شکوفه ی شنبلیله

سیبها با بالهایشان برای کرمهای آویزان به شاخه ها خط و نشان کشیدند. و کشیدند خط و نشان را دور همه ی دیوارهای بی برگ. کاش این دیوارها هم پیچکهای بلندی داشتند. و سیبها برای بالهایشان خال خالهای ریز زیبا میگذاشتند و ظهر هنگام از کنارشان میگذشتند و من دوستشان داشتم.

کرمهای آویزان... کرمهای آویزان... کرمهای آویزان! میدانی کدام ها را میگویم؟ همانها که گاز خورده ی سیبها بودند انگار، و دانهایی از مهره ی میانیِ کلماتشان بغض میکرد. و میریخت. و ساعت هنوز ممتد می رفت. سیب هنوز مرتد می شد. و شعر هنوز مشمئز میکرد شنونده را. انگار دهه ی چهل بارگی همه ی دهه ها رسیده بود.

نو روشنفکران پیر! نو روشنفکران جوان را عاشق میشدند در کافه ها و نا بوق قلیان ها از قل قلهای دهانهای دودگرفته بالا میکشید شعرها را... شعرها را؟ نه! شیپورهای ساده ی یکلاقبای بی فوت را... فوت ها به بدرقه ی جارزنان  می رفتند و بالهای شاپرکها خاکستری تر می شد. و کرمها! آه... کرمهای بی لیاقت مشتاق بر شاخه های شوم عصرهای به غروب تمایل.

مرا ببر. دره دریچه ی بزرگیست به ندانستن، که یک شب خوابید و هرگز بیدار نشد. و زخم بستر گرفت و عمیق شد! و عمیق تر شد...

/ 0 نظر / 10 بازدید