[ من با خودم ]

 

اين روز ها غزل محمد سعيد ميرزائی را زمزمه ميکنم:

 

     لعنت به جنگ جنگ برای تو نان نداشت

     لعنت به جنگ فصل خوش اين داستان نداشت

     لعنت به جنگ جنگ به حالت دلش نسوخت

     لعنت به جنگ  جنگ دلی مهربان نداشت

     لعنت به جنگ غربت تو هشت سال؟ نه

     درد تو قصه ايست که قيد زمان نداشت

     هر چند پشت ميز خزيدند دوستان

     پرونده ی عذاب تو نام و نشان نداشت

     بگذار زخم های تو درباد گم شود

     بگذار روزگار بگويد زبان نداشت

     بگذار باتو مردم اين شهر شهر گنگ

     باور کنند باغ شهادت خزان نداشت .

 

برای پدرم دعاکنيد. 

نویسنده : سعید کیائی : ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم