نخواستم برویم سر اصل مطلب

مروری بر چند دیدار و نصفی گفت و گو در نمایشگاه کتاب

نخواستم برویم سر اصل مطلب

سعید کیائی

خاطره نویسی جزء جدایی ناپذیر زندگیم شده است. نمایشگاه کتاب جزئی که من از آن فراریم. اما همیشه به دام دومی می‌افتم و ناگزیر بهانه میابم چند خطی به اولی اضافه کنم. وقتی حمید نورشمسی گفت بیا و بخشی از این خاطره‌های نمایشگاه کتابی را به من بده؛ جدای از اینکه نمی‌توانستم بگویم نه به دلیل محبت سرشار حمید، نمی‌توانستم جلوی بغضم را هم بگیرم برای سیل خاطراتی که با پیرمردهایی داشتم که حالا دیگر نیستند. سید جلال فهیم هاشمی، محمود گلابدره‌ای، عزیزی که درمیان سالی رخت بست و تنهایمان گذاشت : قیصر امین پور، محمد زهرایی، احسان نراقی و دیگران. و ذهنم رفت سمت تمرینی که به بچه‌های کلاس دادم برای نوشتن، یادداشت روزانه نویسی. و روزی که یکی‌شان تعریف خاطره‌ای را نوشته بود از چندقدمی که با هم در نمایشگاه کتاب برداشته بودیم! حالا من هم جایی لای دفترچه‌ی کسی باز کرده بودم. پس از همینجا آغاز کردم و آنچه می‌آید را آوردم با حسرت از آن قدم‌هایی که با کسانی چون سیمین دانشور، ابراهیم باستانی پاریزی، عبدالرحیم جعفری، نجف دریابندری، شفیعی کدکنی و دیگرانی از این دست می‌شد برداشت و یا برنداشتم، یا کم برداشتم!


  1. 1.                  عهد کرده‌ام پایم را نمایشگاه کتاب نگذارم

صفحه‌ها را بالا و پایین می‌کردم که ببینم تا کجا درس داده‌ام؛ یکی از دانشجوها گفت «ببخشید، همه‌ی این کتاب‌ها را باید بخوانیم برای دو واحد درس؟». رسیده بودم به 4 صفحه اسلایدی که از کتاب‌های مرجع‌ام برای درس دو واحدی «نقد عکس خبری و مستند» جدا و استفاده کرده بودم. سرم را آرام بالا آوردم تا زیر چشمی از بالای عینک ببینم کدام یکی‌شان بود. چهره‌هایی که نشسته بودند اکثراً قبلاً هم با من درس داشتند، جز چندتایی که از ابتدای ترم آمده بودند و حالا دیگر یکدست شده بودند با ترم قبلی‌ها، می‌ماند دو نفر که شک داشتم قبلاً سر کلاس بوده باشند؛ پس گفتم «شما نیازی نداری بخوانی، چون فرقی ندارد.» واقعاً هم نیازی نبود بخواند. اما قدیمی‌ترها فهمیده بودند که پسِ منظور من این است که «اتفاقاً هرکسی نیاز نداشته باشد، تو یکی باید بخوانی!» وقتی داشتم این فکرها را می‌کردم به صفحه‌ی مد نظرم هم رسیده بودم. بچه‌ها هم کمی با هم حرف می‌زدند و کلاس شلوغ شده بود. پسر تازه وارد و مزه‌پران هم انگار از خنده‌ و شوخی هم‌کلاسی‌هایش بعد حرف من تُرش شده بود.

می‌خواستم جریان «استدلال در نقد» را بگویم. ادامه دادم «عادت ندارم دسته بندی کنم، مخصوصاً آدم‌ها را، اما اینجا اینکار را انجام می‌دهم. از نظر من آدم‌ها این دو دسته‌اند : 1 – آدم‌هایی که مطالعه دارند 2 – آدم‌هایی که مطالعه دارند» انگار تند رفته بودم چون در توضیح گفته بودم «مطالعه شرط آدمیت است». چند نفر سرخ شده بودند. گفتم «درس امروز هم همین است. والسلام. هرکسی فهمید، برود. هرکسی نه، بنشیند که بحث کنیم». می‌خواستم چیزی بگویم که یکی که تیتر درس را روی پرده دیده بود و از قدیمی‌ها هم بود گفت «جریان استدلال از منطق می‌آید، شما بر چه منطقی این دسته بندی را دارید؟»  گفتم «بر اساس سوالی که تو الآن پرسیدی» یکی دیگرشان گفت «استاد باز از این روش وارد نشوید که ما وقتی میخواهیم برویم بیرون ده تا علامت سوال و تعجب داشته باشیم روی سرمان!» بحث را اینطور ادامه دادم که «ویژگی‌های یک نفر مُرده چیست؟ جان و اثری ندارد. کسی که زنده است، جان دارد و اثر. به طول و عمق و ارتفاع اثرش کاری نداریم. اما او، خودش، کار دارد. پس تلاش برای بهبود وضعیت می‌کند، و می‌شود موثر. او بر لحظه‌ی بودنش چیزی می‌افزاید. از منبعی که آن آگاهی است، او مُحرکِ خود را تحریک  می‌کند. و به حرکت می‌افتد. این فرایند بخشی از جریان مطالعه است. فارغ از کتاب، اینترنت، یا...» و ادامه دادم درباره‌ی صلاحیت مرجع؛ پسر خجالت کشیده بود. عملاً گفته بودم «اگر مطالعه نکنی مُرده‌ای».

شنیده بودم پسر لجبازی است. دوست داشتم لجبازیش را قلقلک بدهم که کارکند سر کلاس و بیشتر بیاید. موفق هم شدم. هفته‌ی بعد برای اثبات وجودش 2 جلد از کتاب‌ها را خوانده بود می‌خواست مچ من را بگیرد! و هفته‌ی بعدش... همینطور ادامه داشت. تا اینکه سر یکی از کلاس‌های بچه‌های ورودی جدید آمد و نشست و پیشنهاد داد «استاد امکان دارد جلسه‌ی بعد این کلاس بچه‌ها را ببریم نمایشگاه کتاب؟» موافقت کردم؛ اگرچه عهد کرده بودم دیگر پایم را به نمایشگاهِ مصلی نگذارم.

  1. 2.                  شنا در استخر اسید

از آخرین باری که رفته بودم نمایشگاه یک‌سال می‌گذشت. خاطرم هست سال قبلش هم همین پیمان، طور دیگری شکسته شده بود. با خودم در همه‌ی مسیر فکر می‌کردم «اصلاً چرا چنین پیمانی می‌بندم که بشکند؟» و زمزمه می‌کردم «عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی». و خب حواسم نبود در نمایشگاه کتاب تهران نه فقط عَهدَت را، که باید همه جا را بپایی! نپاییدم و پایم رفت روی بساط سمبوسه‌هایی که کسی آورده بود بفروشد. درشتی کرد و عذری خواستم و گذشت. با بچه‌های کلاس قرار گذاشتیم «از این جهت که احتمال نزدیک به یقین همه‌مان می‌گوید موبایل‌ها آنتن نمی‌دهند، سه ساعت بعد همانجا جلوی پله‌های ورودی شبستان حوالی وی.آی.پی همدیگر را ببینیم.» چند قدمی دور نشده بودم از بچه‌ها و هنوز آن‌ها بین جمعیت سرگردان گم و پخش نشده بودند که خسروخان معتضد را دیدم. خنده‌ی تلخی به لبم آمد، یاد حکایت مادر بزرگم افتادم که نقل می‌کرد از پدربزرگ مرحومم این حکایت را که «صبح آفتاب نزده از خانه بزنی بیرون مرد خدا را می‌بینی، روزت برکت می‌گیرد!» و خیلی اعتقاد داشت به سحرخیزی و تأثیر آن اولین نفری که می‌دیدی و روزت آغاز می‌شد. حالا صبح علی الطلوعِ نمایشگاه گردی ما باید با معتضد آغاز می‌شد؟ نبود بهتر؟

خسرو خان معتضد را که می‎‌بینم ذهنم اوراق مجله‌ی تماشای سال 54 را می‌جورَد و آن مجموعه‌ی دو سه قسمتی که درباره‌ی تأثیرات مثبت رضاخان و پسرش بر زندگی مردم ایران داشته‌اند! و تلویزیون ملی ایران آن دوره آن را پخش کرده بود. حالا من مسئله‌ام این نیست که آن دوتا شاه، تأثیری داشته یا نداشته‌اند، مسئله‌ام دور زدن همه‌ی آن اعتقادات است بعد از انقلاب اسلامی 57 ایران! و پاک کردن آنچه بوده؛ و خوب میدانم که این تفاوتی بزرگ دارد با فهم اشتباه!

می‌خواهم یادداشت کنم که حتماً در این باره با بچه‌های کلاس بحثی راه بیاندازم که یکی از روزنامه نگارهای نزدیک به ایشان دستم را می‌گیرد و می‌گوید فلانی ایشان هستند استاد! استاد از بالای سبیل‌های پر پشت نگاهی می‌اندازد به من و انگار که نمی‌دانم چی دیده، ولی می‌دانم حتماً می‌خواهد چیزی بگوید؛ یکی از خاصان و سینه چاکان سویی می‌کشاندش و من که مانده بودم حالا حتماً من همان پوستی هستم که به دباغ‌خانه افتاده گذرم از پس یادداشت‌های این‌طرف و آن‌طرفم درباره‌ی این ماجرا، از کشتارگاه احتمالی فرار می‌کنم. و با خودم یادداشت‌هایی که نوشته‌ام را مرور می‌کنم و به خودم سه چراغ روشن می‌دهم که «خب مگر باستانی پاریزی نگفت صداقت داشته باشیم در باز نوشتن تاریخ» این را که من از زبان خودش شنیدم. و مگر نادر ابراهیمی نگفته بود در مقدمه‌ی برجاده‌های آبی سرخ که «تاریخ را باید از نو نگاشت» و به این مضمون ادامه داده بود که «صادقانه و آگاهانه»! استاد و آن نگاه از پشت سبیلش را می‌گذارم به حوالی خودش باشد و سینه چاکان که هیاهوی آن‌ها همان حکایت شعبان جعفری است در کودتای 28 مرداد! که حمایت کورکورانه از صادقانه‌ترین تفکرات اسید سوزانی است بر صورت همان تفکر، چه رسد که بر این مقام مجازیِ استادان اینچُنینی قصه‌ از ابتدا در استخر اسید شنا کردن است.

این‌ها دوساعتی از ذهنم را گرفته بود حالا دیگر و بعضی سلام و علیک‌ها را نفهمیده بودم چطور گذرانده‌ام! که رسیدم به تقاطع خروجی و نسیم آرامی که داشت می‌زد به صورتِ در هم‌ام. آخ که درست دم همین در بود آخرین دیدار و بوسه و آغوشی که با قیصرِ جان داشتم. و تکیه دادم به همان در که وقتی ایستادیم حرف بزنیم آن سال آخر به آن تکیه داده بود. انگار از دل جهنم بیرونم آورده باشند گفتم «استاد، اجازه هست فقط نگاهتان کنم؟» و قیصر با همان حکایت همیشگی صبوری و مهرش دستم را گرفته بود. گفته بود «چه می‌کنی این روزها؟» گفته بودم «مشغول ترجمه‌ام» و در جواب اینکه چه چیزی ترجمه می‌کنم گفته بودم «سنت و نو آوری در شعر مدرن را برای صفحه‌ی ادبیات دوهفته نامه‌ی آینده سازان، برای بچه‌های محصلی که دوست دارند شعر بگویند و برایم می‌فرستند». آن روزها مسئول آن صفحه بودم. گفته بود «چه کارها! چرا موسیقی شعر یا صور خیال را دست نگرفته‌ای؟» جواب دادم «این بیشتر نیاز است... کمکم می‌کنید؟» دستم را فشرده بود که بفهمم استخوان شدن انگشتان کشیده‌اش را حتماً، اما من نفهمیدم، فقط شنیدم گفت «زمان به من هم نرسید برو سراغ دکتر شفیعی[1]». هنوز کاغذهای سیاه شده‌ی آن کار همانطور است. و دیگر دستم به نوشتن نرفت از آبان آن سال! حتی با آن‌همه بحثی که با دکتر شفیعی درگرفت.

گفت «بفرمایید» و یک بطری آب دستش بود. گفت «استاد حالتان خوب است؟ دیر کردید با بچه‌ها دنبالتان بودیم.» گفتم «بریم». همه چیز در سکوت گذشت.

  1. 3.                  کلافگی جوجه جلال

شب پیام داد که «استاد حالتان بهتر شده؟» راستش دوست نداشتم جواب بدهم. گفتم «ممنونم». گفت «این جواب من نشد!» مانده بودم این را به حساب صمیمیتی بگذارم که خودم سرش را باز کرده‌ام یا گستاخی! یاد داستان «دعوت به شراب کهنه‌«ی نادر ابراهیمی افتادم که دانش آموزِ دیلاق معلمش را به شراب دعوت می‌کند! وقتی به جلال خان فهیم هاشمی[2] قول طراحی جلدش را دادم – با افتخار البته – و خواستم کتاب را بدهد بخوانم شنیده بودم این داستان و داستان اول را خوب و با دقت بخوانم. نوشتم گوشه‌ای برایش این کتاب را ببرم بدهم بخواند.

یادداشت که کردم جواب دادم «یادم بنداز یک کتاب بدم بخوانی» گفت «این هم نشد جواب من» داشت کلافه‌ام می‌کرد که «کلافه» از لهجه‌ی گلابدره‌ای محمودخان زنگی زد توی سرم و گفتم «ای دل غافل! دیدی چی شد؟» ندیده بودم چی شد! سال قبل‌ترش که نه دو سه سال قبل‌تَرَکَش قول داده بودم به محمودخان که آن عکس‌ها را برایش ببرم! نبرده بودم! حالا نویسنده‌ی «آق جلال» کجا و منِ «بچه جوجه» کجا!

روز چهارم نمایشگاه کتاب بود که گوشه‌ی ستون سوم از کنار گذرِ رمپی که رو به روی ورودی خیابان خرمشهر است، نشسته بود و لباس سیاه و کلاه همیشگی را سرش کرده بود و ویلون و احتمالاً گشنه و تشنه یله کرده بود زیر سایه‌ی نصفه‌ای که جا بود و تکیه گاه.

دوربین دستم بود. شده بودم عکاس یکی از نهادهای مربوط به کتاب و از خروس‌خوان تا وقتی سگ‌های عباس آباد بوق بزنند باید می‌استادم که یک دفعه اتفاقی نیفتد و چیزی از دستم در نرود. دیدمش. خیلی قبل‌تر در مراسم شبهای شهریور دیده بودمش، که جست بالا پریدنش روی صحنه‌ی اختتامیه کلی خبر شده بود و عکسش کلی این‌طرف و آن‌طرف دیده. بعدتر دیده بودمش که با یکی داشت راجع به آق جلال حرف می‌زد. دل قرص کردم و گفتم «سلام» گفتم «خوبید استاد؟» دستش را آورد جلو گمانم می‌خواست دست بدهد، گرفتمش جخ ایستاده جلو چشم دیدمش با آن انحنای روی گرده. دروغ نگفته باشم – البت هنوز که ندیده‌ام شیر نر را از نزدیک بعدِ شکار - چندان نباید تبِ ضربان عضله‌هایش فرقی داشته باشد با آن چیزی که من حس کردم وقت به آغوش کشیدنش! یلی بود! گفت «واسه کجا عکس می‌گیری؟» گفتم... گفت «بیا این پول بگیر برو از فلان انتشاراتی 5 تا «دال» را بگیر. من را ببیند نمی‌دهند، می‌بینی روزگار را؟» گفتم «یعنی چی؟» شکایت داشت از ناشر کتاب‌هایش. گفتم «خواهش می‌کنم با من یک‌جا بیایید» راستش همان روز دیده بودم و اصلاً آنجا عکسش را هم داشتم که مدیر ما کلی بنِ کتاب داده بود به «فرهاد جعفری» که فقط «کافه پیانو» را نوشته! و مطمئن بودم برای نویسنده‌ی «بچه‌های انقلاب» و نور چشمی جلال آل احمد حتماً خیری پیش می‌آید! دیده بودم و اصلا عکسش را هم داشتم که وزیر دادگستری کتاب فرهاد جعفری را گرفته بود ببرد بدهد به رئیس جمهور. فرهاد خان هم برایش امضای ویژه کرده بود... حالا یعنی نویسنده‌ای که کلی به قول خودش «کل‌کل» کرده بود با امام خمینی بی مهری می‌بیند؟

آمد. بردمش! بحث کرد و حرف زد و دست خالی رفت. عکسش را دارم. وقتی می‌رفت دوباره جوجه‌ای شدم توی بغلش  و پرسیدم «آقا این حکایت جوجه جلال چیه؟» گفت یعنی «آق جلال خروسه» مانده بودم چه‌کار کنم! وسط همین درماندگی بودم که رفته بود! مرد کلافه‌ی آن روزِ اردیبهشت. دست خالی. اصلاً حتما همینطور بود! من لای کلاف اون گیر کردم و یادم رفت جوابش را بدهم که «ما که دست خالی رفتیم؛ این چارتا عکس امروز رو برسون به ما! جامو بلدی؟» جایش را بلد بودم، قول داده بودم برسانم. نرسانده بودم.

کلافه شدم!

 

  1. 4.                  تا «اصل» چه به نظر بیاید

جواب دانشجو را ندادم. حالا مسئله جز دلتنگی قیصر ادای دِین به محمودخان هم بود. و مثلث همیشگی تصویر جلال خان آل احمد. مثلثی که همیشه از جایی شروع می‌شود؛ مثلا اینبار از محمود خان، رسیده بود به «آقا جلال»ی که «خروس» جوجه‌هاست و از آنجا لینک شده بود به قاب عکس روی دیواری که نمی‌دانم دیوار کجا بود و زیرش مبلی که نادرخان ابراهیمی روی آن نشسته است. هربار این مثلث از جایی شروع می‌شد. اما خط فرضی‌اش جلال آل احمد بود.

فردای آن روز با همین پسری که کلافه شده بودم میان تشخیص گستاخی یا صمیمیت بی مقدمه‌اش، کلاس  داشتم. نرسیده به کلاس آمد و گفت «می‌خواهد یک‌سری از بچه‌ها را ببرم نمایشگاه» گفتم «نخواه بیایم». نمی‌خواست بروم. رفت. رفتند.

 نیم ساعت ابتدایی کلاس دلم دوام نیاورد. گفتم «درس تا همینجا بس است. کاری پیش آمده که باید بروم. برای همه حاضر زدم. خداحافظ» و از کلاس زدم بیرون. خدا خدا می‌کردم کسی کاری نداشته باشد با من و بتوانم راحت یک خط ماشین سوار شوم و برسم جلوی در مصلی. کسی کاری نداشت و سوار شدم و رسیدم جلوی در مصلی.

از ورودی بهشتی قدم اول به دوم نرسیده بود که پیرمرد را دیدم. آرام، و آهسته، با ریش‌هایی که ابدا نمی‌توانستی سیاهی در آن بیابی. دستش را پشت گرفته بود و سرش را پایین. عینک ته استکانی داشت و انگار به ازای هر حرکت پا برای برداشتن قدمی فکری دارد، می‌رفت. کار سختی بود به آن شیوه‌ی قدم زدن رسیدن کنارش. رسیدم. گفتم استاد وقتتان را نمیگیرم؟ گفت «نه، مگر اینکه بخواهی اذیت کنی». حق داشت. خاصه در سال‌های اخیر خیلی‌ها مزاحمش شده بودند.

گفت «خبرنگار که نیستی؟» گفتم «به معنی خبرنگارِ کلمه نه! اما گاهی که راهی بدهند چیزی می‌نویسم برای رسانه‌ای و عکس می‌گیرم.» گفت «چه می‌خوانی؟» گفتم «مطالعات آزاد دارم.» و توضیح دادم که درس دانشگاهی را در چند رشته رفته‌ام و رها کردم. راستش ترسیدم بگویم درس هم می‌دهم با این وضعیت. قبل از اینکه بپرسد اما شیطنتی کردم و گفتم «می‌خواهم راجع به فراماسونری اما بخوانم. مثلاً رایین را...»

گفت : «بخوان»

گفتم : «حتماً اینکار را می‌کنم، اما بخت یارم بوده حالا دارم کنار یکی از آگاهان این حوزه راه می‌روم»

سرش چرخید سمتم و گفت «مطمئنی؟»

گفتم : «اینطور به نظر نمی‌آید؟»

گفت : «نظر اهمیت ندارد.»

گفتم : «نسبیت هم ابتدا نظر انیشتین در فیزیک بود؛ غیر از این است؟»

گفت : «تفاوت این دو که گفتی را می‌دانی؟»

گفتم : «به نظر نمی‌آید؟»

گفت : «آنچه به نظرت می‌آید را مشاهده کن»

یک نفر دیگر هم او را شناخته بود و من برای دومین بار آن روز خداخدا می‌کردم سومی نیاید و همین هم که آمده لطفاً به بحث نیاید.

گفتم : «یک خاطره از تحلیلی می‌گوید افغانستان در دوره‌ی قاجار از ایران جدا شد که همواره در  این منطقه – یعنی خاور میانه – جایی برای جنگ باشد و بماند. چرا که تمامیت ارضی ایران معلوم بود که دست یافتنی نیست!»

گفت : «این چه ربطی به ماسونری دارد؟»

گفتم : «ربطش این است که نخواستم از آنجا یک‌ضرب شروع کنم! تا جوابم را بدهید.»

گفت : «این که می‌گویی اندازه یک رساله بحث است.»

گفتم : «و یعنی وقتش نشده اندازه‌ی یک رساله حرف بزنیم؟»

خداخدا کردنم اینبار چندان جواب نداده بود و رسیده بودیم جلوی در ورودی و آدم‌هایی که احسان نراقی را شناخته بودند زیاد شده بودند.

گفت : «قرار بگذاریم حرف بزنیم.»

گفتم : «به شرطی که یک‌راست برویم سر اصل مطلب»

گفت : «تا «اصل» چه به نظر بیاید!»

و رفت.

حالا گمانم من استاد را به «شراب کهنه» دعوت کرده بودم. دعوتی که موعدش مقرر نشد!


[1]  . دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی استاد راهنمای دکتر قیصر امین‌پور در دوره‌ی دکترا

[2]  . مدیر فقید انتشارات روزبهان

 

منتشر شده در شماره ی 236 هفته نامه ی پنجره، شنبه 19اردیبهشت ماه 1394

/ 0 نظر / 31 بازدید