[ من با خودم ]

شب همه شب

با اين سر سودايی خو کرده به تنهايی

بی او همه شب تنها می خندم و ميگريم*

من تا به حال طنز ننوشته ام. اما جلال سميعی را که شايد بشناسيد کسی است که ايمان دارم طنز را ميفهمدو بلداست.

ايميلی فرستاده است که :

كم‌تر كسي هست كه كيومرث صابري فومني ( گل‌آقا ) را نشناسد. از آن رو كه صابري سواي بروز قدرت‌مند در طنز ـ آن‌گونه كه بتواند براي خيلي از فضلاي قدبلند كه بيني‌شان به فهم اهميت طنز قد نمي‌دهد (! ) جا بيندازد كه طنز يك ژانر مستقل ادبي‌ست ـ خود يك مدير شايسته در عرصه‌ي طنزپردازي نيز بوده. درباره‌ي آثار او، خصوصا راه انداختن ستون « دو كلمه حرف حساب » در اطلاعات، و سپس راه‌اندازي هفته‌نامه‌ي گل‌آقا و موسسه‌اي باآبرو بسيار گفته‌اند ... خواستم تذكر بدهم كه صابري، هم از نظر فضاي فكري و هم از جنبه‌ي اجرايي سال‌ها با كج‌فهمي و خرمقدسي حضرات مبارزه كرد تا توانست زير بال و پر خيلي‌ از پيرمردهاي گوشه‌نشين و جوان‌هاي نه جوياي نام ـ كه جوياي جلوه‌گاه ـ را بگيرد و با هم قد علم كنند. اگر چه معتقدم در موسسه‌ي گل‌آقا با يا بدون اطلاع خود او، گاهي اوقات كار به انتشار « گل‌آقا نامه » كشيده ... اما هنوز ايمان دارم كه پس از انقلاب بيش‌تر طنزپردازان ايران به صابري مديون‌اند.

حالا گل‌آقاي ما ماه‌هاست كه در بستر بيماري افتاده؛ از جشن‌واره‌ي طنز در مهر 1382 كه نيامد و پيام كتبي داد، همه‌ي ما نگران بوديم ... و تا ديروز كه دوستي مي‌گفت ممنوع‌الملاقاتش كرده‌اند در بيمارستان مهر... .

*

درست يك ساعت قبل بود كه داشتم خزعبلات بالا را مي‌نوشتم كه شبكه‌ي خبر اعلام كرد گل‌آقا هم آب‌دارخانه را رها كرد و پريد؛ ياد آخرين سرمقاله‌اش در شماره‌ي آخر هفته‌نامه افتادم: احساس كودكي را دارم كه به‌ترين اسبا‌ب‌باز‌يش را گم كرده، يا كبوتربازي كه مي‌داند تا چند لحظه‌ي ديگر آخرين پرنده‌اش نيز به صورت نقطه‌اي در افق ناپديد خواهد شد... .

به آقاي زرويي زنگ مي‌زنم؛ صدايش گرفته‌تر از آن است كه حتي جرات تسليت گفتن را به خودم بدهم. سكوت مي‌كنم تا با صداي زلال اما حالا خش‌دارش چيزي بگويد ... زود قطع مي‌كنم تا بيش‌تر از اين آزاردهنده نباشم.

فردا، شنبه 12 اردي‌بهشت 1382،  ساعت ۹ از روبه‌روي دفتر موسسه‌ي گل‌آقا ـ واقع در شمال غربي ميدان آرژانتين ـ موسم وداع با گل‌آقاست. درمانده‌ام كه به عمران صلاحي، به منوچهر احترامي، به كامبيز درم‌بخش چطور تسليتي مي‌توان گفت!

 

چه بايد ادامه بدهم؟‌ نصرالله مردانی ... حسن حسينی..... عزيز زاده.... حالا هم صابری

 

 *مشفق کاشانی

راستی  يادمان نرود: پرواز دات كام

نویسنده : سعید کیائی : ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم