[ من با خودم ]

وقتی که رفت خانه نگاهش بدر نشست


دستی لای موهاش کشيد انگار همه عالم رو دوشش بود . گفت :
بابا ما ازاينجاتا خدا فاصله داريم ..
ـــ:ولی خدا اينجاس من قسمتی از روح خدام
بلند شدودادزد : خدا ؟ خداآاآاآاآاآاآاآااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
بعد روشوبرگردوند وادامه داد:پ کو؟

نميدونس چی بگه منواين صندلی کنارپامم مونده بوديم
اون شب تموم شدو چشمای بارون خيس موندن.
بايد دوباره شروع ميکرد.

ولی وقتی برگشت طناب دارشو داده بود دست من.




باورکن نميخواستم بگيرم اما....
نویسنده : سعید کیائی : ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم