هر روز، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست*

نمیدانم چرا  نتیجه ی تمام کلمات خلاصه می شود در سکوت و نگاه به چند عبارت و حفره ها و اندامِ شکننده ی حروف پیش چشمم. میخوانم. و نمیدانم چرا میخوانم. و باز حرفهایی که نوشته ام را می خوانم. و حرفهایی که دیده ام را میخوانم و حاصلشان را میسنجم با دستهایم... دستهایم را میگویم برای آنکه به وصیت فروغ کاشه بودم که سبز شود... و هرگز از خاک گلدان کودکی ام کنار حیاط کوچکمان که حالا اثری از آن نیست، چیزی نرویید. می نشستم آن روزها جوانه زدن گلها را نگاه میکردم روزی چند ساعت و لولیدن کرم ها در هم را... و باربردن مورچه ها را و بدم می آمد از نفت که خانه خرابشان می کرد. که آدمیان نفت به هم غرض می دادند که خانه ای و خانواده هایی از مورچه ها خراب شود... مبارزه کدام بود؟ آن بال زدن کبوتری که دارش میزدم که ببینم لحظه ی مرگ چطور است!؟ یا آن دم رُستن برگی از میان دو قلوه سنگ بر خاک؟

بخشی از عاشقانه هایم که مانده اند را نگاه میکنم. و دلیل نوشتنشان را نمیابم. چرا باید اینطور...؟ و باخودم میگویم کاش سهمم از نوشتن گزارش روزانه ی بخش سولفوناسیون پودر بانو می ماند، همان سیزده سال قبل. یا گزارش روزنوشت ساعتی تصفیه خانه ای که راه انداختیم ده سال قبل برای نفت پارس! حالا به حساب خیلی ها من مهندسی شده بودم. زندگی بزرگی داشتم... و میبینم شعرواره ای را که برای من دردواره ی همین نداشتن زندگی بزرگ است. و برای مخاطبان اندکی که خوانده اند عاشقانه ای! «عشق کجا بود؟»

صف می کشم برابر آینه. با چهره های مختلفی که از خودم بلدم دربیاورم... بالا میآورم در آینه... با همه دهانهایم... می ایستم برابر آب روان روشویی... و درنمیابم این چیست که خواب می آورد به چشم و میگیرد و درمان است به گفتن های شب بیداری بی گوش...

به نتیجه نمیرسم. به نتیجه ی خودم نمیرسم. شاملو را تا جایی که در ذهنم میگنجد ادامه میدهم از آنجا که هرگز کسی چنین به کشتن خویش بر نخواست... زنده ام. صبح ها بیدار میشوم. اندکی کار میکنم، اگر سفارشی باشد. اندکی کتاب می خوانم به دغدغه. اندکی بغض می کنم به عادت. اندکی حرف میزنم به اجبار. و اندکی فکر میکنم به وظیفه. و از همینجاست که دوره میکنم آن لحن بغض آلود را که «انسان، دشواری وظیفه است» و دایره المعارفی پیِ معنای انسان، دشواری، وظیفه و است می گردم. و هر کدام را کتابی می بینم در معنا و خرد می شود استخوانهایم زیر این همه بغض لای هر صفحه، ریخته بر هر کاغذ، که عبارات را ساخته... و آبستنی معنا را در نمیابم آخر از میان حروف...

شره میکنم برتختم هرشب... و نرد میزنم با خودم رو به دیوار و میبازم هر عمری که میگذرد از دقایقم! تاسها حتی اگر به جانب من بچرخند، من دست به مهره ای نمیشوم! که از پس سرقت لحظه ها در محکمه ی احساس و عقل حکم به بریدن بند به بند انگشتانم کرده بودند و بریده شده این ایام ... دست کشیده از دنیا شده برابر این تخته ای که کاش نبود و خانه ای گرم می شد گوشه ی خیابانی دو فصل دیگر... شاید!

از فکر دور نشویم! «مبارزه چیست؟»، «به چه حاصل؟» از ندانستن دور نمیشوم. هرچه که باشد...

 

* دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست (حضرت مولانا)

- عکس سرخه حصار است. یک-دو سال قبل.

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انیس

سلام آقای کیایی.احوال شما؟ ممنون از محبت و سرزدن هایتان.خوب است که مثل ما با قلم قهر نکرده اید.همین که می نویسید نشانه جوانی و سرزندگی تان است.

انیس

آدم باید مجالی پیدا کند برای نوشتن؛ وقت هایی هست که واژه جوابگو نیست.نمی شود.حق کلام ادا نمی شود. باید هیجان باشد شور باشد؛چیزی که نورون ها و سیناپس های مغز را تکانی بدهد؛بلرزاند دل را...

انیس

راستی" بهارخند"هایتان دلچسب بود.

انیس

عالمی ديگر ببايد ساخت وزنو آدمی!

انیس

مرا به یاد بیتی از ابیات فاضل نظری انداختید: بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست حرف هایی هست که تا ابد نگفته باقی می مانند .

انیس

یادبادآن روزگاران... این حس نوستالژیک نمی دانم چیست که این قدرقدرت دارد‏!بگذریم... شماهم قبول کنید وقتی قراراست روراست باشی،صاف ویکدست و بی ریا، وقتی اصلابلدنباشی ادا دربیاوری و خودت نباشی،نوشتن دردنیای مجازی کمی سخت می شود.

فاطمه

سلام ... اجازه دارم از عکس های فتوبلاگ و گوشه ای از نوشته های خوبتون استفاده کنم؟ ... البته رعایت میکنم که حتماً ذکر کنم اثر و نوشته ی شماست ... فقط دوست دارم بعضی زیبایی هایی رو که اینجا دیدم به اشتراک بگذارم با دوستانم تا با هم ببینیم و بخوانیمشان ... اجازه هست؟ برمیگردم به هوای جواب مثبت ... :)

شیدا ملکی

واژه هایی که در این نشانی میخوانیم هرقدر هم تلخ باشند بوی امید میدهند. سکوت طولانی در این نشانی طراوت را میگیرد از مخاطب هایی که هر روز می آیند و واژه میخواهند و سکوت میبینند. بذر واژه بپاشید استاد.

شیدا ملکی

اگر صاحب این نشانی تهی دست باشد ما چه بگوییم از تهی بودن... "استاد" بودن هم که تعارف ندارد.گاهی یک کودک 5 ساله "استاد" میشود گاهی مردی که در چهارراه روزنامه میفروشد...گاهی اما یک نویسنده و شاعر جوان."استاد"بودن چیزی میخواهد که صاحب این نشانی دارد. حالا اگر باید دست برداریم از این دست عبارات حرف دیگریست...

شیدا ملکی

شاگرد "استاد" را میشناسد.قبول کردنش به معنی منجمد شدن در اکنون نیست."استاد"بودن را قبول کنید و جاری بمانید...