[ من با خودم ]

.: دیوارها بنا شدو در حسرت جهان...:.

کو عقل رفته ای که بريزم به پای تو

آئينه ای که گاه بيفتد نگای تو

 

شبای اين چند روزی که نميدونم چطور داره ميگذره عجيب حال و هوای اون چند شبی رو داره که اتفاقا اون روزهاهم نميدونستم چطور دارن ميگذرن.

به هر حال اين شبها اين شبها و اون روزها اون روزها بود. ولی هنوز مردم راه ميرن که راه رفته باشند و حرف ميزنند که حرف بزنند. سکوت محضی که توی اين رکود محض خوابيده بود هنوز خوابيده. ومن تنها منم. که شايد اون روزها اجازه اين رو داشتم به توئی فقط مثل تو فکر کنم که الآن ندارم. يعنی اصلا به خودم اجازه نميدم. به هر حال اينجا فقط منم که جای قدمهای تورو تو کوچه و پس کوچه ی اين شهر بلدم. شايد کنارت نبودم اما فاصله ای هم نداشتيم. شايد خودمم باورم نشه که اينقدر حافظه م کار کنه. اما چيزيه که هست. وخوشحالم که راه نرفتم که راه رفته باشم يا حرف نزدم که حرفزده باشم.

شايد اين همه هم همينطور باشند و دارن جای پای قدم های کسی رو از بر ميکنن. نميدونم.

ساعت هنوز منتظر لحظه هاست و تو فقط تويی که کنار اين غروب آروم زل چشماتو ميريزی تواين اتاق. ومن فقط منم که زل چشمامو ميريزم توی قاب خالی پنجره ايکه ماه رو زندانی کرده. و هميشه هم داد ميزنه که من دارم به همتون آزادی ميدم. وقتی دلتون ميگيری اگه من نباشم کی ميفرستتون توی خيابون بقلی. کی زل چشماتونو به پنجره روبرو ميده؟

راست هم ميگه ديگه اين تقصير اون نيست که ماه خودشو ميندازه توی قاب يا کارگر های شهر داری درختای کوچه بقلی رو ميبرن يا معمار همسايه هيچی از معماری نميدونه و برای اتاق خواب تو پنجره نذاشته.

نميدونم. اين روزها فقط اين روزهاست . و تو همشه خوبی.

نویسنده : سعید کیائی : ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم