[ من با خودم ]

.: بهار بی سحر تو ؟:.

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد

ما لایق بهار نبودیم. خوب شد

 

1) نوشتن آن هم با این مشغله ی کاری؛ کاری که شاید زمانی بیش از24ساعت شبانه روز را پر میکند کار دشواری است. از طرفی شما در نظر بگیرید نگاهی را که مثل سایه شما را دنبال میکند . با یک فرق کوچک که این نگاه حتی روز های ابری و بارانی هم سایه هست. نوشتن، چیزی برای نوشتن نمی گذارد. فقط باید نگاه کنی، سحر به سحر ؛ همین.

"دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی شه"

 

2) علی عباس نژاد شاعری است که هیچ وقت عجله ندارد . چه در شعر و چه در زندگی که به تازگی به جماعت بلاگر پیوسته است.(خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است)

 

3) این یک ماه اخیر دوبار من را به غزل نوشتن نشاند. هر چند که مثل همیشه استحکام یک غزل را ندارد و به قول یکی از دوستانم " یکی از اوزان عروضی و کلمه به مقدار لازم" به کاغذ ریخته ام. امّا:   

 

صدا می آید از آنسو که مرز های من و تو...

شروع می شود انگار های های من و تو

 

من وتو پنجره ای را به روی هم نگشودیم

چه انتظار غریبی است در نگای من و تو

 

چقدر باید از آئینه پیر تر بشوم تا

به لحن پنجره عادت کند صدای من و تو

 

صدا  صدای کسی جز خدای پنجره ها نیست

که بغض می کندم شب میان مای من و تو

 

به کوچه می زنم امشب هوا هوای من و تو...

و گریه می رسد از راه پا به پای من و تو...

 

                                         ۲۳/آبان/۸۳

 

برقص تا که برقصد به دورت آوازم

... که فال حافظم از پرده می درد رازم

 

تو راز صبح شدن بودی ای سپیده دمان

به انتظار نشستم ، و آمد آغازم

 

زمان که صبر ندارد چطور زل نزنم

به این شگفت _ تن تو _ همیشه می نازم

 

که قد و قامت و بالا بلند بودن تو

مرا به وجد می آرد به شوق پر وازم

 

"سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع ست و..." فاش شد رازم

 

                                                ۸۳/۸/۲۰

نویسنده : سعید کیائی : ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم