نه ، نه حس و حال نوشتن هست، نه دل و... . وَ پُرشده ام از این حرف ها. پدرم هم حواسش نیست.چشمهایش را لای ِ کتابها جا گذاشته. باید بگردم. مطمئن هستم که هست.

 فقط دل داده ام به خواندن و خواندن و ننوشتن، که به آن هم عادت دارم. اماپس از چندین و چند ماه چند طرح ِ (که البته امیر مرزبان گفت:" لحظه واره") پیوسته ــ نپیوسته نوشته ام. که فکر میکنم بخاطر کنگره بود( دوستانی که حضورداشتند میگویند)!نمیدانم.فقط کسی بالای صفحه با دستخط من نوشته است:"مطمئن باش، این هارا به هیچ کس تقدیم نمیکنم.".

 

۱)

دیوارها از زمین بالا میروند

تامحرومم کنند.

اصلا

چه کسی دیوار را به تو محرم کرده؟

 

۲)

شعرهای کوتاهمان را به هم سلام میکنیم

شعر های بلند را                نگاه

تو بلند ترین شعرت را بخوان

                             اینطور وقت بگذرانیم بهتر است

 

۳)

شعر که میخوانی

لبهایت

پنجره ای میشود

که نفس ات میرقصاندش.

شعر توهمیشه طوفان به پا کرده است.

 

۴)

من خودم را به کوچه ای میزنم...

نگاهی که باعث شد تو این همه شعر بگویی

من را به ایستادن وامیدارد.

... که تو از آن رد شدی.

 

۵)

شرجی ترین سمت اتاق

پنجره ایست

که تو را بدرقه میکند.

 

۶)

آمدی .

رفتی و نخندیدی.

گفتی از چشم هام ترسیدی

دوستت داشتم . نفهمیدم

دوستم داشتی... نفهمیدی.

 

 

 

                             25/7/1383