[ من با خودم ]

.: کوچه های پشت ميدان فوزيه :.

 

 

 

     در اتاق رو به پنجره ای باز می شد، که همه ی دیوار رو به رو را گرفته بود. پنجره رو به اتاقی باز می شد، که در هر گوشه کتابی افتاده بود. آئینه ی قدی دیوار اتاق همه چیز را نشان میداد. ودیوار خاطرات نازنین دیواری بود که بعضی قاب های آن گرد گیری شده بودند و بعضی نه. ویک صندلی تنها رو به روی آئینه.  

رو به روی آئینه نشست. چروک هایی که جدیدا زیر چشم هاش افتاده بود را ورانداز کرد. وبا خودش فکر کرد:" دختری که تازه سال آخر دانشگاه است، چرا...؟". چند وقتی بود که اکثر اوقات به یک اشتباه فکر میکرد. به اشتباهی که بعضی میگفتند بزرگ است.

رو به روی آئینه هیچ کس شبیه او نبود. و همه ی صدا ها کم میشدند. رو به روی آئینه همیشه یک نفر بود که صدای ساکت اش را بشنود. هیچ وقت دو بار یک حرف را به آئینه نزده بود. هیچوقت جلوی آئینه چیزی تکرار نشده بود. اما تنها چیزی که همیشه جلوی آئینه اتفاق می افتاد این بود که یک نفر به در میزد تا او از تنهایی بیرون بیاید. وتازه اول تنهایی ها.

به فکر، فکر کرد. در میزدند. به کوچه های پشت میدان امام حسین یا به قول پدر :" فوزیه " . در میزدند. به روزی که پدرش خاطرههای دوران جوانیش را در میدان فوزیه  تعریف میکرد. به مهرداد. حتا به پسری که اولین بار پیغام او را به مهرداد رسانده بود. به اتوبوس آزادی. به پیاده روی های بعد قهرو آشتیها. به دفتر خاطرات مهرداد. به آخرین جمله ای که دردفتر نوشته شده بود. به آخرین دست خط دفتر. در میزدند.

کم کم حال و هوای پائیز بود. کم کم حال و هوای مدرسه. کم کم حال و هوای پیاده روی. کم کم حال و هوای اتوبوس. کم کم حال و هوای رسیدن.کم کم حال و هوای قهر . کم کم حال و هوای کوچه های پشت میدان امام حسین.

هیچوقت در توانش ندیده بود بلند شود و محکم جلوی این قاب بایستد. همیشه از آئینه با قاب خاک گرفتهء روی دیوار حرف میزد. قاب، دستخط کسی بود که نوشته بود:" کوچه کوچه کوچه، تو تو تو، خیابان خیابان خیابان، من من من، همیشه همیشه همیشه، دوست دوست دوست، ات ات ات، ... ... ... " . و امضا شده بود:" م. د. ن. به امید: امید".

بلند شد. تلفن را برداشت. صفحه ی دال را باز کرد. شماره گرفت. چند لحظه صبر کرد. معلوم بود منتظرکسی است تا به تلفن او جواب بدهد. 

رو به روی آئینه نشسته بود. همه در تکا پو بودند. بچه ها بالا و پائین میپریدند. در بسته بود. کسی در نمیزد تا از تنهائی بیرون بیاید.

نویسنده : سعید کیائی : ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم