[ من با خودم ]

:: مترو در پياده رو های من ::

يك لحظه چشمانش دلش را داد بر باد

تنها گناه كوچكش شايد همين بود 

                            مصطفا رستگاري

۱)

گاهي اوقات بد نيست اگر سعي كنيم؛ شايد خودمان شديم. شايد خودمان باشيم. اصلا گاهي اوقات بد نيست سعي كنيم خودمان باشيم... .

نه يا هر جواب ديگري كه بخواهيد ميتوانيد بدهيد. حتا ميتوانيد قبول كنيد. حتا ميتوانيد اين صفحه را ببنديد. حتا ميتوانيد به من هرچه از دلتان در مي آيد؛ نثار كنيد. حتا ميتوانيد... .

اما مطمئنم ... نه؛ من حتا مطمئن هم نيستم.

***

۲)

يكي از آنها ميگفت: انقدر زبان بالا زدم كه هيچ درسي پيش نخوردم(!) و هر كدامشان حرف هايي از اين قبيل. داشتم فكر ميكردم كه ... يادم نيست به چه چيز بود اما درست يادم هست كه داخل يكي از واگن هاي مترو بود. بگذريم ... يك دختر و پسر درست روبروي آنها  همان دانشجو هايي كه  يكي از آنها ميگفت: انقدر زبان بالا زدم كه هيچ درسي پيش نخوردم(!) و هر كدامشان حرف هايي از اين قبيل. نشسته بودند. هر از گاهي پسر نگاهي به رو برويي ها ميكرد و دستش حركتي ميكرد و دختر ميخنديد. من هم كنجكاو شده بودم. بيشتر كه دقت كردم ديدم پسر مثلا كاريكاتوريست است و دارد كاريكاتور شخص اول آن گروه از دانشجو ها را ميكشد كه يكي شان ميگفت: انقدر زبان بالا زدم كه هيچ درسي پيش نخوردم(!) و هر كدامشان حرف هايي از اين قبيل.

يادم نمی آيد به چه چيز فكر ميكردم اما درست يادم هست كه داخل مترو بود و الآن به يك چرخه برخورد كرده بودم  چون صداي پيرمردي كه كنار دست من نشسته بود رو به من كرد و گفت: خب معلومه ديگه دانشجوي ما كه اينه (بعد اشاره كرد به آن دانشجو هايي كه ...) ؛ همينطور در ادامه گفت: الاف ما هم كه اينه (اشاره كرد به همان دختر و پسري كه ...) ؛ و همينطور ادامه داد كه: معلوم ميشه كه يه عده بايد اينجوري سوار مملكت بشن دِ خب حقمونه ... . و از اين مدل حرف ها كه دوست داشتم دلم رو بگيرم و بخندم اما نميدونم به چه چيزي فكر ميكردم كه خندم نگرفت. ولي صدايي شنيدم كه يكي از خانم ها داشت به يكي از خانم هاي ديگري كه در مترو بودن ميگفت: ببين وقتي نميذارن جوون حرفشو بزنه ميآد باكي هم صحبت ميشه...؟ خب اين ميدوني چقدر به فرهنگ ما ...

فكر كردم منظورش با دختر و پسر بود اما سرم رو كه بالا كردم ديدم سمت دستش به طرف منه. حالا به هيچ چيز فكر نميكردم ميخواستم  بخندم اما حوصله خنديدن رو نداشتم.

حالا يكي از دانشجوها داشت درمورد پايان نامه صحبت ميكرد. كار پسر تمام شده بود و با دختر باهم ميخنديدند. پير مرد هم ظاهرا پياده شده بود. دوتا خانم ها هم ميگفتند: قربون قديما ميرفتي يه جاي عمومي اگه جا نبود يكي از جوونا يكي از آقايون بلند ميشد كه يه خانم بشينه ... . من هم كه بايد همين ايستگاه پياده ميشدم با شنيدن اين حرف نفهميدم كه چرا نشستم تا ايستگاه بعد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳)  پرواز دات كام يادتون نره...

نویسنده : سعید کیائی : ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم