همیشه محتاج به نور خورشید

... از میان قبر‌ها می‌گذشتم نوربین در دست به زمین و قبرها نگاه می‌کردم، نفسی از اعماق و.جودم بالا آمد، آنطور که می‌توانست نفس آخر باشد، سر بلند کردم که به آسمان بفرستمش، خورشید را پشت برگ‌ها دیدم و شاخه‌های خشک درختی را که دست به سوی خورشید دراز کرده بود. خورشید نفسم را چند ثانیه گرفت، و صدای شاتر نفس را بازگرداند.

2eob0r7.jpg

 

پ.ن : کیفیت کاملا از بین رفت برای اینکه اینجا بیاید.

پ.ن : بعضی می‌گویند وبلاگ بالا نمی‌آید... نمی‌دانم چرا. اما پیگیر هستم تا دلیلی روشن و قابل بررسی پیدا کنم.

پ.ن : برای آنکه بدانید چرا «دوربین» شما را نوربین می‌گویم به «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» نادر ابراهیمی مراجعه کنید... 

پ.ن :  نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ... 

/ 7 نظر / 18 بازدید
یکتا

باور نکن تنهاییت را ...

گیسو

تصویر بهتری را بیان کرده اید . حس دست دراز کردن شاخه خشک به سوی خورشید لمس میشود .

محسن

salam ziadi maftoone Nader Ebrahimi shodi, Khoob nist vasat Mich'chai Ya Ali

سمیه

چه خوب شد که فضای وبلاگن عوض شد

لیلا

من هم نادر نوشته های ابراهیمی را خیلی دوست دارم