشون پرسيدم : شما چند نفرين كه هرچي نگامو برميدارم بازم يكيتون كه عين قبليس  دارين نگا ميكنين .

همينجوري نگام كردو گذشتم . اگه ميخواستم وايسمم نميشد . سرمو انداختم پائين كه شايد اگه من نگاشون نكنم ، اونام نگام نكنن .  همينجوري كه محو برگاي زير پام شده بودم ديدم خوردم به يه دوراهي كه يكي از دوتا راهي كه داشت ميرف افتاد جلوي پام .هي دلمو انداختم دنبال اون يكي . هي چشم افتاد به اين يكي . يه قدم به طرف اون يكي برميداشتم . تو اين يكي جاده جلو ميرفتم. اما خدارو شكر هيچوقت اونجوري كه من ميخواستم نشد . كم كم داشتم به غروب نگا ميكردم كه ديدم يكي گفت : اين چه كاريه داري ميكني ؟

بدون اينكه ياد اوندفه بيفتم گفتم : دارم غروبو نگا ميكنم .

يهو گريش گرفت .  همينجوري يه جا دوئيدم كه خيس نشم . ديدم همه دارن ميدوئن كه خيس نشن . هي ميگفتم : آقا آقا

هي محل نميذاشتن . هي ميدوئيدن .

هي ميگفتم : تورو خدا يكيتون بگه مگه شمام شنيدين چي گفت ؟

يه دفه به خودم گفتم خب اگه نشنيده بودن كه اينجوري نميشدن برم يه جا ، رو پيدا كنم خيس نشم كه ديدم من از همه خيس ترم .

نگاهاشون منو كشوند تا اونجايي كه نميدونم كجا بود .

يادم نيست چي شد كه ديگه نگامو ننداختم اونور. اما هنوز كه هنوزِ

 

                                                                                غروب

11/11/1382

حق يار

 

نویسنده : سعید کیائی : ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم