[ من با خودم ]

من امشب خبر ميکنم درد را......


يه نگايی بهم کردوگفت :ديگه بايد برات يه دستی بالا بزنيم/// همینطورکه دستاشو برد بالا یه صدایی اومد که :بگو.....
*
بعدشم شروع شد همه ی بگو ها ... همه ی مرگها... نثار يکی شد ...
*
سه چار سالی که گذش/ هنو دستاش رو پايين نيوورده بود / به بچه محلامون دزد زد رفت دنبال اونا هنو زم نیمده ...!!!
*
الآن ميگم : خدا کنه هيچ دستی برا هيچ کسی بالا نره...
نویسنده : سعید کیائی : ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم