[ من با خودم ]

ديوارهای نميکتی

سلام .

اين چندمين باريه كه دارم اين چيزارو مينويسم. كه شايد تو براي اولين بار بخوني . اين چندمين باريه كه روي اين نيمكت نشستم و همينجوري زل زدم به اين ديوارا كه همينجور زل زدن به من. ديگه بايد كم كم زل چشامو جمع كُنم. اينجا ديگه نميتونه نگاهاي اوني كه بايد تحمل كنه رو تحمل كنه.

 

چشمام رو كه برداشتم ديگه نميتونستم اون ساختمون بلند كه هر وقت روي اون نيمكت ميشستم ميو مد جلوم دوزانو ميشست و نگاهشو درست سر ساعت هميشگي ميرسوند دم در تا بره به كاراش برسه رو ببينم.

 

الآن ديگه چند وقتي هست، كه يه چيزي روي شونه هام سنگيني ميكنه. غلط نكنم سنگيني شيش ميليونو چار صد و بيست و دو تا نگاه بايد خيلي قبل تر از اين جرفا خستم ميكرد. تا يه جارو پيدا كنم اونا رو بندازم دور. اگر به ازاي هر دوتا ازون نگاها فقط يه نگا ميكرد الآن سه ميليونو دويستو صدو يكي نگاه داشتم كه نميتونم  فكر اينو بكنم كه براي يه لحظه ام كه شده از خودم جداشون بكنم.

 

سلام .

اين براي اولين باريه كه تصميم گرفتم حالا حالا ها ديگه روي هيچ نيمكت دونفره اي نشينم . اين براي اولين باريه كه دارم مينويسم ،كه شايد تو اصلا نخوني، اين اولين باريه كه دارم ميخونم كه شايد تو اصلا ننويسي.ننوشتي.

 

اولين باري بود كه نميخواستم روي هيچ نيمكت دونفره اي بشينم. اولين باري بود كه ديدم همه’ نيمكتاي اين همه شهري كه توي اينهمه دنيا درست كردن دو نفره ست.

 

سلام .

اصلا اين چيزا چه ربطي به اين چيزا داره نميدونم . اينو خوب ميدونم كه يه نفر ميگه اينا به هم ربط نداره كه ميدونم ربط داره . حالا اگه همه نگاهاشو ن ام به همه درايي كه همه ازش ميرن كه به كارشون برسن بريزه كه شايد يه بار نگاكنم اصلا بهش محل نميزارم . حالا كه چي رو به خودش ميگم . ميگم: " ببخشيد ... ميشه اينجوري نگا نكنين؟" ( ميدونم كه شايد يه نگاكنه بگه :" برو بچه مزاحم نشو").

 

سلام .

اَه ... هميشه همينجوريه تاحالا نشده از تو ي نامه هاي من ببينه چي ميخواد بشه.

نویسنده : سعید کیائی : ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم