[ من با خودم ]

 

      من هيچ وقت نميتوانم به خودم اجازه بدهم كه جاي كسي كه هيچ وقت جاي او نبوده ام فكر كنم. و اصولا خوشايندم نيست كه كسي جاي كسي كه هيچ وقت جاي او نبوده فكر كند. نه ميدانم اين ها را براي چه مينويسم، نه ميدانم اين ها را براي چه مينويسم. ( براي آنكه متوجه منظورم از اين ها و اين ها شويد به اشاره دستم دقت كنيد) اما خواسته ام تا شايد يادي از شبي باراني در قبرستاني اواسط اصفهان كه اواسط فروردين هشتادويك هم بود كنم. حالا نه اويي كه اين حرفها را نوشت و داد به من هست نه اويي كه به آن حرف ها گوش داد فقط من هستم و گاهي نم باراني كه... چه گويم از چه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

يك لحظه چشمانش دلش را داد بر باد

تنها گناه كوچكش شايد همين بود

 

مصطفا رستگارى

ما رايت الا...

 

چه باروني داره ميآد. اون روزم بارون مي اومد. ولي كاش اون روزكه بايد مي اومد  مي اومد. چي بگم؟

سر راه اين چند روزي كه تا الآن گذشته هيچوقت واينميستم؛ فقط نميدونم بايد با اين چند جمله اي كه سر دلمو گرفته چيكاكنم؟

هرچند كه ميدونم اين هم از مشكلات من بوده و هست. اما سعي خودم رو ميكنم كه ديگه اين اتفاق كه شايد براي همه بيفته براي من عادي بشه . به قول يكي از بچه هايي كه نميشناسيش:" .... "

يادم نيست چي ميگفت اما درست يادم هست كه چند جمله اش تو دلم كه نه تو سرم؟ ... نه، نميدونم شايد توي گوشم زنگ ميزنه و هيچكس نيست در رو براش باز كنه. به هر حال من سعي ميكنم سر راه اين چند روزي كه تا الآن گذشته هيچوقت نايستم.  هر سال اين موقع ِ سال اتفاقي مي افته كه امسال هم ازون مستثنا نبود، يعني نيست كه اگه باشه ديگه چيزي توي گوشم ؟ كه نه توي دلم هم نه توي سرم زنگ نميزنه كه كسي نباشه تا در رو براش باز كنه. يعني همون اتفاقي كه بايد مي افتاد افتاد. نميدونم اصلا اين چيزارو دارم ميگم كه چي؟ اصلا براي چي؟ جان خودم نباشه جان تو .... ببخشيد جان تو نباشه جان خودم، من! همون پسر موفرفري اي كه بعضي اوقات موهاش سر به راه مي شه و صاف روبه رو رو نگا ميكنه؛ من! همون پسري كه هيچوقت درست و حسابي لباساشو مرتب نميكنه؛ من! همون پسري كه هميشه سرش پائينه و تند تند حرفاشو ميزنه مبادا كسي صداشو بشنوه؛ يا همين دوباره، من! همون پسري كه وقتي تند تند حرف ميزنه يكي درميان داره اشتباه حرف مي زنه؛  يكي در ميون بچه ها به حرفاش ميخندن؛ بچه اي نيست كه به اين سادگيها يا به اين سادگي تر ها سر راه اين چند روزي كه تا الآن گذشته وايسه! ... نه اينكه اين حرفارو ميزنم كه آه و ناله كنم ها ... نه ! دارم اين حرفارو ميزنم كه يه جوري برسم به اولين روزي كه براي اولين بار توي اون سال وارد اون مدرسه شده بودم. رفته بودم مدرسه تا شايد يه پله بيام بالا اما هميشه تو ذهنم سوآل بود كه اگه قراره فقط يه پله بالا بپرم چرا توي خونه...كه دارم بالا پائين مي پرم همه سرم داد ميكشن؟ اصلا اين همه، كيا هستن كه دارن اينهمه سرم هي داد و هوار ميكشن. چي ميگفتم...؟ ... اصلا ولش كن. بذا از يه جاي ديگه ميگم، ميبيني چقد زندگي ما آبكيه ؟ همينجور هي ميريم سر كوچه اول(!). از همون موقع ها كه انگار زنگ نقاشي همه اس و توي اتاق نشستن جلوي تلويزيون؛...اصلا به من  چه كه كي چي دوستاره بكشه! ... موضوع آزاده...

خودمم شروع كردم به نقاشي...

هنوز انقدي روي كاغذ ندوئيده بودم كه موضوع نقاشي اي كه بچه ها شروع به كشيدنش كرده بودن منو كشيد طرف خودش ...هي كه چه روزايي بود... آزاده...

چند وقتي بود نديده بودمش يعني چند وقتي بود كه يه جمله خورده بود به سرم كه از وقتي كه اين يه جمله تو سرم پيچيد به اين فكر ميكنم كه انگار همه كوچه ايكه از ش گذشتيم از سرم رد ميشه همون كوچه اي كه حالا يه طرفش احتمالا يك چند واحدي سر به فلك كشيده قد كشيده و نگهبانش وقتي من از آونجا رد ميشم حواسش هست كه چپ نگانكنم. حالا چه رابطه اي بين من و اونو و اين كوچه بود، بماند. بماند كه من هنوز اسمش رو هم نميدونم؛ بماند كه هنوز كلمه اي بين ما رد و بدل شده يا نشده؛ كه يادم نميايد.

خودش اين قرار رو گذاشته بود، قرار گذاشت فقط نگاه هاي زير زيركي اي كه، هربار من نگاه كردم اون چشاشو بگردونه و هربار اون نگا كرد من خودم رو جمو جور كنم ؛ باهم باشن. مي بيني؟ حتا از كلمه دوست هم بدم اومده. هميشه بدم مي اومد. منو تو نداريم كه... من فقط قانون رو رعايت كردم . همين.

.... آره ... داشتم ميگفتم دو يا سه سال قبل بود رفته بوديم شيراز پابوس حافظ و شاچراغ البته ما كه شاچراغ زياد نرفتيم. ( كاش اصلا نرفته بوديم.) اما همون يه سر كه زديم ... تا اومدم سرمو بچرخونم ديدم جلوم وايساده . نه اينكه حواسم بهش نباشه ها نه يه دفعه ديدم اومده جلو ميگه... ببخشيد نقاشي تموم شد .

 يه نگاهي به برگه ايكه دستش بود انداختم گفتم: ... اين چيه ؟ تو كه نقاشي نكشيدي!!؟ ... اه اصن حواسم نبود. سركلاس بوديم يا دستشو دراز كرد گفت:... ميشه يه فال برام برداري؟ سرمو بلند كردم داشت به يه پسر بچه كه يه قناري داشتو به كلي پاكت اشاره ميكرد.( چرا  اول اينو نوشتم اينجا بايد مينوشتم:"صورت آشنايي داشت" شما اول اينو بخونين بعد بقيه شو.) آره ... صورت آشنايي داشت همونجور كه خيس بود ؛ صورتشو ميگم... ديدم يه تار از موهاش از زير روسريش افتاده توي صورتش كه صورتشو خشك كنه خودشم غرق آبي نگاش شده بود. نميتونستم بگم نه... ! حتا فكر اينكه مي تونم چند دقيقه اي بيشتر .... كه يه دفعه پسره گفت: اگه برنميداري برم. سرمو انداختم پائين . يه چيزايي زير لب گفتم و سرمو بلند كردم ديدم نوشته : " عيد است و آخر گل و ياران در انتظار..."

تا اومدم بگم ديدم داره ميپرسه : اين چيه ؟  تو كه نقاشي نكشيدي سرمو انداختم پائين و شروع كردم به خودم بدو بيراه گفتم آخه كه چي؟ يعني تا كي بايد ادامه داشته باشه ؟ هرسال ... همين موقع بايد يه اتفاق بيفته .... وازين قبيل گفتن ها.... ها؟ كجا بوديم؟ ...ببخشيد اصن انگار اينجا نيستم؟ آره زيرلب گفتم:" عيد است و آخر گل و ياران در انتظار.../ ساقي! به روي شاه ببين ماه و مي بيار/ دل برگرفته بودم از ايام گل ولي /... كاري بكرد همت پاكان روزگار.../ تا آخرش كه براش خوندم ديدم ديگه بايد سرمو بلند كنم بگم انشالله خيره .... كه ديدم رفته تو صحن داره نماز ميخونه. دو سه قدمي رفتم جلو و گفتم:" ديگه داره دير ميشه ها... منتظرن..." تا اومدم ادامه بدم گفت:" به نظرت چند دقيقه ديگه مونده؟! گفتم :"تا چي؟" كه يه دفعه گفت:" ...." نه! اومد بگه اما نميدونم چي شد كه اصلاهيچي نگفت ... همينطور روبرو رو نگا كرد و گفت :" جدي نميبينيد؟" گفتم:"آخه چيزي نكشيدي كه من بخوام ببينم يا نبينم بعد دستش رو گذاشت روي يه خط و گفت:" زآنجا كه پرده پوشي عضو كريم تست/ بر قلب ما ببخش...." كه ديگه نشنيدم چي داره ميگه. كه ديگه چيزي نداشتم بگم. سرمو انداختم پائين و همينطور به بچه ها نگا كردم كه داشتن دنبال يه تار مو ميگشتن كه انگار داره از زير روسري سرك ميكشه كه خيسي يكي از صورتاي نقاشي رو پاك كنه. خندم گرفته بود .نميتونستم بخندم. چشمامو بستم . ياد اون سال شيراز افتادم همون موقع كه رفته بوديم پابوس حافظ و شاچراغ. البته ما كه زياد شاچراغ نرفتيم. اما همون يه دفه كه تا اومدم سرمو بچر خونم ديدم جلوم وايساده . نه اينكه حواسم بهش نباشه ها نه، ديدم اومده جلوم ميگه :....  نه يادم نيست چي گفت... اما درست يادم هست كه هر چي ميگفت انجام ميدادم. سرمو انداخته بودم پائينو مو به مو مات آبي چشاششده بودمو .... . آخ كه چه روزايي بود.

اواخر سال بود كه يكي از بچه ها زنگ زد گفت ميخوائيم بريم شيراز و...خلاصه توي عيد شال و كلا كرديم و راهي شديم...

*

اصلا اين چيزا رو براي چي دارم مينويسم نميدونم . اصلا شما ها براي چي ميخونين؟ وقتتون رو صرف يه چيز بهتر كنيد اينا يه نصف شب ، دو يا نه سه سال بعد از اون جريان داره نوشته ميشه.

*

نميدونم اونسال چطوري شروع شد. 3 سال گذشته. سه سالي كه هر 365 روزش اندازه يكسال بود يعني نه اينكه فقط بود. هست . آره... تو همين فكرا بودم كه اومد جلو گفت آقا....:" نقاشي ما تموم شد سرشو بلند كرد و نگام كرد . زل چشامو ريختم تو چشماش كه انگار يادش افتاده بود يكي بهش گفته نبايد اينكارو بكنه سرشو انداخت پائين. بهش گفتم : " چي كشيدي؟ گفت يه سيب كه يه ماهي داره توش شنا ميكنه ناخود آگاه ياد ماهي هاي وسط حوض شاچراغ افتام كه ديدم خيس خيس شدم و تو همون حال داشتم نگا ميكردم كه كي منو هل داده وسط اب كه يه جماعت دارن بهم ميخندن. نميدونم هنوز اون ماهي ها هستن يا نه؟ اصلا اگه اندفه برم كدومشون منو يادش مياد؟  يكي از بچه ها رفت اجازه بگيره كه 7- 8 كيلو  سيبي كه برا بقيه خريده بوديم رو تو حوض بشوريم.( تبرك بود ديگه).درست يادم نيست امايه سيب رو شستم  داشتم نگاش ميكردم كه يه دفعه ازم  قاپيد. اومدم حرف بزنم كه ديدم يه ماهي داره چش غره ميره كه اين چه طرز حرف زدنه؟ سرمو انداختم پائين و همينطور نگاش كردم . بچه ها شروع به شستن كردن منم خير سرم ديدم بعد عمري يه سر اومديم پابوس يه وضو گرفتم و رفتم تو صحن اون گوشه كنارا نماز بخونم . اي آقا ... چه نماز خوندني بود.

يكي از تو صحن اون گوشه كنارا پشت سرت همينطور داره بر و بر نگات ميكنه ... مگه آدم دلش مياد دلشو بشكنه؟ سرتو ميندازي پائين دو سه تا گوله ُ آب كه نميدوني اشكه يا آبيه كه از آبيه چشاش ريخته تو صورتت يا هرچيز ديگه كه از گوشه چشمت پائين ميآد و ياد حرفاي بابات مي افتي كه....چي بگم؟ ما كه هيچوقت به حرفاش گوش نداديم. اندفه هم بگيم كه چي؟ چي يادمون ميمونه كه اين دوميش باشه.

كه اومد جلو گفت آقا ... زنگ خورده اجازه هست بريم؟ برگه رو ازش گرفتم و گذاشتم روي ميز. دسمالم رو هم ازون روز ازش گرفته بودم كه اشكامو يا نميدونم ... دوتا گوله آب كه نميدونم آب وضو بود يا هر چيز ديگه اي كه از گوشه چشمم پائين اومد رو پاك كنم كه اون روز هم نشد.

  اين چند روزه ديگه به اندازه كافي خسته بودم ! كه نه خودم باشم نه آزاده نه اون كوچولويي كه وسط برگه هاي نقاشي اش نوشته بود .... يا نه هيچكس ديگه كه نه براش ارزشي قائلم يا برام اهميت داره ؟ يا نداره؟ اصلا نميدونم. فقط اميد وارم .... به چي؟ نميدونم. به اين كه اواخر سال امسال هم يكي بياد زنگ بزنه كه ميخوائيم بريم پابوس حافظ و...يا نه، ديگه وقتش بود...

حالا ديگه فقط بايد ميرفتم صحن شاچراغ كه شايد يكي بياد بگه ببخشيد...

بعد يكي سيب از تو دستم بقاپه يا... نه حتا اينم نه من كه باكسي قرار نذاشته بودم كه فقط نگاه هاي زير زيركي اي كه، هربار من نگاه كردم اون چشاشو بگردونه و هربار اون نگا كرد من خودم رو جمو جور كنم ؛ باهم باشن.

... اصلاديگه حوصله هيچ قانوني رو هم ندارم كه بخوام رعايت  بكنم يا نكنم.

بعد دوتا گوله آب كه نميدوني اشكه ... يا ابيه كه از آبيه چشاش قرض گرفتي ، كه فكر كنم همين باشه....

*

اه اصلا اين چيزا رو .... نه اين چيزا رو بايد نوشت كه زود تر فراموش بشه....آره ... اما اين روزا انقدر خسته هستم كه نه جاي خودم باشم نه جاي آزاده نه جاي هر كدوم از بچه ها كه نقاشي شون تموم شده يا دنبال يه تارمو ميگردن بعد تازه يكي بياد بهت يه دسمال بده و به خودت بياي كه نشستي كجا؟ .

ـــ:سر خاك كسي كه دو...نه... سه سال پيش توي صحن شاچراغ.... كه بعد تصميم بگيري يا تصميم نگيري .... نميدونم مگه قراره كسي تصميم هم بگيره... كه سر راه اين چند روزه كه تا الآن گذشته نبايد وايسي كه هر سال اين موقع سال اتفاقي مي افته كه امسال هم ازون مستثنا نيست. يعني اون اتفاق ناخوشايندي كه بايد مي افتاده افتاده يا چه ميدونم ...  

 

نویسنده : سعید کیائی : ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم