5 - گم شدن در بداهه

ما ناگهان جایی گم شدیم،

و هرچه گشتیم پیدا نشدیم

کسی سراغی نگرفت از ما،

و آدرسهایی که کف دستمان نوشته بودیم

 بس که عرق کردیم پاک شد...

ما خیال کرده بودیم همه جا را مثل کف دستمان بلدیم!

اما دستمان با جهان بزرگ شده بود...

جهان بزرگ شده بود.

ما کفِ کودکی مان مانده بودیم!

 

تهران.1385.مهرماه

/ 5 نظر / 6 بازدید
zahraGnb

زیبا بود یاد گم شدنهایم افتادم در حوالی جوانی که دلتنگ چکمه های کوچک کودکیم شدم که همبازی برفهای زمستان بودند .... و کنون کنج انبار خانه خاک میخورند... .... شاد باشی

zahraGnb

زیبا بود یاد گم شدنهایم افتادم در حوالی جوانی که دلتنگ چکمه های کوچک کودکیم شدم که همبازی برفهای زمستان بودند .... و کنون کنج انبار خانه خاک میخورند... .... شاد باشی

ماهی

کف کودکیمان ....

به گمانم من م اینجا کامنت گذاشته بودم ....

رها

... دلم برای وبلاگتون تنگ شده بود چند ماهی هست فرصت وب گردی نداشتم خوشحالم که همیشه به روز و آن هستید خوندن دلنوشته هاتون دل بی قرارم را آروم می کنه ....