[ من با خودم ]

....

 سلام . نه ... توی اين سال ميخواستم اينجارو روشن کنم . ديدم نه هيچ تحولی که رخ نداده ظاهرا قرار هم نيست که رخ بده و اين شد که....

امشب در سر شوري دارم

امشب در دل نوري دارم

باز امشب در اوج آسمانم

باشد رازي با ستارگانم

امشب يك سر شوق و شورم

از اين عالم گويي دورم

از شادي پر گيرم كه رسم به فلك

سرود هستي خوانم در بر حور و ملك

در آسمانها غوغا فكنم

سبو بريزم ساغر شكنم

امشب يك سر شوق و شورم

از اين عالم گويي دورم

با ماه و پروين سخني گويم

وز روي مه خود اثري جويم

جان يابم زين شبها

مي كاهم از غم ها

ماه و زهره را به طرب آرم

ز خود بي خبرم ز شعف دارم

نغمه اي بر لبها

نغمه اي بر لبها

امشب يك سر شوق و شورم

از اين عالم گويي دورم

 

اين روزها كه دارم فقط از اين روزها مينويسم، حس ميكنم كه دارم امروزى شدن را تمرين ميكنم. اين روزها اصلا فقط اين روزها نيست. حرف هايم بوي حرف هاي ديگران را ميدهد . اين روزها ديگر....  راه ميروم كه راه بروم . مردم را ه ميروند كه راه رفته باشند . گريه ميكنم كه دلم تنگ است . مردم گريه ميكنند كه دلشان تنگ شود. اين تنها فرق بين شانه هاي ماست كه اينطور شده است. تو هميشه نگاه ميكني . اما فقط من ميفهمم كه چشم هات بوي روزهاي ابري را ميدهد.

اين روزها تو هم داري به اين روزها عادت ميكني. اين روزها همه راه ميروند و من نگاه هاي رد و بدل شده مان را ميشمرم. اين روزها هميشه با اعداد دعوا ميكنم . كار به كجا كشيده كه هيچكدام حساب نميبرند و نگاه هاي زير زيركي تو را نمي شمرند. به چقدر خودشان را فروختند؟ نميدانم.

اصلا همه چيز سر اين ندانستن هاي من است .سر آن هم اين ندانم كاريهاست.

راستی اينجا يکساله شد.

 

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم