[ من با خودم ]

 

یک روز بدون پنجره

 

 

 

ساکت و آرام کنار پنجره ی اتاقی که سال ها بود فقط چشمان من از آن میتوانست نگاه کند. پنجره ای که دستهای هیچکس را غیر از من قبول نمی کرد. عادت کرده بود به ساعت شش صبح، دستگیره اش بچرخد و انبوه روز را به اتاق بریزد.

 

باد سکوت درهم کوچه را برهم می زد. و تنها عابر کوچه های خلوت این حوالی شده بود . این روزها به یاد روز هایی هستم که فکر این روزها را هم نمی کردم.

 

سال های سال هر صبح  بهار به اتاقم می آمد. بهار و تابستان و پائیز و زمستان نداشت؛ هر صبح بهار بود که به اتاق می آمد و من، همیشه خیره به چشم هاش تا چشم کار می کرد کوچه را نگاه میکردم.

 

صبح است. ابتدای رویا هایی که در همه شان چه می شود و چطور شده است مشترک است. صبح است. ابتدای صبح ، با همه ی خاطراتی که دارد. هرچه دست می اندازم کسی پنجره را باز نمی کند. هرچه نگاه می کنم کسی سکوت را نمی شکند. همه ی خط ها ممتد شده اند. سکوت ممند مثل صدای بلندی است که از بلندی زیاد شنیده نمی شود. سکوت بلند ترین صدای دنیاست.

 

حس میکنم بادی سکوت درهم کوچه را برهم نمی زند تا شاید لته های در به هم بخورند و نظم ممتد این حوالی بایستد. درخت به هم بخورد. درخت ها به هم بخورند و پنجره به پنجره. پنجره ها که به هم بخورند همه چیز به هم می خورد. پنجره ها درخت، دیوار، برگ، کوچه، عابر....، پنجره همه چیز دارد. شاید تو به من بخوری!

 

هر بار که نگاه می کنم تو رد می شوی، دیوار ها به هم نگاه می کنند و درخت ها پچ پچ . برگ ها راه می روند و خیابان رد پای تو را حفظ می کند. اما تو همیشه می روی. تامن بلند شوم، دستگیره ی در را بچرخانم، صبح به اتاق بریزد، بهار بیاید و... .

 

تو همه را بد عادت کرده ای.  

 

نویسنده : سعید کیائی : ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم