بر باد

در دریا یا در ماه؛ شعر نمی بافم. به جهانی خواهم رفت به زودی که نمی دانمش. به جهانی که خمیازه از پروانه ها بیشتر عمر میکند اما کسالت نمی آورد. «نه مرد قلندر، نه آتش پرستم» همین. و دلتنگم از بی اعتباری شبهایی که می گذرد در این چند وقت مانده! واقعا چند وقت مانده؟ دلم را میگیرم و از دردش به خودم می پیچم در دنیایی ساختگی در شهری ساختگی و در خیابانی ساختگی و در حانه ای ساختگی و در اتاقی ساختگی و در این منِ ساختگی! و به هیچ پزشک ساختگی ای مراجعه نخواهم کرد! سلامت از هرچیزی مهمتر است... باور کن

بی آنکه دیوار را بردارم از چشم هایم استفاده میکنم برای بسته شدن و عقب رفتن آنها.. ها! دیوارها را میگویم که نمیگذارند با شیب خیابان انس بگیرم و رها شوم در برفی که در تابستان تصور کرده بودم این زمستان دیگر خواهد آمد. می آید آفتاب بالاخره... و این برف ها را آب خواهد کرد عاقبت... باور کن

فقط سی و خرده ای سال را نمیدانم چه کنم وقت مردن. اگر از همین لحظه تا آینده ی انتها حرفی داشته باشم برای گفتن!

راستی! گفتم برایت که در شهرم پروانه ها عاشقترند؟ نگفتم؟

/ 0 نظر / 10 بازدید