روزي كه نمايشنامه نويسي بي آبرو شد

سر كلاس بودم كه لرزش تلفن همراهم توجهم را جلب كرد. همانطور كه در حال درس دادن بودم سمت تخته سياه كلاس برگشتم و موبايل را از جيبم بيرون آوردم كه ببينم چه كسي تماس گرفته، روي صفحه نمايشگر نام «نادر ابراهيمي» آمده بود؛ جواب ندادم؛ 5 دقيقه تا پايان كلاس زمان ماده بود؛ با خودم گفتم بعدا زنگ مي‌زنم.

كلاس كه تمام شد به دفتر مدرسه رفتم و شماره تلفن خانه نادر را شماره گيري كردم. خانم ابراهيمي گفت : سلام،

گفتم : سلام خانم؛ سعيد كيائي هستم

__ : سلام، شما خوب هستيد؟

__ : ممنونم، آقاي ابراهيمي چطورند؟ امري داشتيد با من؟ ببخشيد كه جواب ندادم، سر كلاس بودم.

__ : بله، بعد از صحبتي كه با پدرتان كردم متوجه شدم كه سر كلاس هستيد. شما از آقاي رادي خبر داريد كه؟

__ : چند روز قبل با پيام‌هايي كه براي هم گذاشتيم، براي اوايل هفته قراري داريم تا همديگر را ملاقات كنيم.

__ : از اخبار ديروز خبر نداريد؟ نه؟

نگران شدم. گفتم : نه، تا دير وقت مدرسه بودم و بعد هم پي كارهاي ديگر، چه طور؟

__ : آقاي رادي ديروز...

صحبت را قطع كردم و گفتم : ... فوت كردند؟

__ : متاسفانه

__ : مراسم تدفين كي است؟

__ : فردا از مقابل تالار وحدت

هيچ نداشتم كه بگويم. تسليت گفتم و خداحافظي كرديم.

 


82dy8o4.jpg

به حياط مدرسه رفتم. بچه‌ها دورم جمع شدند و هر كدام سوال‌هايي پرسيدند. حرف‌هايشان را مي‌شنيدم اما قدرت جواب گفتن نداشم؛ مي‌شنيدم و گاهي اصلا نمي‌فهميدم. يكي از بچه‌ها گفت : آقا تلفني كه صحبت مي‌كرديد، خبر بدي دادند؟

گفتم : بله

__ : مي‌تونيم بپرسيم چي بود؟

__ : بله

__ : خب بگوئيد...

__ :‌ آبروي نمايش نويسي ايران رفت.

دوباره هياهو كردند و هر كدام به فراخور خود حرفي براي مزه پراني گفت.

همان نوجواني كه سر صحبت را باز كرده بود پرسيد : يعني كسي چيزي نوشته كه ...

گفتم : نه

__ : پس چه شده؟

__ : بزرگترين نمايشنامه نويس ايران از آغاز تا به امروز مُرد.

__ : كي بود حالا؟

__ : بزرگ مرد، اكبر راديِ عزيز

__ : آقا! ما بايد به شما تسليت بگوئيم؟

__ : نه. من شعور درك نوشته‌هايش را نداشتم

بغض گلويم را گرفت. بچه‌هايي كه دورم آمده بودند كم شده بودند. سمت اتاق دبيران رفتم و وسائلم را جمع كردم و از مدرسه بيرون آمدم.

 

 

صداي اكبر رادي در گوشم مي‌پيچيد كه گفت : سعيدِ جوان! بايد ويراستاري متن درست و خوب انجام شود. مي‌داني كه؟

گفتم : بله استاد

__ : خودت ويرايش نكن

__ : اينقدر كارم بد است استاد؟

__ : نه اينقدر، بگذار هر كاري دست متخصصش بيفتد.

__ : من راحت‌ترم كه شما خودتان متن را اديت كنيد استاد.

__ : نه، تو تنبل مي‌شوي، برو و كارت را درست انجام بده. مراقب پاراگراف‌ها باش. كلمه‌ها هر كدام به جاي خودش باشد. پارازيت‌ها تقسيم شده باشند... از پرسيدن و خواندن اصلا خجالت نكش...

__ : چشم استاد

__ : كار كه تمام شد قبل از انتشار به من زنگ بزن و هماهنگ كن تا همديگر را ببينيم.

__ : چشم استاد

راه ادامه داشت و صداي استاد در گوش من زنگ مي‌خورد.

 

 

راه ادامه داشت، قدم‌هايم را محكم بر زمين مي‌كوبيدم. و به زمين فحش مي‌دادم. به خاك فحش مي‌دادم.

__ : اين همه آدم خوب را مي‌خواهي چه كني؟ يكي را براي ما بگذار. اين همه سوژه را چرا به سر ما مي‌ريزي، و هي ما تجربه كنيم و تجربه كنيم و هيچ آخرش هم كه اگر خوب بشويم و كسي از ما كمك بخواهد سر بزنگاه ما را مي‌بلعي!؟ چه خبر است؟ شكم به اين بزرگي از خودن اين همه آدم بزرگ شده. كمي رژيم بگير. تنها كمي به فكر ما باش، مي‌خواهيم از تجربيات آنها سود ببريم.

اين خزعبلات را چرا بلغور مي‌كنم؟

رادي

اكبر رادي

رادي در گذشت.

اكبر رادي مرد.

اكبر رادي زمين را براي ما زمينيان گذاشت.

نمي‌دانم كدام جمله كلمه‌هايش به جاست، اصلا درست است؟ نمي‌دانم رادي مرد درست است يا رادي در گذشت؟

 

رادي هم؟ ... اكبر رادي ... بايد باور كرد؟

صبح ساعت 8 بايد بروم جلوي تالار وحدت.

/ 4 نظر / 8 بازدید
koka

تسليت رض ميکنم ... سعيد جان نه به تو به همه ...

گیسو

يادم است وقتی هوشنگ گلشيری رفت من نيز حال شما را داشتم و مشت بر ديوار ميکوبيدم . ديگر چه کس مانده است رفيق . سوگوارانيم ما

عقاب

متاسفم... ای داد و بيداد... مرگ!!!!!!!!!!! عجبا!!!!!!!