از مدرسه ...

بازي‌هاي فصلي اينترنتي دوست ندارم. اما گاهي وقتي به اين بازي‌ها دعوت نمي‌شوم، فكر مي‌كنم كه چقدر حرف براي نوشتن در باره‌ي آن موضوع دارم. و گاهي كه دعوت مي‌شوم انگشتانم به سختي روي صفحه كليد مي‌چرخد تا حرفي را از كنار انبوه سي و دو حرف انتخاب كند و كنار حرف ديگر قرار دهد و كلمه‌اي بسازد و بعد جمله‌اي و بعدتر، متني.

اينبار كسي كه به وضوح نمي‌شناسمش اما مطالبش را گاه گاهي مي‌خوانم، از «خلوت ليلا» [http://leeele.blogfa.com/] لطف و دعوتم كرده است تا از مدرسه يا مدرسه‌هايم بنويسم.

پيش‌دبستان، دبستان

پيش دبستان آن روزگار اجباري نبود. اما من را ثبت نام كردند تا بروم. روز ثبت نام را دوست داشتم. زيبا بود اما وقتي سر كلاس رفتم، حالم دگر گون شد. آن چيزي كه تصور مي‌كردم نبود. روز اول، روزِ اولين فرار من از مدرسه و كلاس پيش دبستانم بود.، ان روزها كه بسيار لاغرتر از الآنم بودم از بين نرده‌هاي آهني پنجره‌ي كلاس گريختم به حياط و از آنجا به دور از چشم فراش مدرسه به خيابان. تصويري كه آن فراش به دنبال مي‌دويد تا از خيابان به مدرسه بازگرداندم را به ياد دارم. مي‌دويدم به سويي كه نمي‌دانستم كجاست، به پشت سر نگاه مي‌كردم، او، پير مرد، مي‌دويد، عقب‌تر ناظم مدرسه و معلمي كه نامشان يادم نيست، از مدرسه خارج شدند به سمت ما مي‌آمدند، مي‌دويدم، مي‌دويد. مثل آهويي كه از يوزپلنگي مي‌گريزد، عاقبت شكار شدم.

اين روند ادامه داشت تا آنكه خانواده ترجيح دادند مدرسه‌اي كه كلاس‌هاي پيش دبستان من در آن تشكيل مي‌شد را عوض كنند. عوض كردند و به مدرسه «سجاد 2» رفتم. اين مدرسه نقطه عطفي بود در درس خواندن من. منِ رام نشدني آنجا هم رام نشدم و فريب مدرسه را نخوردم. اما معلم خوبم كه سال بعد معلم كلاس اول دبستانم شد، خانم جليلي را خوب به خاطر دارم، برايم زحمت بسيار كشيد. آن روزها بالاخره آنقدر مادرم و پدرم در كلاس‌هاي روبرويي ماندند و من را كنترل كردند تا مجبور شدم درسم را بخوانم و در مدرسه بمانم. آن روزها به جد مي‌گفتم :«مملكت فقط دكتر و مهندس و خلبان نمي‌خواهد، من لباس نارنجي سوپورها را دوست دارم.» [وقتي كه خواستم از پايان نامه‌ام دفاع كنم عجيب ياد اين جمله افتادم. موضوع پايان نامه من بي ربط با سوپور شدن نبود، منتها از نوع مدرنش، «تصويه پسآب‌هاي نفتي توسط ميكرو ارگانيسم‌ها».]

از آن روزها كوچه باغ زيبا و باغ پر گل وسط راهم را به خاطر دارم كه بخاطر بازيگوشي در آن از سال دوم ابتدايي نگذاشتم برايم سرويس اياب و ذهاب بگيرند. در كوچه باغ و باغ گلي كه ميان راهم بود گزمه مي‌رفتم و با مرغ‌ها و خروس‌ها و گل‌ها و جوجه‌ها و درخت‌ها و بذر گلها حرف مي‌زدم.

راهنمايي

روزهاي گرم، خيلي گرم، روزهاي سرد، خيلي سرد.مدرسه تا خانه دور بود، از كوچه باغ و باغ گل خبري نبود، اما دويدن زياد داشت. سر خوشي. نگاه، زمين را ديدن. اولين باري كه به ذهنم رسيد : چرا ديگر پاچه‌هاي شلوارم خاكي نمي‌شود؟ اينجا بود. كوچه باغ‌ها هر روز برايم هديه داشتند، گلها و خاك‌ها. كوچه‌ها و خيابان‌هاي ميان خانه و مدرسه راهنمايي‌ام اما همه اسفالت شده بود. دلم را و مغزم با اين پر مي‌شد كه چرا اسم مدرسه‌ام «علامه طباطبايي» است. و با همين فكر ساعت‌ها به تابلويي كه به دست خط استاد هنرمان، نوشته شده بود و شرح مختصري از زندگي علامه طباطبايي بود نگاه مي‌كردم و فكر.

اين روزها روزهايي بود كه با استاد هنرمان  آقاي «رحمت اله» در كلاس‌هاي انجمن خوشنويسان همكلاسي شده بوديم. اگر چه براي او سخت بود كه با شاگرد خود در مدرسه سر يك كلاس بنشيند، براي من بسيار دل انگيز بود. همين موضوع باعث شد كه او با فراغ بال بيشتر غيبت كند. اولين تدريس‌هايم را وقتي داشتم كه معلم هنر نمي‌آمد و من به جاي او درس مي‌گفتم. براي آنكه بچه‌ها آرام بگيرند و به حرفم گوش دهند، ناظممان سر كلاس مي‌آمد و مي‌نشست و به درس من! گوش مي‌داد.

اين سالها آغاز سفر‌هايم نيز بود. هميشه يك پاي سفرهاي گروهي مدرسه بودم. كوه پيمايي، دره نوردي، شمال، جنوب، شرق، غرب، خاطره‌ي بسياري از شهرها از آن سالها در ذهنم هست.

دبيرستان

نواب صفوي، و بعد جابربن حيّان.

در دبيرستان نواب، سركشي هايم دوباره از سر گرفته شد. معلم ادبياتمان شعر سعدي را اشتباه خواند و پافشاري كرد كه درست مي‌خواند. درگير شديم و با سر وسط بيني‌اش كوبيدم و 4 جلسه اخراج از كلاس. بخاطر درس فيزيك و كار عملي و دستي با معلم بينش اسلامي‌مان درگير شدم و چون او كار دستي‌ كه خيلي برايش زحمت كشيده بودم را خراب كرد، با يك چَك آبدار از كلاسش اخراج شدم. درسم بد نبود اما همه اساتيد از دستم ناراضي بودند. استاد شيمي و استاد زيست شناسي آن روزهايم اساتيد خوب من بودند، آرام، متين، با سواد و متواضع. اول دبيرستان كه تمام شد مدرسه‌ام را عوض كردم. چشم در چشم اساتيدي كه بارها با آنها درگيري لفظي و گاهي فيزيكي پيدا كرده بودم حرمتي ميانمان نگذاشته بود. بماند كه در درس‌هاي بينش اسلامي و ادبيات بارها وقت كلاس را بخاطر بحث‌هايي كه به راه مي‌‌انداختم مي‌گرفتم.

اين روزها مسير پياده خانه تا مدرسه را به مسير سواره آن ترجيح مي‌دادم. اشك‌ها و لبخند‌هاي بچه‌هاي مدرسه‌اي در مقاطع مختلف كه هر صبح مي‌ديدم جالب بود.

مدرسه‌ام دورتر شد، ديگر نمي‌توانستم پياده بروم. اگر چه سال سوم دبيرستان كه رسيدم پياده هم رفتم و بارها پياده برگشتم مخصوصا روزهاي باراني، برفي و روزهايي كه بادهاي نگران لا به لاي درخت‌ها مي‌چرخيدند و مي‌گذشتند.

سال دوم دبيرستانم آرام شدم. سر كشي‌ام جهت دار شد، مدرسه‌ما خانه‌ي دهخدا بود. خانه‌اي كه او سالها در آن كار كرده بود. اتاق او، اتاق مدير مدرسه ما. بارها و بارها به دلايل مختلف خودم را مي‌كشاندم كنار پنجره‌ي آن و با داخل نگاه مي‌كردم. پاتوقم پله‌ي كنار اتاق مدير بود. بخاطر نگاه كردن در اتاق او كه هنوز هرم نفس علامه دهخدا در آن بود. پس منظم شدم، آن روزها روزهايي بود كه ساعت‌ها فكر مي‌كردم. مخصوصا كه استاد شيمي ان روزگار ما، آقاي «شيباني» به ادبيات و خوشنويسي علاقه زيادي داشت ساعت‌ها بحث كلاس شيمي را به سوي خط و شعر و نقطه مي‌كشيد و دو به دو به حرف مي‌نشستيم.

سال‌هاي دبيرستان، سالهاي سرخوشانه اشك ريختن بود و دغدغه و سوژه پيدا كردن. سال‌هاي خوبي كه دوست دارم روزي بتوانم آنها را ترميم كنم. هنوز بسياري از داستان‌هايي كه مي‌نويسم و حرف‌هايي كه مي‌زنم از سوژه‌هايي است كه آن روزها در يادداشت‌هاي هر روزه‌ي اغلب عاشقانه‌ام نوشته‌ام.

ياد يكي از داستان‌هاي نادر ابراهيمي براي كودكان افتادم. به نام «مدرسه‌ي بزرگتري هم هست». و دوست دارم بازي‌ای به راه بيفتد و دعوت به نوشتن در آن شوم كه از حرف‌هاي ديگري در مدرسه‌هاي ديگرتري بگويم و بگوئيم.

با احترام دوستاني چون :

علي عباس نژاد [http://www.khalvat-e-ons.persianblog.ir/]

امير اسماعيلي [http://cheshmash.persianblog.ir/]

عبدالله مقدمي [http://www.janeoshaq.persianblog.ir/]

نويسنده وبلاگ «ماندگار» [http://maandegaar.persianblog.ir/]

نويسنده وبلاگ «يك بام، يك خدا» [http://www.bamerahel.persianblog.ir/]

را به اين بازي نوستالژيك دعوت مي‌كنم.

/ 7 نظر / 5 بازدید
ز

جالب بود.. همه ی اينها از چون شمايی انتظار می رفت! در اين راه خطير موفق باشيد

حسين

ازعکسهات در وبلاگت استفاده نمی کنی؟ به روزم یه کلاغ که انگلیسی نمی فهمد

محمد الياس

سلام حاجی! حاجی دنيا خيلی کوچيکه دنيای مجازی از آن هم کوچک تر راستش من چند بار وبلاگت را ديده بودم ولی شک داشتم که اين سعيد کيايی همون سعيد کيايی باشد. به هر حال خوشحالم که دوباره موجودی به نام سعيد کيايی رو پيدا کردم و تو را لينک نمودم در واژگون و تو نيز همان کن که من کردم. به اميد ديدار حاجی

بارانی

سلام ... چه دور می زنه اون روزها ... چه دلم تنگه ...

ماندگار

شما در کمال آرامش همه چيز را خوب شرح داديد اما واقعيت اين است که من نمی توانم همه آن ناآرامی های دوران مدرسه ام را يک جا جمع کنم. تا جايی که می شود سعی خودم را می کن...